«این اواخر نامۀ سرگشاده یی در ۶صفحه، به تاریخ ۱۲مهرماه سال جاری [۱۳۶۷ش]، به امضای "دبیرکل نهضت آزادی ایران ـ مهدی بازرگان" و خطاب به "مقام محترم رهبر انقلاب و بنیانگذار جمهوری اسلامی ایران" منتشرشد که بیشترین بخش آن به گله و شکایت از هیأت حاکمه از بابت موانع و مشکلاتی که تا کنون در راه "مبارزۀ قانونیِ" آقای بازرگان و دوستانش به وجود آمده آورده اند، اختصاص دارد.

شرح مواردی از این کارشکنیهای هیأت حاکمه، که در نامه آمده و مراحل پنجگانه یی که آقای بازرگان برای سیاست اِعمال فشار هیأت حاکمه قائل شده است، هیچ کدام حرف تازه یی دربرندارد. سالهاست که "نهضت آزادی" این نوع درد دلهایش را از هیأت حاکمه، مورد به مورد و به تفصیل، گاه به صورت اطلاعیه و گاه به شکل نامه های سرگشاده خطاب به "مراجع قانونیِ" رژیم، به اطلاع "ملّت شرافتمند" می رساند. به طوری که می توان گفت محتوای "مبارزۀ قانونی و مسالمت آمیزِ" آقای بازرگان و دوستانش طی این چند سال چیزی جز مجموعۀ همین نامه ها، گله گزاریها، درد دلها، تظلّمها و اطلاعیه ها نیست.
ظاهراً این بار آن چه آقای بازرگان را به نگارش این نامۀ سرگشاده و ارائۀ مجدّد فهرستی از فشارهای هیأت حاکمه واداشته، بیان این نکته بوده است که: آب جو در حال بردن غلام است، از این رو، ممکن است غلام از خیر آوردن آب بگذرد! بفهمی نفهمی خواسته است با رژیم "اِتمام حجّت" کند. امّا به تجربه می دانیم که اتمام حجّتهای آقای بازرگان با رژیم هم، داستان دنباله داری است که تا کنون بارها و به مناسبتهای مختلف عنوان شده ولی هیچگاه نتیجۀ عملی به دنبال نداشته است. با این همه صراحت بی سابقۀ آقای بازرگان را در این نامه، در جانبداری آشکار، از رژیم و دشمنی بی پرده با جنبش مقاومت، نمی توان نادیده گرفت. این صراحت، از سوی کسی که بزرگترین هنرش تا کنون به نعل و به میخ زدن بوده، البته بسیار روشنگرتر و ابهام زُداتر از تمامی مطالبی است که مخالفان او ـ از جمله خودم ـ در مقام جدل با فرمایشات ایشان نوشته اند. آن قدر روشنگر که شاید پاره یی از مدّعیانِ "بی ادب" بگویند بازرگان در این نامه حرف ته دلش را "بالا آورده" است.
زمینه یی که آقای بازرگان در این نامه برای ارائۀ نظراتش انتخاب کرده، بحثِ راه مسالمت آمیز و راه قهرآمیزِ مبارزه است. "مَعَ الاَسَف" در بیان مطلب شرط امانت را به جا نیاورده و ـ طبق معمول ـ با خِلط مبحث، تحریف واقعیتها و رویدادها و دستکاری در مفاهیمی که معنای روشنی در عالم سیاست دارند، پرونده یی از "مبارزۀ مسالمت آمیز" خود و "مبارزۀ قهرآمیزِ" جنبش انقلابی ارائه داده است که با واقعیتِ امر زمین تا آسمان تفاوت دارد.
هدف من در این نوشته یادآوری و تصحیح این تحریفها و دستکاریهاست تا زمینۀ لازم برای یک بررسی جدّی و عمومی هموار شود.

"مشروعیت" مبارزه
آقای بازرگان در نامۀ سرگشاده اش می گوید: "همان طور که استحضار دارید و مدّعیان ما به خوبی مطّلع هستند، نهضت آزادی ایران بنا به تجارب سایر انقلابهای دنیا و تندرویها و انحرافهای متداول آنها و با توجه به عمق و وسعت و اصالت انقلاب خودمان شدیداً مخالف با مبارزۀ مخفی و خشونت برای براندازی نظام جمهوری اسلامی بوده، از توسّل به بیگانگان و انتظار عمل آنان نیز امتناع می ورزیده است. از طرف دیگر، برای تحقّق و دفاع از آرمانهای والایی که مردم به خاطر آن انقلاب کرده بودند و برای جلوگیری از خطا و خرابیها، تنها راه حلّ مشروع و سازندۀ مؤثّر را در مبارزۀ سیاسیِ مردمی و مسالمت آمیزِ علنی جستجو می کرده است".
این نقل قول هرچند کمی طولانی است امّا این حُسن را دارد که سرِ نخ تمام حرفهای بازرگان در آن نهفته است. این که آقای بازرگان همیشه مخالف مبارزۀ قهرآمیز بوده امری است که بر همۀ کسانی که با او و "نهضت"ش از دیرباز آشنایی دارند، کاملاً روشن است. کافی بود آقای بازرگان به سابقۀ کار "نهضت آزادی" از زمان تأسیس تا کنون، اشاره کند تا از هر نوع استدلالی در این زمینه بی نیاز شود. اما معلوم نیست به چه مناسبت لازم دیده است که به سری که درد نمی کند دستمال ببندد و برای توجیه نظرش به "تجارب سایر انقلابهای دنیا و تندرویها و انحرافهای متداول استناد کند. چون ردّ همه انقلابهای جهان (آقای بازرگان موردی را استثنا نکرده) او را در موضع یک "ضدّ انقلابِ" بی قید و شرط قرار می دهد و دستش را برای دفاع از "انقلاب خودمان" به هر دلیل یا بهانه یی که باشد ـ از جمله به دلیل "عمق و وسعت و اصالت" آن ـ کاملاً می بندد.
