«ضحّاک ماردوش» روسفید شد!

امسال، نوروز، نوبهار و سبزه زارانِ جشن ملی «سیزده به در»، همگی در آوار سهمگین سیلهای بنیان کن، به گل نشستند.
 «از این سَموم (=بادهای زهرآگین) که بر طرَف بوستان بگذشت/
 عجب که بوی گلی هست و رنگ نسترنی» (حافظ)
 از اولین جشن نوروز که جمشید، شاه پیشدادی، در زیستگاه آریایی ها در جنوب دریای خوارزم برپاکرد تا آخرین نوروز، که این چنین در تندباد حوادث ویرانگر پرپرشد، «کسی به یاد ندارد چنین عجب زَمَنی» (حافظ).
 امّا از آن زمانِ دور و کهن تا این زمان، در قلۀ بیدادگری در راه نابودی «حَرث و نسل» ایران زمین، یک نام، نامور بود: «ضحّاک ماردوش»!
 راستی ضحّاک که بود و به گناه کدامین جرم و جنایتِ گذشت ناپذیری در چنین جایگاهی، سنگین و دیرمان و بی همانند، پاسفت کرده بود؟
 «مَرداس»، پدر ضحّاک، مردی از «دشت سواران نیزه گذار» (=بیابانهای عربستان) «گرانمایه؛ هم شاه و هم نیکمرد» و هم «به داد و دهش برترین پایه بود».
 مرداس پسری داشت به نام ضحّاک «که از مِهر، بهره ش نبود اندکی» . حتی به قدر نیم جُوی از «داد و دهش و نیکمردیِ» پدر در او نشانی نبود. فردوسی به کنایه می گوید: «پژوهنده را راز با مادر است»!.


***

در یک بامدادِ «پگاه»، ابلیس در سیمای یک انسان «نیکخواه» بر ضحّاک واردشد و «دلِ مِهتر (=ضحّاک) از راهِ نیکی ببُرد» و او را برانگیخت که پدر پیر نیک اندیش و نکوکردارش را از سر راه بردارد و خود به جای او «جهان را کدخدای» باشد. ضحّاک به خواست ابلیس تن داد و راه این جنایت گشاده شد.
 در «سَرا»ی آن پادشاه پیر، «یکی بوستان بُد گرانمایه جای» که مرداس شبها برای نیایش به درگاه پزدان به نیایشگاهی در آن بوستان می رفت.
 ابلیس به عزم ازمیان بردن مرداس، «یکی ژرف چاهی به ره بَر، بکند». وقتی «سرِ تازیان مهتر نامجوی» (=مرداس) به شیوۀ هر شب، در تاریکی، به سوی نیایشگاه روان شد، ناگهان «آن نیکدل مرد» در آن «ژرف چاه» افتاد و ابلیس بی درنگ چاه را با خاک انباشت و چاه گورگاه او شد.
 ضحّاک با این نیرنگ اهریمنی به جای پدر بر تخت شاهی نشست و «به سر برنهاد افسرِ (=تاج) تازیان» (۱).


