برای قتل عامِ گل،تبرکِش گشته ام اینجا

 

سفر؛ آغازِ بی پایان، توقف؛ لاشه ی من شد
من و رنگی هزاران گون، که در جانم مطنطن شد

سفر؛ آغاز بی پایان، به پایم بند صد خواهش
شدم دل خوش به گندیدن، به گندابی که ماَمن شد

رَکَب خوردم صفا کردم، حماقت عالَمی دارد
رسولم حجت المُتعه، امامم شیخ رهزن شد

شدم همسنگر جادو، زدم چشمِ حقیقت را
رهید از چاله ی مُرداد، دلم در چاه بهمن شد

شغاد آنجا تماشاگر، که رستم را که می بلعد
کدامین گرگ بدنامِ خیانت بر تهمتَن شد

به ناداورترین دادم،ترازوی عدالت را
سیاوَش بی گنه آنجا، چنین آلوده دامن شد

برایِ ماندن از رفتن، فراوان بود دست آویز
"خطر دارد سفر کردن"، به جانم عزمِ مُتقَن شد!

در این تاریکی مطلق،دلم خو کرده با ظلمت
هزار اختر به چشمانم، وَلو هر لحظه روشن شد

برای قتل عام گل، تبرکش گشته ام اینجا
تبرزن را شدم یاور، بیابان جانِ گلشن شد!