البته آقای بازرگان، چند سال پیش تر، نظراتش را، هم در مورد انقلاب ایران، هم در خصوص "سایر انقلابهای دنیا" و هم دربارۀ پیشنهادها ـ و حتی آرزوهاـ ی اصلاح طلبانه اش، به تفصیل در کتاب "انقلاب ایران در دو حرکت" شرح داده بود و من هم همان وقت مطالب اصلی کتابش را مورد نقد و بررسی قرارداده بودم (نشریۀ مجاهد، شمارۀ ۲۲۶، آبان ۶۳).
پس از آن باز هم آقای بازرگان دربارۀ نظرات اصلاحی و "مبارزۀ مسالمت آمیز"ش مطلب نوشت و باز هم من مطالبش را نقدکردم (از جمله در ماهنامۀ شورا، شماره های ۱۱ و ۱۵). بنا براین حرفهایم را به طور کلی با آقای بازرگان زده ام و در این جا قصد ندارم آن نوع خُرده گیریهای نظری را دنبال کنم. امّا یادآوری یک واقعیّت را لازم می بینم: تأسیس "نهضت آزادیِ" آقای بازرگان تقریباً همزمان بود با شروع "انقلاب سفید" شاه. آقای بازرگان نه "انقلاب سفید" را "انقلاب خودمان" می دانست و نه به "عمق و وسعت و اصالت" آن معتقد بود. با این همه درمقابل آن "انقلابِ" غیر خودمانی هم شیوۀ "مبارزۀ مسالمت آمیز" را در پیش گرفته بود و همان وقت هم از "مبارزۀ مخفی و خشونت برای براندازی" اکراه داشت. اگر جز این بود دست کم یکی از علل مهم شکل¬گیری سازمانی به نام مجاهدین خلق از بین می رفت. پس مخالفت آقای بازرگان با مبارزۀ قهرآمیز ربطی به "عمق و وسعت و اصالت انقلاب خودمان" ندارد، هم چنان که آقای بازرگان نمی تواند منکر "عمق و وسعت و اصالت" انقلاب کبیر فرانسه شود، با آن که از آن انقلاب عمیق و وسیع و اصیل فقط حوادث دو روزۀ ماه "ترمیدور"ش را دوست دارد.
چه خوب می بود اگر آقای بازرگان این واقعیت را به همین صورت و به صراحت می گفت. به این ترتیب هم استنادش به "تجارب سایر انقلابهای دنیا" برای ردّ آنها، مَحملِ نظریِ محکم تری پیدا می کرد و هم "تنها راه مشروع"ش موجّه جلوه گر می شد. در آن صورت ما هم با آقای بازرگان دیگر بحث انقلاب و شیوه های به ثمررساندن آن را نمی داشتیم، دست بالا ممکن بود دربارۀ شیوه های اصلاح طلبی و تحوّل درونی رژیمها جدل کنیم.
متأسفانه، هم چنان که می دانیم، یکی از مشخّصات بارز آقای بازرگان آشفته فکری و ضدّ و نقیض گویی است که من موارد بیشماری از آن را از این پیش تر نشان داده ام. همین آشفته فکری باعث می شود که آقای بازرگان خودش را نخود هر آشی بکند و با آن که با انقلاب از اصل مخالف است، دربارۀ شیوه های مشروع و نامشروع آن فتوا صادر کند. فتوای او دربارۀ مبارزۀ علنی به عنوان "تنها راه حلّ مشروع"، ادّعایی است که بی هیچ گفتگو متضمنّ "نامشروع" شناختن مقاومت انقلابی مسلّحانه است. پس نمی توان بی اعتنا از کنارش گذشت.

"بنیادگرایی" در تاکتیک
دشمنی آقای بازرگان با جنبش مقاومت مسلّحانۀ ایران هم مسأله یی نیست که نیاز به اثبات داشته باشد. آقای بازرگان و گروهش با همۀ ادّعای مخالفت با "جناحهای فاسد" رژیم، "حیات خفیف خائنانه"شان را مدیون همین دشمنی هستند. او در نامۀ سرگشاده اش می گوید: "روشن است که استقبال مردم از مبارزۀ قانونی مسالمت آمیز برای تغییر جناحهای فاسد ـ و نه تغییر نظام ـ و بازشدن جوّ سیاسی جامعه، عملاً و نهایتاً به نفی مبارزۀ مسلّحانه و براندازی کشیده می شود. به همین دلیل است که گروههای مخالفِ انحرافیِ ضدّانقلاب و ضدّ جمهوری اسلامی که در سایۀ بیگانگان و همکاری دشمنان فعالیت می نمایند هر زمان که نشریات نهضت آزادی با استقبال همگانی مردم رو به رو می شده است، با بدترین شکل و زشت ترین کلمات به نهضت آزادی و رهبران آن حمله می نمایند. آنها خوب می دانند که پیروزی خط مشی نهضت شکست استراتژی آنان است".
حرفش روشن است هرچند درست نیست. منتها برای بررسی این حرف روشن، ناچارم قبلاً ادّعای نادرستی را که لابلای آن وجود دارد بیرون بکشم.
آقای بارزگان مدّعی است که جنبش مقاومت مسلّحانه "در سایۀ حمایت بیگانگان و همکاری دشمنان" فعالیت می کند. درمورد این تهمت بیشرمانه که رژیم خمینی اختراع کرده ولی در دامن زدن به آن، بدون ذرّه یی "انحصارطلبی" دست تمام بدخواهان و دشمنان مقاومت را بازگذاشته است، تا کنون از طرف مقاومت به قدر کافی پاسخ و توضیح داده شده و تکرارشان در این جا مورد ندارد. همین قدر یادآوری می کنم که از قضا جنبش مقاومت تنها جریانی است که از روز اول دشمن اصلی
را به وضوح مشخّص کرده و تا کنون نه تنها در مبارزه با این دشمن کوتاهی نکرده، بلکه به علّت همین پایداری در عدم سازش، از خیر ادامۀ همکاری با رفیقان نیمه راه و سازشکار هم گذشته است.
