مرا منقلب تر مکن امشب
گمان مبر که پیرم
در رگ های من ، آتشفشان جاری ست
دهانهٌ انفجارش ، این دل سوزان
گداخته هایش ، واژگان من.

من اسب چموشی هستم
بی برگستوان و زین و رکاب
می تازم در شهرها و بیابان های جهان
برای آزادی ، برای عدالت ، برای رفاه خلق
برای هر بی مذهب و با مذهبی
برای معانی شریف انسانی .

مرا منقلب تر مکن امشب
که لول لولم از شراب آتش جان
با طعم تلخ رنج های ملتم
که ش تو هدیه می کنی به آسانی
به ضعیف بازیچه یی سلطانی.
دریغ می خورد این پیر جوان آسا
که گم کرده یی راه و رسم مردمی را
در نکبت عظیم ولایت فقاهت لئیم.

مرا منقلب تر مکن امشب
سپهر برای من سقف کوتاهی ست
تو به زیر پر و بال پرنده یی ناآموخته پرواز
خرسند و سرگرم کار خویش .
دور شو از این یاغی سرکش
دور شو برمرکب این رفاه چند روزه ات
دورتر از دیروز « فرح بخش » امروزت.

مرا منقلب تر مکن امشب
سخن برچین و برو
که عاصی ام هم بر امروز و هم دیروزت.

مرا منقلب تر مکن امشب
ورنه
جگرگاه سوختهٌ زحمتکشان میهنم
در میانه بگذارم تا آتش زند
هر پنبهٌ نسوز را.
میان من با چون تویی بسی فاصله هاست
برو که مبادا چراغ شاهانه ات
در خانه ات بی رونق کلام بماند.
چراغ خانه من با « فرشته » و قناعت می سوزد.
بر سر هر کوی دلسوختگان میهنم .

مرا منقلب تر مکن امشب
می دانم که به دور از وطن
صدای انقلاب را خواهم شنید
در گور خود.
تو در التهاب و انتظار
بل بشنوی صدای دعوت ایران
از خوشبختی های دیروزش دوباره
دور شو ، دور !

• ضمیر مفروض دوم شخص مفرد « تو » نوعی ست .