هرگز نزدی بال در این پهنه ی آبی!

سرگشته ی توفانی و شوریده ی آبی

حیرانِ بیابانی و مفتون سرابی

 

گم گشته ی نُه توی خیالات غریبی

شب رفت و سحر آمد و همبستر خوابی

 

چشمی نگشودی به شبی تا بنماید

در تیرگی چشم تو پروازِ شهابی

 

هر کس به هوائی دل و جان کرده گرفتار

زآن لب نگشاید به سلام تو جوابی

 

نه موج شناسی و نه توفان و نه صخره

در پیچ و خم هستیِ دریا چو حبابی

 

هر روز زدی چنگ به دامانِ فریبی

شاید که در آن خطّه، خط معجزه یابی

 

گاهی به خودم گویم؛"بر کیست امیدت؟"

بر کرمک لولنده به پستویِ کتابی؟

 

تلخنده به لب دارد و تو طالبِ قندی

او سرکه فروشد، تو خریدار شرابی

 

پابسته ی خاکی و در اندیشه ی پرواز؟

هرگز نزدی بال در این پهنه ی آبی!