همچنین جنبش مقاومت هیچ گاه تعهّدی درمورد مبارزه با دشمنانی که دیگران برایش معیّن کرده اند، نسپرده است. به زبان عامیانه می خواهم بگویم که از جنبش مقاومت هرگز توقّع نداشته باشید که به ساز خمینی و دنباله روانش برقصد.
امّا حال که این بحث پیش آمد، می خواهم یک بار دیگر به خوانندگانِ نوشته های آقای بازرگان نشان بدهم که آدمی که تسلیم رژیم شد، چگونه "منطق" او را با همۀ وجودش جذب و سپس طوطی وار تکرار می کند:
آقای بازرگان، در همین نامۀ سرگشاده، یک رشته از برنامه های "مثلّث سه نفری صاحب اختیار و صاحب ابتکار" را برای از میدان به درکردن "نهضت آزادی" این طور توصیف کرده است: "بمباران حیثیّتی و معنوی نهضت به منظور "شکستن بت شخصیت" با پرتاب تهمتهای "ارتداد، مزدوری و همسویی با دشمن و ارتباط با بیگانگان و امثال آن".
خودشان از سوی رژیمی که به آن عقیده و علاقه دارند، هدف همین تهمتها هستند، با وجود این اِبایی ندارند که هم¬دهن با رژیم، جنبش مقاومت را "بمباران حیثیّتی" کنند. بگذریم و به حرفهای سیاسی آقای بازرگان بپردازیم.
در فرمایشات روشن ولی نادرست آقای بازرگان نکته یی است که نیاز به تصحیح دارد و بررسی را می توان از همین جا شروع کرد. می گوید: "آنها خوب می دانند که پیروزی خط مَشی نهضت، شکست استراتژی آنان است". البته از آقای بازرگان که ده سال است ـ چه به هنگام دولتمداری و چه بعداً در نقش "اپوزیسیون قانونی" نقش ملانصرالدّین را در صحنۀ سیاست ایران بازی می کند، کسی انتظار ندارد اصطلاحهای رایج و جاافتادۀ سیاسی را درست به کارببرد، امّا برای هر نوآموز عالم سیاست روشن است که شیوۀ مبارزه ـ چه مسالمت آمیز باشد و چه قهرآمیز ـ از مقولۀ تاکتیک است، نه استراتژی. ما هم آن را این طور می فهمیم و همین طور بیان کرده ایم. کافی است به اسناد مصوّب شورای ملی مقاومت نگاه کرد و دید که از مبارزه مسلّحانه به عنوان "تاکتیک محوری" یاد شده است. همین نکته، به صورت شعار، در پایین صفحات نشریۀ مجاهد هم به طور منظّم چاپ می شد. بنابراین اختلاف آقای بازرگان با ما در این مورد ـ با همۀ اهمیّتی که دارد و هیچ کس منکر آن نیست ـ اختلاف در تاکتیک است. امّا بحث درمورد تاکتیکهای مختلف (برای تشخیص و انتخاب مناسب ترین آنها) زمانی موضوعیت دارد که هدف واحدی مدّنظر باشد. اگر هدفها متفاوت باشد، بحث تاکتیکها دیگر موضوعیّت ندارد. به عنوان مثال، اگر هدف آقای بازرگان حفظ رژیم خمینی باشد، من بدون لحظه یی تردید می پذیرم که بدترین تاکتیک برای حفظ رژیم، مبارزۀ مسلّحانه با آن است! در این مورد هیچ اختلاف نظری در میان نیست. اما در صورتی که هدف آقای بازرگان تغییر رژیم باشد (من، به عمد، واژه های "براندازی" یا "سرنگونی" را به کار نمی برم، چون بازرگان تاب شنیدنشان را ندارد) آن وقت بحث تاکتیکها موضوعیّت پیدامی کند.
حال باید از او پرسید "مبارزۀ قانونی و مسالمت آمیز"ش را برای چه هدفی می خواهد؟
در این نامۀ سرگشاده می گوید: "برای تغییر جناحهای فاسد و نه تغییر نظام". فرض کنیم در این ادّعا صداقت دارد و می خواهد بخشی از حاکمیت را که "فاسد" است تغییر دهد، این بخش کدام است؟
متأسّفانه خود آقای بازرگان نه این "جناحهای فاسد" را معرّفی می کند نه از جناحهای "غیرفاسد" حرف می زند تا به قرینه بتوان دریافت که "جناحهای فاسد" کدامند. با این همه در نامۀ سرگشاده اش سرنخهایی در این زمینه وجود دارد. او از "کمیته ها"، از "سپاه"، از "دادستانی انقلاب"، از "وزارت اطلاعات"، از "مقامات قضایی و اداری"، از "مطبوعات و رسانه های گروهیِ تحت فرمان حاکمیت"، و حتی از "مثلّت سه نفری صاحب اختیار و صاحب ابتکار" ـ که همان رؤسای سه قوّۀ رژیم باشند ـ به خمینی شکایت می کند، به طوری که گویی غیر از شخص خمینی بقیۀ رژیم را فاسد می داند. امّا، در عین حال، در ابتدای همان نامه می نویسد: "از آن جا که در شرایط حاکم بر کشورمان چنین رسم شده است که سررشتۀ همۀ امور منتهی و منبعث از مقام رهبر می باشد، به ناچار مطالب حیاتی خود را ... با جنابعالی در میان می گذارم" و بدین ترتیب خود خمینی را سرچشمۀ "فساد" معرّفی می کند. حال اگر در نظر بگیریم که آقای بازرگان در ردّ ولایت فقیه ـ یعنی نظام حاکم بر کشور ـ هم نوشته های زیادی ـ ازجمله یک رسالۀ کت و کلفت ـ منتشرکرده است، طبعاً به این نتیجه می رسیم که دامنۀ "تغییر جناحهای فاسد" آن قدر گسترده است که کلّ رژیم را شامل می شود و به این ترتیب اصرارش بر وفاداری به نظامی که نه مکتبش را قبول دارد، نه امامش را و نه "نهاد"هایش را، امری متناقض و خلاف منطق جلوه می کند. البته آقای بازرگان خودش هم به این تناقض توجه دارد و از جمله برای پنهان کردن آن از نظرهاست که در تاکتیک "بنیادگرا" می شود. آن قدر تاکتیک را مطلق می کند که تمام "مشروعیّت" یا "عدم مشروعیّت" یک مبارزه را وابسته به آن جلوه می دهد. از این هم بیشتر، می خواهد به خمینی هم بقبولاند که سرنوشت رژیمش بستگی به برخوردی دارد که با این یا آن تاکتیک می کند.