 ***

 ابلیس باردیگر در چهرۀ جوانی «سخنگوی و بینادل و پاک تن» بر ضحّاک واردشد و به او گفت: اگر درخور شاه باشم، «یکی نامور پاک خوالیگرم» (۲).
 ضحّاک او را پسندید و ابلیس برای ضحّاک که تا آن زمان «گیاهخوار» بود، «ز هَر گوشت؛ از مرغ و از چارپای»، برایش غذاهای خوشگوار پخت. این غذاهای دلپذیر ضحّاک را دلبسته ابلیس کرد و مهرش را به دل گرفت: «سرِ کم خِرد، مهر، او را سپرد»(۳).
 ضحّاک به پاس این خدمت جانانۀ ابلیس از او خواست حاجتی از او بخواهد. ابلیس با چربزبانی گفت:
«مرا دل، سراسر، پر از مهر تست/
همه توشۀ جانم از چهر تست»
 اگر رُخصتم دهی دوست دارم «سر کِتف تو را ببوسم و چشم و رویم را به آن بمالم».
 ضحّاک رخصت داد (=اجازه داد) و ابلیس هر دو کتف او را «ببوسید و شد در زمین ناپدید» و هم آن گاه از جای بوسۀ ابلیس، «دو مار سیه از دو کتفش بِرُست».
 ضحّاک از این واقعۀ دهشت انگیز بسیار سراسیمه شد و بی درنگ فرمان داد که آن دو مار را از کتفش ببُرند. امّا این چاره گری درد او را دوانکرد و مارها دوباره از دو کتفش سربرآوردند. «پزشکان فرزانۀ» دربار نیز در این مشکل فروماندند و کاری از پیش نبردند.
 بار دیگر ابلیس در سیمای یک پزشک به دربار ضحّاک شتافت و به او گفت: تنها راه جلوگیری از آسیب مارها این است که هر روز از مغز سر دو جوان برایشان غذایی فراهم کنی. ضحّاک پذیرفت و از آن پس
 گماشتگان ضحّاک هر روز دو جوان را به زور به آشپزخانۀ شاهی می کشاندند و از مغزشان غذای ماران را فراهم می کردند.
 دو آشپز یا دو تن از زنان ضحّاک، که آنها را به پرستاری ماران گماشته بود، از سر دلسوزی، هر روز یکی از آن دو را، پنهانی، می رهانیدند و به جای مغز او از مغز سر گوسفند خورش ماران را فراهم می کردند.


***

در همان ایام، جمشید، پادشاه معروف پیشدادی، در واپسین سالهای فرمانروایی اش سر از راه «یزدان» برتافت و به خودکامگی و بیدادگری روی آورد و «فرّۀ ایزدی» از او جداشد و روزگارش به تباهی گرایید:
 «به جمشید بر، تیره گون گشت روز/
 همی کاست آن فرّ گیتی فروز»
بیدادگری جمشید مردم را به قیام علیه او برانگیخت و در سراسر سرزمین «ایران»شور و غوغا برپاشد و جنگ و جوش و خروش از هر سوی برآمد و ایرانیان سر از فرمان جمشید برتافتند و برای از میان بردنش لشکرها بسیج کردند:
 «از آن پس برآمد از ایران خروش/
 پدید آمد از هر سویی جنگ و جوش»
بر او تیره شد فرّۀ ایزدی/
 به کژی گرایید و نابِخردی
سیه گشت رخشنده روز سپید/
 گسستند پیوند با جمِّ شید
پدید آمد از هر سویی خسرُوی/
 یکی نامجویی، ز هر پهلُوی
سپه کرده و جنگ را ساخته (=آماده شده)/
 دل از مهر جمشید پرداخته (=خالی کرده)»
«نامجویان» و رزم آوران ایرانی، همه، «شاهجوی» به «دشتِ سواران نیزه گذار»، تختگاه ضحّاک، روان شدند و سر به فرمانش نهادند و به شاهی ایران زمین بر او آفرین خواندند و از او خواستند تا برای برانداختن جمشید بیدادگر به یاریشان بشتابد:
«یکایک ز ایران برآمد سپاه/
 سوی تازیان برگرفتند راه
سواران ایران همه شاهجوی/
 نهادند یکسر به ضحّاک روی
 به شاهی برو آفرین خواندند/
 ورا شاه ایران زمین خواندند»
ضحّاک به خواستشان گردن نهاد و بی درنگ، به همراه فریادخواهان ایرانی به سوی تختگاه جمشید روان شد:
 «مر آن اژدهافَش (=اژدهاگونه) بیامد چو باد/
 به ایران زمین تاج بر سر نهاد
ز ایران و از تازیان لشکری/
 گزین کرد گردان هر کشوری
سوی تختِ (=پایتخت) جمشید بنهاد روی/
 چو انگشتری کرد گیتی بر اوی
چو جمشید را بخت شد کُندرو/
 به تنگ اندر آمد سپهدار نو
 برفت و بدو داد تخت و کلاه (=تاج)» («شاهنامه»، جلد یکم، ص۵۱).
 جمشید که توان مقابله با ضحّاک را در خود نمی دید، از میدان رویارویی گریخت و روی از همگان پنهان کرد و ضحّاک بر تختگاه جمشید و سراسر سرزمین آن روزگار ایران چیره شد.


