عجایب الحقایق و مَضاحَکه الدقایق ( ۵ )

ــ ۲۳ ــ

ملایی دون پایه حکومتی زد به سر دخترش که:
ــ ضعیفه یک وجبی ! پشم بز شیطان افتاده روی پیشانیت، بپوشانش
مادر درآمد که:
ــ چرا می زنی تو سر دخترم ؟ اینجا که غیر از ما انس و جن دیگری نیست
ملا توپید به مادر:
ــ ضعیفه ناقص عقل ! نمی دانی آدم از دخترها و پسرهای روحانیون و مقامات در تهران و خارج کشور چه ها می شنود که اگر عمامه برسر نداشتم، دو شاخ گوزن از سرم بالا بود. من چند ماه دیگر به چه اطمینان او را بفرستم خارج ؟
دختر خشمگین گفت:
ــ اونقدر به ما زنان ضعیفه ضعیفه گفتید تا آخر یک زن پیدا شد که هم ضعیفتان کرد و هم عذاب روح و جانتان شد.
ملا با یک تو سری دیگر گفت:
ــ ای منافق زده ! ... وای به ما .

ــ ۲۴ ــ

پسرکی دم غروب نشسته بود روی سکوی خانه. پاسداری از راه رسید . پسرک را شیطنت گرفت:
ــ سرکار ! می گن یک مجاهد این دور و برا پیدا شده
پاسدار گفت:
ــ مواظب باش در نره تا من برم تفنگم رو بردارم بیام
پسرک گفت:
ــ هفت تیر که برقدت هست
ــ نه ... اینا تفنگ هم کمشونه
و پا بدو گذاشت. پسرک از خنده روده بُر شد.

ــ ۲۵ ــ

چند جوان زرنگ زبل که یکی شان در تقلید صدای دیگران مهارتی کافی داشت، تصمیم گرفتند که شبانه رژیم را فیلم کنند.
ــ الو .. الو .. دفتر مرکزی سپاه ؟ برادران عجله کنید، بنا به گزارش موثقی که به ما رسیده، منافقین بخشی از تهران پارس را به اشغال خود درآورده اند. با بلندگوی دستی مردم را به شورش می خوانند... کلی از اهالی دور و برشان جمع شده اند. زن ها کل می زنند و مردها هورا کشان علیه مقدسات نظام الهی شعار می دهند. برادران آب دستتان هست زمین بگذارید و با نیروهای ویژه منطقه را محاصره کنید.
ــ حاج آقا علوی ! چطور به ما گزارشی نرسیده ؟
ــ آقا از خودتان بپرسید نه از ما ... وضع فوق العاده اعلام کنید و آماده باش سراسری تهران بدهید .
خودتان مابقی قضیه را با خوش ذوقی حدس بزنید .

ــ ۲۶ ــ

ملایی شیشه اتومبیل را پایین آورد تا آدرسی را از چند نفر که ایستاده بودند بپرسد. به زهرخند نگاهش کردند
ملا گفت:
ــ حضرت عباسی من از حکومتی ها نیستم، نشانه عوضی ندهید
یکی گفتش:
ــ دمت گرم که نیستی . تا دیر نشده از این لباس بیا بیرون .

ــ ۲۷ ــ

جوان به پدر آخوندش گفت:
ــ طرف مرغ یکپا شده . قسم و آیه که بیشتر ندارد. همین هم کاسه کوزه ها فروخته و سه دانگ خانه اش را گرو گذاشته است
ملا گفت:
ــ پسرم ! مردم متقلب شده اند ... دروغ می گویند. زیر بارش نرو تا تمام و کمال بدهد
زن ملا که ناظر بود، شوهر را گفت:
ــ حاج آقا ! مال حرام به ما نمی آید، کوتاه بیا
ملا جوابش داد:
ــ زن ! چهل سال است که داری نان حرام می خوری ... هنوز نفهمیدی چرا اینقدر چاق و چله، جوان ماندی ؟ یادت رفته که چشم می آوردیم و می بردیم که بنده خدایی بمیرد تا منبری نصیب شود .

ــ ۲۸ ــ

مجلس خانوادگی به سفره یی رنگین گرم بود . صدای نفس نفس می آمد و خدا را شکر. ملای حکومتی برادر زاده سرهنگ پاسدارش را گفت:
ــ عموجان ! شکر نعمت ما آخوندها را از یاد نبر
پاسدار خنده یی به تمسخر کرد و گفت:
ــ حاج آقا را باش ... اگر ما نبودیم همه تان را آب برده بود.
زن ملا به تریش قبایش برخورد:
ــ اگر امام راحل نیامده بود و آخوندها نبودند تو حالا تصدیق کلاس نهم هم نداشتی . دانشگاه سپاه دیدی و حالا سرهنگ منتظر سردار شدن هستی . کمی حیا و تو چشم داشتن جلو عموی خود بد چیزی نیست .
مادر پاسدار توپید که:
ــ حاج خانم ! تند نرو . امام راحل شد . حالا رو نگاه کن، دیگه هیچ نگو. پاسدارا هستند که آخوند ها رو نگه داشتند.
ملا که لقمه در دستش معطل مانده بود، داد کشید:
ــ استغفرالله ! آمدیم خانه برادر زاده تا ناهاری ترکمون کنیم ... پاک زهرمارمان شد. انگار هوا دستتان نیست که از دست یک زن پناه برخدا باید به نوه ترسوی رضا خان پناه ببریم . بابا جان ! وقت این حرف ها نیست . امروز باید بیشتر از قبل آخوند و پاسدار دستی بهم برآرند که فرقی ز هم ندارند... حاجیه زینت السادات ! اگر ته دیگ شیرین پلو هست، شکم بیچاره ما را دست گیر شو
پسر ملا:
ــ پس صلوات و ختم مباحث مخل هضم غذای لذیذ .