یک جا می گوید "امّا به لحاظ انقلاب و نظام و تأثیری که این نقشه ها و کوششها روی کشور و ملّت ایران دارد، به بن بست رسانیدن هر نوع مبارزۀ سیاسی قانونی و مسالمت آمیز است که در چارچوب حفظ نظام جمهوری اسلامی انجام گردد و یگانه راه حلی که برای نجات و اصلاح باقی بماند براندازی قهرآمیز و مسلّحانه باشد". و باز در پایان نامه خمینی را به "تعطیل نهضت" تهدید می کند و به ویژه هشدار می دهد "ضمن آن که به طرفداران براندازی و آشوب و انهدام ایران سند داده اند که..." اصلاً باکش نیست که چه می گوید، فقط می خواهد خمینی را از مبارزۀ مسلّحانه بترساند. از این روست که براندازی رژیم را یک جا "یگانه راه حلی که برای نجات و اصلاح باقی بماند" معرّفی می کند، یک جا مترادف "آشوب و انهدام ایران".
به هر حال، اگر منظور آقای بازرگان از این آسمان و ریسمان بافتن رسیدن به نوعی مصالحه با خمینی است، خودش می داند و امامش. امّا اگر می خواهد به این وسیله خودش را برای مردم، قهرمان مبارزۀ مسالمت آمیز جلوه دهد، در آن صورت باید به اطّلاعش برسانم که در همین زمینۀ مبارزۀ مسالمت آمیز یک مدّعی بزرگ در مقابل خود دارد: جنبش مقاومت مسلّحانه!

دو برداشت از "مبارزۀ مسلّحانه"
وقتی آقای بازرگان مبارزۀ قهرآمیز را "آشوب و انهدام ایران" می خواند، در واقع می خواهد آن را از محتوای سیاسی تهی کند و تمام مبارزۀ خونین این هفت سال علیه رژیم ستمگر و آزادی کش را تا حدّ ماجراجویی، هفت تیرکشی تکزاسی یا جنون خونریزی و انتقام گیری کاهش دهد. او در این راه از کمک همقطاران خارج کشوریش نیز، که از راه دور به مبارزۀ ایشان "تعظیم می کنند"، بحمدالله تا کنون بی بهره نمانده است. این همقطاران در پرداختن یک مَحمل نظری برای غیرسیاسی جلوه دادن مقاومت مسلّحانه، زحمتها کشیده و محصولات رنگارنگی نظیر "ششتشوی مغزی"، "زورپرستی"، "فلسفۀ مرگ"، "شهادت طلبی" و چیزهای دیگری در همین ردیف بیرون داده اند. به شِکرپراکنیهای این پامنیریها در این جا کاری ندارم، ولی می خواهم به آقای بازرگان یادآوری کنم که تصوّری که از مبارزۀ قهرآمیز و مبارزۀ مسالمت آمیز دارد و پرونده یی که براساس این تصوّرات درست کرده است، همه از اصل مخدوش و بی اعتبار است.
برای اثبات این بی اعتباری به جمله یی از نامۀ سرگشادۀ او ـ که در بالا هم نقل کردم ـ برمی گردم. می گوید: "روشن است که استقبال مردم از مبارزۀ مسالمت آمیز برای تغییر جناحهای فاسد حاکمیّت ـ و نه تغییر نظام ـ و بازشدن جوّ سیاسی جامعه، عملاً و نهایتاً به نفی مبارزۀ مسلّحانه و براندازی کشیده می شود".
فرض کنیم عبارت "برای تغییر جناحهای فاسد حاکمیّت و نه تغییر نظام" به اقتضای مصلحت و برای زدودن هر نوع نگرانی از رژیم در این وسط گنجانده شده است (در بالا توضیح دادم که چرا این جداسازی صوری و بی معناست) به بقیّۀ مطلب دو ایراد دارم:
اوّل، این که استقبال مردم از مبارزۀ مسالمت آمیز نیست که به نفی مبارزۀ مسلّحانه کشیده می شود. طرح مسأله به این صورت، این توهّم را پیش می آورد که انگار از همان ابتدا، مردم دربرابر یک انتخاب آزاد قرارگرفته اند و بستگی به سلیقه شان دارد که راه مسالمت آمیز را انتخاب کنند یا راه قهرآمیز را. واقعیّت غیر از این است.
من ادّعا می کنم که اگر به میل مردم باشد، مردم همیشه از مبارزۀ مسالمت آمیز استقبال می کنند و هیچ وقت با میل و از روی اختیار به مبارزۀ قهرآمیز روی نمی آورند. به بیان دیگر، می خواهم بگویم که به علّت عدم استقبال مردم از مبارزۀ مسالمت آمیز نیست که مبارزۀ قهرآمیز امکان درگیری و گسترش پیدا می کند، به علّت عدم تحمّل مبارزۀ مسالمت آمیز از طرف قدرت حاکم است که مبارزۀ قهرآمیز، به عنوان راه منحصر به فرد و اضطراری، به مردم تحمیل می شود.
من این مطلب را از این پیشتر در نوشته ها و گفته هایم به قدر کافی تکرار کرده ام. در این جا فقط می خواهم بگویم که آقای بازرگان با حرکت از "استقبال مردم" و توجّه نکردن به نقش قدرت حاکم ـ که اصلاً با واقعیّت تطبیق ندارد ـ به یک نتیجه می رسد و من با حرکت از عدم تحمّل قدرت حاکم و تحمیلی بودن مبارزۀ قهرآمیز، به نتیجه یی دیگر.