 ***

ضحّاک سالها با بیدادگری بر ایران زمین چیره بود و همچنان مغز جوانان طعمۀ مارانِ تباه کنندۀ نسل ایرانیان می شد و با همان کشتار، هرگونه شور و شورش را تخته بندکرده بود. تا سرانجام کاوۀ آهنگر که هفده پسرش به دست گماشتگان دربار قربانی شده بودند، وقتی آخرین پسرش را به زور به درگاه ضحّاک بردند، پیش بند چرمی آهنگری را، مانند پرچمی، بر سر نیزه بست و در برابر مردم ستمدیده یی که به دادخواهیِ بیدادگریهای ضحّاک گردآمده بودند، فریاد کشید:
«کسی کو هوای فریدون کند/
 سر از بند ضحّاک بیرون کند
بپویید کین مِهتر آهَرمَن (=اهریمن) است/
 جهان آفرین را به دل دشمن است»
 («شاهنامه»، جلد یکم، ص۶۹).
دادخواهان دیگر نیز به او پیوستند و رزمی نو برای برافکندن بنیاد ستم ضحّاک آغاز شد.
 فریدون، پسر آبتین، مردی نیکنام و دارای «فرّۀ ایزدی» بود که به دست ضحّاک به قتل رسید، اینک، برای رزم با ضحّاک نیرو بسیج کرده و در پی آن بود که ایران زمین را از ننگ آن بیدادگر آزاد کند.
 کاوۀ آهنگر و دادخواهان دیگر خود را به «البرزکوه»، زیستگاه فریدون، رساندند و برای رویارویی با ضحّاک سر به فرمانش سپردند و با سپاهی فراهم آمده از بیدادرسیدگان ضحّاک، هنگامی که او در سفر هندوستان بود، به تختگاهش تاختند و بر آن چیره شدند و تمام بندیان، از جمله ارنواز و شهرناز، دختران جمشید، را از بند این ابلیس پروردۀ مردمخوار آزادکردند. در جنگی که اندکی بعد، در میان دو سپاهِ هماورد رخ داد، فریدون بر ضحّاک چیره شد و او را در غاری در «کوه دماوند» به بندکشید و خود، همۀ راه و رسم بیداد ضحّاک را از سراسر ایران زمین برانداخت و به «نیکی» و دادگری روی آورد. رسم و راه ضحّاک در کوتاه ترین بیان، این بود:
 «شده بر بدی دست دیوان دراز/
 به نیکی نرفتی سخن جز به راز (=در خفا و پنهانی)
 فردوسی در پایان داستان ضحّاک همین پیام را واگویه می کند:
«بیا تا جهان را به بد نسپریم (=نگذرانیم)/
 به کوشش، همه، دستِ نیکی بریم
نباشد همی نیک و بد پایدار/
 همان به که نیکی بود یادگار
 فریدونِ فرّخ فرشته نبود/
 ز مُشک و ز عنبر سرشته نبود
به داد و دِهِش (=بخشش) یافت آن نیکوی/
 تو داد و دهش کن، فریدون تویی» («شاهنامه»، جلد یکم، ص۸۵).


***

مرداس، پدر ضحّاک، از تبار نیک اندیشان و پاکان بود و دشمن بیداد و بیدادگران. او یزدان شناس بود و شیفتۀ نور و روشنی که مظهر یزدان هستند و هم او به رهروان نیک اندیشش به ودیعه می سپارد. امّا ضحّاک به اهریمن، که به شکل تاریکی و بیداد و دروغ و مردمکشی و نابودکردن انسان و طبیعت جلوه گر می شود، دل سپرد و از راه پدر به بیراهۀ اهریمن افتاد.
 نسل مرداس ادامه یافت و با جان ایران زمین پیوند خورد و به روشنایی و نیکی گرایید و سرانجام مظهر جاودانۀ عشق به ایران زمین، رستم دستان، را پدید آورد که در سراسر زندگیش، از نوجوانی تا مرگ، در راه آبادی ایران زمین و چنگ در چنگ شدن با دشمنان ایرانِ اهورایی، لحظه به آسایش خود نیندیشید.

