«ما را دگر مترسان از گردباد و توفان»

 

چیزی نمانده دیگر تا شب رسد به پایان
تا بردمد سپیده در دامن بهاران

ما از خزان گذشتیم سرسبز و پر طراوت
با خرمنی گل سرخ در باغ و در گلستان

بس رنجها که بردیم از داس و دشنه در پشت
صد دشت لاله اینک، از خونچکانِ یاران

هر گوشه یک سیاووش، آرام آرمیده
چون بذرهای عصیان در زیر خاک پنهان

درسی به صخره دادیم از استقامتِ خود
ما را دگر مترسان از گردباد و توفان

ما از تبار سرویم، در کوه و دشت و صحرا
بی مرگ در خزانها، اِستاده در زمستان

ای رودهای تشنه! ای دشتهای غمگین
اندوه خود بشوئید، در قطره های باران

شب می رود، سپیده سر می زند دوباره
آغاز می شود عشق در امتداد انسان

ای آنکه با حقیقت پیوسته در ستیزی
آغازِ صبح ما شد، شامِ تو گشت پایان


م. سروش

19 فوریه 2019