ایراد دوّم ـ که در واقع ناشی از همان اوّلی است ـ این است: بازبودن جوّ سیاسی و امکان پذیر بودن مبارزۀ مسالمت آمیز، عملاً و نهایتاً به نفی مبارزۀ مسلّحانه کشیده نمی شود، بلکه از همان ابتدا ضرورت توسّل به راه قهرآمیز را منتفی می کند.
این که آقای بازرگان تصور می کند که می تواند، با استمداد از رژیم، عملاً و نهایتاً ـ یعنی طی یک پروسه ـ مبارزۀ مسلّحانه را منتفی کند، از دو اشتباه سرچشمه می گیرد:
اشتباه اول را درمورد قدرت حاکم می کند. او، از آنجا که نقطۀ شروعش در تحلیل، "استقبال مردم" است، قدرت حاکم را یک داور بی طرف فرض می کند. خیال می کند که مسأله راه دادن یا راه ندادن به مبارزۀ مسالمت آمیز، یک مسألۀ فنّی یا یک مسأله کارشناسی است. خیال می کند که قدرت حاکم نمی فهمد، نه این که می فهمد ولی نمی تواند. این توهّم کودکانه ناشی از عدم شناخت مکانیسمهایی است که دست بردن در آنها حیات رژیم را به خطر می اندازد. دشمنان مقاومت همین توهّم کودکانه را در مورد خاتمۀ جنگ هم داشتند و شاید هنوز هم داشته باشند. آنها خیال می کردند ـ شاید هنوز هم می کنند ـ که اگر "زهر" قطعنامه را خمینی سربکشد، مسمومیّت ناشی از آن در جنبش مقاومت بروز خواهدکرد!
اشتباه دوّم آقای بازرگان درمورد جنبش مقاومت است. خیال می کند جنبش مقاومت هم ـ مثل خودش ـ تاکتیک مبارزه را با هدف عوضی می گیرد و به همین مناسبت قادر به تعویض تاکتیک نیست. خیال می کند چون سالها گفته ایم که مبارزۀ مسلّحانه تنها راه سرنگونی رژیم است، دیگر این تاکتیک برایمان به یک اصل غیرقابل گذشت و غیرقابل بازگشت، بدل شده است و حتّی درصورتی که واقعاً یک فضای باز سیاسی به وجودآید، ما دیگر نمی توانیم در آن فعّال باشیم. از آن پرت تر، خیال می کند که تاکتیک کنونی را جنبش مقاومت، در حالی که با انتخابهای متعدّد رو به رو بوده، با میل و رغبت اختیار کرده است، نه آن که رژیم آن را تحمیل کرده باشد. شاید هم خیال می کند ما آن قدر به "زیرزمین" عادت کرده ایم که دیگر از "هوای آزاد" بدمان می آید!
برای این که چُرت بازرگان را پاره کنم، مجبورم توجّهش را به تکّۀ کوچکی از یکی از مصاحبه های مسعود رجوی ـ که لابد به نظر آقای بازرگان سردستۀ طرفداران "آشوب و انهدام ایران" است ـ جلب کنم.
رجوی، در پایان یک مصاحبۀ مفصّل با روزنامۀ "اونیته"، نشریۀ حزب سوسیالیست، پس از آن که مصاحبه کننده تمام سؤالهایش را کرد و جوابهایش را گرفت، گفت: "بگذارید از طریق شما پیامی به خمینی بدهم... پیام این است: اگر خمینی حاضر شود انتخاباتی واقعاً آزاد ترتیب دهد، من بلافاصله به میهنم باز می گردم و مجاهدین خلق اسلحۀ خود را، برای شرکت در انتخابات، زمین خواهند گذاشت. ما از نتیجۀ انتخابات، هرچه باشد، واهمه یی نداریم. ما قبل از شروع مبارزۀ مسلّحانه سعی کردیم از تمام امکانات قانونی برای مبارزۀ سیاسی استفاده کنیم، امّا سرکوب ما را ناگزیر به استفاده از اسلحه می کند. حتی اگر خمینی در ایران اجازۀ نیمی ـ نه، نیمی از نصفِ ـ آزادیهای موجود در فرانسه را می داد، مطمئناً یک پیروزی دموکراتیک به دست می آوردیم".
متن این مصاحبه را در نشریۀ "اونیته" به تاریخ اول ژوئن ۱۹۸۴ و ترجمۀ فارسی آن را در نشریۀ مجاهد شمارۀ ۲۰۶ می توان یافت.
از این گونه اظهار نظرهای صریح و تفسیرناپذیر، چه از رجوی و چه از دیگر اعضای جنبش مقاومت فراوان وجود دارد، ولی این یکی را به دلیل خاصی انتخاب کردم. دلیلش این است که آن زمان بنی صدر، یکی از رقیبان خارج کشوری آقای بازرگان، برای اشغال پست مهندسی مشاور جماران، رجوی را، به استناد این مصاحبه متّهم می کرد که برای سازش با خمینی پیام داده است!
امروز چهار سال و اندی از آن ماجرا می گذرد و کاملاً برای همه روشن شده است که چه کسانی مبارزۀ خونین با رژیم ضدانسانی و ستمگر را لحظه یی هم ترک نکردند و چه کسانی، درمقابل، به امید ساخت و پاخت، حتّی با یکی از جناحهای رژیم، هنوز سگ دو می زنند.
می خواهم مشتریان نوشته های آقای بارزگان، اگر هنوز چشمی برای دیدن دارند، ببینند که "گناه" یک جنبش مردمی و انقلابی، به خلاف ادّعای آقای بازرگان، این نیست که چرا به این یا آن شیوۀ مبارزه متوسّل شده است، گناهش این است که مردمی و انقلابی است؛ طرفدار عدالت اجتماعی و اِحقاق حقوق محرومان است. به همین دلیل است که اگر به راه مسالمت آمیز تمایل نشان دهد، متّهم به سازش می شود و اگر به مبارزۀ قهرآمیز روی بیاورد، "تروریست" نام می گیرد. بگذریم.

