ــ ۱۴ ــ

الو.. الو.. آنجا پزشکی قانونی حاج آقا علوی ست ؟ من کی هستم ؟ حالا دیگه صدای سرهنگ پاسدار برادر کذابی را بجا نمی آوری ؟ مخلص که حاج آقا صابر که ماشاءلله همیشه از چپ تمیز می زند به کوچه چپ آقا سید علی.

اینجا جسد جوانی افتاده که عده یی دورش ازدحام کرده اند که از سرما یخ زده است . این هم از آن حرف هاست .. مگر می شود در نظام مقدس کسی یخ بزند . این هم از توطئه های جدید منافقین است . خواستم ببینم امروز کشیک کدام پزشک قانونی هست ؟ پرفسور حاج آقا مسعود خدابنده یا اخوی بزرگ ایشان پرفسور دکتر حاج ابراهیم آقای خدابنده ؟ ... البته درست می فرمایید فرقی با هم ندارند . جسارت نشود در مثل مناقشه نیست که گفته اند : سگ زرد برادر شغال است . ولی پرفسور حاج ابراهیم در زمینه زهر خوران وقوف و تخصص غریبی دارد . جنازه باید کالبد شکافی شود تا معلوم گردد منافقین به او زهر خورانده اند یا خفه اش کرده اند ( شلوغی و هُو ملت) ... سر و صدا نکنید ! منافقین بدجوری دارند زیر پوست شما می دوند ( صدای هُو زدن ) .... ببخش برادر صابر ! گذشت آن دوره یی که امت در صحنه داشتیم ، حالا تا بخواهی دشمن داریم ( صدای کف زدن و هورا کشیدن ) ... چه خوب ! آمبولانس هم رسید ... اتفاقا راننده اش هم علی آقای شیرزاد خودمان است . قربان شما و خدا حافظ !

ــ ۱۵ ــ

مردی پیش طلبه یی حکومتی که در همسایگی بود شکوه کرد :
ــ هر چه می کنم پسرم ادب نمی شود . طلبه گفتش :
ــ ادب کردن هم استادی می خواهد . کمربند از کمر برگیر و بیافت به جانش ، ادب می شود .
مرد گفت :
ــ زنم نمی گذارد . خانه را روی سرم خراب می کند.
ــ پس پسر را با مادر تربیت کن .

ــ ۱۶ ــ

بیابان بود . ملایی دستور داد به توقف اتوبوس که تا خورشید فرو ننشسته ، نمازگزاران نماز بگزارند ... بعد از جوانی پرسید :
ــ شما را قطب نما هست ؟
جوان پاسخ داد :
ــ آغا ! من که کریستف کلمب نیستم
ملا برافروخته گفت :
ــ اگر گریس کُلفت نیستی لابد یا منافقی یا ملحد !

 

ــ ۱۷ ــ

شاعری گفت :
ــ اگر تا حالا باد هوا بافته بودیم الآن کلی مشتری داشتیم .
دوست به طعنه گفتش :
ــ برو به دربار ولایت تا نانت در روغن فرد اعلا تلیت شود.
شاعر گفت :
ــ بی نان مردن بهتر از آنکه در روغن فرد اعلای گرگ و کفتار تلیت شود .

ــ ۱۸ ــ

شاعری را عموی بی سوادش گفت :
ــ تو که با شعرهایت روی سعدی را کم کرده یی چرا به خدمت رهبر معظم نمی روی
ــ عموجان ! خیالت راحت باشد که بیرون از قطار ولایت نیستیم . این عنوان روشنفکری بدجوری دست و بال ما را بسته است . ناچاریم خیلی آفتابی نشویم .


ــ ۱۹ ــ

یکی از بستگان به سرزنش از روشنفکری پرسید :
ــ شما را در عهد شاه بخاری بود . چه شد که در عهد شیخ بی بخار شدید ؟
روشنفکر جواب داد :
ــ بخارمان شد روغن چراغ جادو که امروز به پت پت افتاده .
ــ و بگو که هنوز هم می سوزاند خلقی را .

ــ ۲۰ ــ

ملایی در عبور به بانویی رسید و پرسید :
ــ خواهر ! به چشمم آشنا می آیید ... در صیغه خانه بالاتر از این منطقه نبودید ؟
زن به غضب نهیب زد بر او که :
ــ برو گمشو ! مرا با یکی از همشیره هایت عوضی گرفتی .
ملا که معلوم بود خودش باکی ش می شود گفت و رفت :
ــ ای وای خواهر.. چه بی ادب !

ــ ۲‍۱ ــ

کارگری بر چوب بست ضمن کار خوش خوشان می خواند : « همینطور که رفتی رفتی / گافت به دلی نفتی »
عابری بسیجی سر رسید و هی زد :
ــ داری روز رحلت امام راحل تصنیف می خوانی ؟ بیا پایین ببینم !
کارگر گفت :
ــ دارم نوحه به آهنگ تصنیف می خوانم . مگر از مُد نوحه خوانی امسال خبر نداری ؟

 

ادامه دارد ....