«میرسد صبحِ دل انگیز بهار»

عاقبت از پسِ بیدادِ خزان
و ستمهای زمستانِ سرد
میرسد صبحِ دل انگیز بهار
نغمه خوان بلبل عاشق در باغ
در کنار گل سرخ
رقص بید مجنون، با نسیم سحری
عطر جادویی نرگس جاری
همچو خون در رگ باغ
نوبت رخوت سرمای زمستان، سپری شد
برخیز!
پرده ها را بگشای
بستن پنجره ها جایز نیست
خانه را رنگ بزن، رنگ سبزِ شادی
و بخوان، غزلی از حافظ:
«آنهمه ناز و تنعم که خزان می فرمود
عاقبت در قدم باد بهار، آخر شد»
این بهار آمده است تا من و تو، دریابیم
فصلِ بیدادِ خزان
و شب تیره و تاریک زمستان
سپری خواهد شد
بنِگر شاخۀ خشکِ دیروز
این زمان، تُرد و سبز و شاداب
گل به بار آورده ست
دشتِ سرمازده لبریز شقایق شده است
گوش کن زمزمۀ نهرِ روان
پر طراوات، موّاج، در دل سبز طبیعت جاری
گویی، عاشق شده است
من و تو، کمتر از شاخه نباید باشیم
ما به تغییر زمان، معتقدیم
و به این نکته یقین داریم، که بهار
بی شک و بی تردید
خواهد آمد چو مسیحای زمان
همرهش معجزه ایست که در آن
عطر گل سرخ و آغاز شکفتن، جاریست
فصل رخوت سپری شد، برخیز



م. سروش