در صحنۀ عمل
امّا برای آن که در عالم حرفها و نقل قولها باقی نمانیم، خوب است به سابقۀ این جنبش، به رَوَند واقعی حرکت آن و به شیوه های مختلفی که برای پیشبرد مبارزه در مراحل مختلف در پیش گرفته است، توجه کنیم. سازمان مجاهدین خلق را در نظر بگیریم. این سازمان، در زمان شاه، به صورت مخفیانه و زیرزمینی به وجودآمد. سالها به شیوۀ مسلّحانه با رژیم مبارزه می کرد و ساخت و بافت تشکیلاتیش، به اقتضای این شیوۀ مبارزه، خصلت نظامی داشت. از پشتیبانی بخش بزرگی از توده های مردم برخوردار بود، امّا به علّت زیرزمینی بودنِ فعالیّتش ـ که رعایت مطلق ملاحظات امنیّتی را ایجاب می کرد ـ قادر نبود این پشتیبانیِ بالقوّه را به نیروی بِالفِعل بدل کند. با این همه پس از شکستن جوّ اختناق در جامعه، همین سازمان برای تغییر تاکتیک مبارزه و مبدّل شدن از یک گروه چریکی زیرزمینی به یک سازمان سیاسی علنی و توده یی، با کوچکترین مشکلی رو به رو نشد. به عکس، با علنی شدن و گسترش تماسهایش با مردم، به اوج شکوفایی رسید؛ آن چنان که طی مدتی کوتاه، چه به هنگام انتخابات ریاست جمهوری و چه در انتخابات مجلس، بزرگترین رقیب قدرت حاکم شد. ظرف همین مدت روزنامۀ "مجاهد" تیراژش به حدّی رسید که با آن که چند چاپخانۀ مجهّز را به خدمت گرفته بود, هنوز نمی توانست به تقاضای همۀ خریداران روزنامه پاسخ بدهد. آخرین راهپیمایی علنی و مسالمت آمیز مجاهدین, که طی آن چند صد هزار نفر ظرف چند ساعت بسیج شدند و به خیابان آمدند, آن قدر فراموش نشدنی است که نیاز به یادآوری ندارد. در آن روز, آن که تظاهرات مسالمت آمیز می کرد سازمان مجاهدین بود و آن که مردم را در وسط خیابان به گلوله بست و خونریزی را آغازکرد، رژیم. ما از این نوع تظاهرات مسالمت آمیزی که با اِعمال خشونتِ عُمّال رژیم رو به رو شدند، کم نداشته ایم. امّا از میان همۀ آنها من می خواهم به طور خاص به راهپیمایی بزرگ "جبهۀ دموکراتیک ملّی" در مردادماه ۵۸ اشاره کنم. چون اوّلاً، این راهپیمایی در زمان دولتمداری همین آقای بازرگان و برای دفاع از آزادی مطبوعات و اعتراض به اشغال خودسرانۀ روزنامۀ "آیندگان" از طرف حزب اللّهیها صورت گرفت؛ ثانیاً، عملۀ رژیم رسماً در روزنامه ها اعلام کرده بودند که اگر راهپیمایی لغو نشود، به آن حمله خواهندکرد؛ ثالثاً، وزارت کشور آقای بازرگان، به رغم درخواست مکرّر مسئولان جبهه، نه تنها حاضر نشد حفظ امنیّت یک راهپیمایی مسالمت آمیز را در فاصلۀ چند صد متری دانشگاه تا محل نخست وزیری به عهده بگیرد، بلکه زیر بار این هم نرفت که دست کم چند پاسبان به عنوان ناظر ـ در نقش "کلاه آبی"های سازمان ملل ـ به محلّ شروع راهپیمایی بفرستد. با این همه، صدها هزار تن در آن راهپیمایی شرکت کردند، هرچند از پیش می دانستند که مورد حملۀ اوباش قرار خواهندگرفت.
امتناع آقای بازرگانِ مسالمت آمیز! از تأمین نظم در حول و حوش محل صدارت خودش آن روز به بهای زخمی شدن چهار صد پانصد نفر تمام شد. مقصودِ عَرضم این است که به هنگام مبارزۀ مسالمت آمیز برای دفاع از آزادی مطبوعات، آقای بازرگان آن طرف خط، در طرف خشونت، تشریف داشتند.
بگذارید این را هم، برای بار صدم، به خاطر تمام فراموشکاران بیاورم که تعداد افرادی از سازمان مجاهدین که طی مدت کوتاه فعالیّت علنی سازمان، به هنگام فروختن روزنامه، چسباندن اوراق تبلیغاتی به دیوار، کار توضیحی در خیابان، فعالیت انتخاباتی برای کاندیداهای سازمان و خلاصه در حین فعّالیت علنی و قانونی و مسالمت آمیز، به دست عوامل رژیم به شهادت رسیدند، به مراتب بیش از مجموع شهیدان سازمان در سراسر دورۀ مبارزۀ مسلّحانه با رژیم شاه بود. آقای بازرگان که از بهای "مبارزۀ مسالمت آمیز" در حاکمیت خمینی چیزی نمی داند!
با این همه ما مبارزۀ مسالمت آمیز را ول نکردیم. ما "یک درصدیها"ی آن روز (به قول آقای بازرگان) که امروز در "شورای ملّی مقاومت" جمع هستیم, در "رفراندم" کذایی به "قانون اساسی" رژیم رأی ندادیم، چون آن را قبول نداشتیم, با وجود این در انتخابات مجلس شرکت کردیم, یعنی پذیرفتیم که مبارزه را به طورعلنی و در چارچوب "قانون اساسی" همین رژیم انجام دهیم. رژیم "۹۸درصدیها" بود که طاقت تحمّل این را هم نداشت!
می خواهم, خوب, به یاد آقای بازرگان بیاورم که زمانی که او و گروهش پُستهای وزارتی را اشغال کرده بودند یا در "شورای انقلاب" عضویت داشتند ـ و به هرحال بخشی از هیأت حاکمه بودند ـ ما بودیم که در جامعه, در میان مردم, پرچم مبارزۀ مسالمت آمیز را در دست داشتیم و رژیم بود که برای سدکردن "استقبال مردم" از این مبارزه، همواره کار را به خونریزی می کشاند.
