براي تلاشهاي قدر ناشناخته خواهر مريم

رودي از معناي سفر
با تكه هاي تن
و پر از  پاره هاي روح
جاري در رگهاي آبي ابر...

چه بوده اي؟
چه بوده اي زير اين گنبد مرمرين
كه مينايش را از سفره هاي آب آورده اند
و چيستي؟
وقتي كه عبور مي كني
با قايقي از كاغذ و اشك و رؤيا
در مه صبحگاهي خيال...

فصل پيش رو
با كدام دغدغه ناباورانه
رنگ خورده است كه اين چنين
كاهلانه به سر وقت قمريها رفته است؟

مرا اي جادوي پائيزي رنگها
از اين ملال روزها
و تشويش لحظه هاي بي رنگ
به ديدار پرندگاني ببر
كه آواز تشنگي شان را
با دهاني خونين خوانده اند.

هرذره ات زنده در دقيقه اي دور
هر تار ريشه ات
افشان در خاكي كهن،
و هر شاخه ات
رو به روي صبحي سرد
با ادامه اي  در آواز چكاوك
تا فردايي نشسته در خانه پائيزي انتظار.

معناي سفري!
هربار،
برآمده از نازكاي حسي گنگ
و گمشده در خنكاي خوابي تابستاني تمام شده.

اول مهر۸۸