می خواهم, خوب, حالی آقای بازرگان کنم که همۀ کسانی که اینک راه قهرآمیز سرنگونی رژیم را در پیش گرفته اند و آن را تبلیغ می کنند, در درک مزایای مبارزۀ علنی و مسالمت آمیز, هیچ ناتوان تر از آقای بازرگان و همقطاران نیستند زیرا این راه را تا انتها؛ تا سانتی متر آخر, پیموده اند.
باید اضافه کنم که اینان در زمینۀ سختیهای جانفرسای مبارزه قهرآمیز هم بسیار چیزها می دانند که امثال آقای بازرگان از تصوّر هزار یکِ آن هم عاجزند. پس بی دلیل نیست که جنبش مقاومت تضمین آزادی کامل عقیده و بیان و آزادی کامل مطبوعات, احزاب, اجتماعات و... را تا "مرزِ قیام مسلّحانه علیه نظام مشروع و قانونی کشور" در برنامۀ دولت موقّتش قرار داده است, زیرا بهتر از هرکس, به اهمیت و ارزش قانون و صلح و مسالمت آگاهی دارد.

حاصل کار
بنابر این کنارگذاشتن مبارزۀ علنی و مسالمت آمیز از ۳۰خرداد به بعد، به علّت آن نبود که مردم از آن استقبال نمی کردند، به سبب آن بود که قدرت حاکم از "استقبال مردم" و از گسترش بی سابقۀ پایگاه توده یی جنبش به وحشت افتاده بود و هیچ گونه مبارزه یا مخالفتی را، ولو در چارچوب "قانونی"، تحمّل نمی کرد. می بایست یا بدون قید و شرط تسلیم رژیم شد یا، به ناچار، به راه قهرآمیز قدم نهاد. تسلیم شدن بی قید و شرط به رژیم، زیر پاگذاشتن اصول بود و گام نهادن به راه قهرآمیز، تعویض تاکتیک برای حفظ اصول.
البته حرف زدن از "تعویض تاکتیک" آسان است، ولی عملی کردنش به هیچ وجه آسان نیست.برای زیرزمینی کردن سازمانی که در تمام جامعه شاخ و برگ گسترده است، بی تردید می باید به تحمّل ضایعات و خسارات سنگینی تن درداد.
سازمان مجاهدین در آن روزهای فراموش نشدنی، به این راه قدم نهاد و مبتکر سازماندهی یک مقاومت مسلّحانه شد. در مقابل، آقای بازرگان و دوستانش در "سنگر" مجلسِ خمینی ماندند و در اوضاع و احوالی آکنده از بی قانونی و خشونت، به "مبارزۀ قانونی و مسالمت آمیز"شان ادامه دادند. در حفظ تاکتیک استوار ماندند، ولی به تحمیل هر خفّت و خواری از سوی رژیم تن دادند.
حاصل این تجربۀ فجیع و عبرت انگیز را ـ که درست به همین مناسبت گرانبهاست ـ آقای بازرگان در نامۀ سرگشاده اش به خمینی، که به قول خودش "درد دل و گزارشی به ملّت عزیز ایران و هموطنان همدرد نیز می باشد"، آورده است: "خلاصۀ آن چه مدّعیان خواسته و پرداخته اند، این است که اوّلاً، نهضت آزادی ایران، با فلج شدن از داخل و لکّه دارشدن در خارج، اسماً در صحنۀ سیاست و خدمت باقی بماند ولی عملاً منشأ اثر مثبتی نبوده حیات و حرکت چندان، جز در زیر ذرّه بین اطلاعاتی آنها و خنثی شدن قبلی کارها، نداشته باشد؛ ثانیاً، با تظاهر به این که در جمهوری اسلامی حزب قانونی مخالف (و شاید چند حزب دیگر و گروههای فرمایشی) حضور و فعالیّت دارند، بتوانند به تبلیغات نادرست سیاسی و انتخاباتی و به خلافکاریهای اقتصادی و اداری و سیاسی خود جامۀ حق به جانب بپوشانند و نهضت آزادی وسیله برای فریبهای سیاسی و خیانت بشود".
حرف، حرف تازه یا کشف راز ندانسته یی نیست، ولی بیانش از جانب آقای بازرگان، به عنوان حاصل یک تجربۀ هفت ساله، عبرت انگیز است. تازه آقای بازرگان با انداختن همۀ تقصیرها به گردن "مدّعیان"، مسئولیّت خودش را هم در این میان لوث کرده است.
در شهریورماه ۶۴، هنگامی که آقای بازرگان به اروپا سفرکرده بود، مسعود رجوی هم در نامه یی همین حرفها را برایش نوشت، منتها او را در مقابل مسئولیتش هم قرارداد:
"آقای بازرگان، فهرست شهدا را ملاحظه کردید؟ آیا شراکت در چنین رژیم ضدبشری و خون آشامی کافی نیست؟ فکر می کنم به خوبی می دانید که خمینی دجّال از قِبَل شراکت امثال شما و این که هنوز هم حاضر به بریدن از رژیم او نیستید تا کجا در ادامۀ کشتار و جنایت دست بازتر پیدا می کند..." (نشریۀ مجاهد، شمارۀ ۲۶۳).
گویی آن چه را که رجویِ "غوره" در سال ۶۴ می گفت، رهبر کلِّ "مویز"های داخل و خارج کشور، بعد از سه سال تا حدودی فهمیده است. با این همه وقتی در همین نامه به خمینی می نویسد "اگر توجّه به خدا و توکّل به او از یک طرف و اعتقاد و اعتماد دیرینۀ جنابعالی از طرف دیگر وجود نداشت و ملاحظات تبلیغاتی و مصلحت اندیشیهای سیاسی مانع متولّیان و پویندگان راه قدرت نمی گشت، تا به حال بیش از ده بار فاتحۀ نهضت آزادی و پایه گذاران آن را خوانده بودند". باز طوری حرف می زند که انگار هنوز خوب درک نکرده است که آن "اعتقاد و اعتماد دیرینۀ جنابعالی" چیزی جدای از این "ملاحظات تبلیغاتی و مصلحت اندیشیهای سیاسی" نیست. در عوض خوب فهیمده است که "مبارزۀ قانونی و مسالمت آمیز"ش به آخر خط رسیده است. می گوید: "در هر حال دو انتخاب پیش روی ما گذارده اند: حیات خفیف خائنانه یا توقّف داوطلبانه و تعطیل شرافتمندانه".
این نتیجه گیری از آن اعترافِ دردناک بالا هم عبرت انگیزتر است. زیرا در عین مشخّص کردن محدودیّتهای یک "مبارزۀ مسالمت آمیزِ" تقلّبی، نابجا و عوضی، ارزشهای اخلاقی نهفتۀ در آن را هم بر ملا می کند. از جمله این که تعطیل کردن مبارزه هم می تواند راهی "شرافتمندانه" باشد. تردید نیست که این راه بسیار شرافتمندانه تر از ادامۀ حیات خائنانه است. امّا نفس این امر که یک "مبارزه" به چنان روزی بیفتد که ادامه اش معادل خیانت شود و توقّفش معادل شرافت، و هیچ گونه راهی برای ادامۀ شرافتمندانه نداشته باشد، بیش از هر چیز خبر از ماهیّت آن "مبارزه" می دهد.
به واقع اگر آقای بازرگان اندکی ـ فقط اندکی ـ شهامت اخلاقی می داشت، می بایست بگوید ادامۀ حیات خفیف خائنانه. چون شروع حیات خفیف خائنانه به هفت سال پیش برمی گردد؛ به همان وقت که رژیم آخرین بقایای آزادیها را هم از بین برد و مردم را در کوچه و خیابان، به جرم جوان بودن، به جرم همراه داشتن سکّۀ دو ریالی، به جرم پوشیدن کفش ورزشی و امثال آن، بی محابا دستگیر و بعد زندانی و شکنجه و اعدام می کرد؛ حیات خفیف خائنانه زمانی شروع شد که رژیم جوانانی را که دستگیر می کرد، اوّل دسته دسته می کشت، بعد عکسهایشان را در روزنامه چاپ می کرد تا اگر کسی نامشان را می داند به "مقامات مربوطه" اطّلاع دهد! این شکنجه و حبس و کشتار مدت هفت سال، با شدّتی گاه کمتر و گاه زیادتر، ادامه یافت، ولی آقای بازرگان لام از کام نگشود تا از این بابت کمترین اعتراضی به رژیم بکند. امروز هم، بعد از هفت سال سرکوب خونین و بعد از این که قتل عام زندانیان سیاسی توسّط رژیم در ماههای اخیر جهانیان را به اعتراض واداشته است، باز آقای بازرگان رویش را برمی گرداند و به سکوت خائنانه اش ادامه می دهد. همۀ خواستش از خمینی این است: "اگر جریان به صورت ناروا و ناجوانمردانۀ کنونی ادامه یافته دفتر نهضت پس داده نشود، فعّالین دستگیرشده آزاد نگردند، از آنها عذرخواهی و اعادۀ حیثیّت به عمل نیاید و... ملّت شرافتمند ایران و مردم عدالتخواه جهان خواهند دانست که چون حاکمیّت ایران طاقت تحمّل آزادی و کمترین صدای مخالف را ندارد، در حیات و حضور جنابعالی دست به تعطیل نهضت آزادی (و جمعیّت و گروههای ایرانی قانونی) زده است، ضمن آن که به طرفداران براندازی و آشوب و انهدام ایران سند داده اند که مبارزۀ مسالمت[آمیز] قانونی، در چارچوب اسلام و انسانیت و اصول، راه درست بی فایده است..."
واقعاً که "اخلاق" این مبارزۀ قانونی مسالمت آمیز هم، در حقارت و خِفّت و خواری، هیچ دست کمی از سیاست آن ندارد.
کار این انحطاط اخلاقی، امروز به جایی رسیده که آقای بازرگان در نامه اش می پرسد: "آیا خطوط نفوذی دشمن ـ نظیر کشمیریها و کلاهیها ـ با استفاده از زمینه های فکری و اخلاقی برخی از جناحهای حاکمیّت این نقشه را [نقشۀ تعطیل "نهضت آزادی"] طرح و اجرا کرده است؟" باید از خودش پرسید آن زمان که نمایندۀ مجلس خمینی بود و به همکارانش فخر می فروخت که از خانه اش تا مجلس را پیاده طی می کند ولی همکارانش جرأت این کار را ندارند، آیا جز به مصون بودنش در مقابل "خطوط نفوذی دشمن، نظیر کشمیریها و کلاهیها" به چیز دیگری اشاره می کرد؟
آقای بازرگان سالها به همکاری با رژیم تن درداد و تحت عنوان "مبارزۀ قانونی و مسالمت آمیز" آبرو و حیثیّتش را با خمینی معامله کرد، به این خیال باطل که رژیم را از درون "استحاله"کند. البته رژیم را "استحاله" نکرد ولی در این گیر و دار خودش مسخ شد که امروز از رژیم بازشناختنی نیست.
روزگاری بود که آقای بازرگان خود را پدر معنوی مجاهدین می دانست و اندکی هم به آن افتخار می کرد. امروز کار را به جایی رسانده است که برای حفظ حرمت شهیدان گرانقدر مجاهد هم که شده، باید فریاد کرد: "ای بر پدر مجاهدین لعنت!"» («شورا», ماهنامۀ شورای ملی مقاومت ایران، دورۀ اول، شمارۀ۴۵، مهر تا آذر۱۳۶۷).
ــــــــــــــــــــــ
* («شد غلامی که آب جوی آرد ـ آب جوی آمد و غلام ببرد» ـ «گلستان» سعدی، باب سوم، «در فضیلت قناعت»، حکایت ۲۳)