 رستم، نبیرۀ ضحّاک ماردوش!
 خلاصه یی از سرگذشت زال، پدر رستم، از زبان فردوسی در شاهنامه:
 زال، پدر رستم، وقتی به دنیاآمد، چهره اش مانند خورشید، زیبا، امّا مویش سپید بود. سام، پدر زال، از پهلوانان نامور آغاز دورۀ کیانیان، از بیم سرزنش بدگویان فرزند سپیدموی خود را در دامنۀ کوه البرز رها کرد تا طعمۀ درّندگان شود.
«مهر»، خدای جهان، که از دل آسمان, سراسر ایران ‌زمین را زیر نگاه خود دارد، زال را دید و سیمرغ را, که نگهبان ایرانزمین است, به سراغش ‌فرستاد تا او را در پناه گیرد.
سیمرغ زال را به آشیان ‌برد و با جوجه ‌هایش بزرگ ‌کرد تا جوانی برومند شد.
سام شبی فرزندش را به خواب دید و پگاهِ فردای آن شب، برای دیدنش به البرزکوه شتافت.
سیمرغ، زال را به سام سپرد. آن‌گاه پر خود را به او داد تا به هنگام سختی آن را آتش بزند و او را به یاری بخواند.
زال در سیستان با رسم و راه نیاکان آشنا شد و حکومت سیستان را که کابل هم جزء آن بود، به دست گرفت.
زال، روزی با «ویژه گردان خویش»، به قصد گشت و گذار از زابلستان پای بیرون نهاد و با آنها «خندان دل و شادمان» پیش رفت تا به کابل رسید.
شاه کابل مهراب نام داشت که «ز ضحّاک تازی گهَر داشتی» (از نسل ضحّاک بود). او هر ساله به سام، پدر زال، «ساو» (=باج و خراج) می داد، چرا که تاب و توان جنگیدن با او را نداشت.
مهراب وقتی از آمدن «دستانِ سام» (=زال) آگاه شد، بامدادان با سران و سپاه کابل، با هدیه های شاهوار، به دیدار زال شتافت. سام از او استقبال کرد و به شادباش او بزمی آراستند.
 «مهرابِ گرد (=دلاور)» در این بزم «دانش و رای» (=خردمندی) «پور دستان» را بسیار ستود و گفت: «آن که این [دلاور را] زاد، هرگز نمرد».
 زال نیز وقتی مهراب از «خوانِ زال» برخاست، «نگه کرد زال اندران (=در آن) بُرز یال (=قامت و گردن تناور) و به «مِهتران) (=نامداران) روکرد و گفت: «که زیبنده تر زین، که بندد کمر؟»
 (=چه کسی از او برای بستن کمربند حکمرانی زیبنده تر است؟):
 «به چهر و به بالا (=قامت)ی او مرد نیست/
 کسی گویی او را هماورد نیست».
 دوستی زال و مهراب کابلی سرانجام به عشق و دلدادگی زال و رودابه (=دختر مهراب) انجامید و زال به اندیشه پیوند با رودابه افتاد و این راز را با «بزرگان دانندۀ» درگاهش در میان نهاد.
 «مؤبَدان (=پیشوایان آیین مهر) و فرزانگان، در پاسخش گفتند «که، ما، مر ترا، سر به سر (=همگی) بنده ایم» و «همه، کام و آرام» ترا خواهانیم، امّا، در پاسخ به این امر شگفت، «فرومانده ایم». با این که می دانیم مهراب «از گوهر اژدهاست» (=از نسل ضحّاک است)، امّا این را نیز می دانیم که او «بزرگست و مردی سبک مایه نیست»:
«اگر شاه (=منوچهر، نوۀ فریدون کیانی) را بدنگردد گمان/
 نباشد ازین (=پیوند)، ننگ بر دودمان».
 کلید گشایش در دست پادشاه است. باید در این باره نامه یی به «پهلوان» (=سام) نوشت، «مگر کو (=که او) یکی نامه نزدیک شاه/ فرستد، کند رای او را نگاه» (=بر رای و نظر شاه آگاه شود).
 زال رای بزرگان را پذیرفت و فرمود تا نامه یی به سام بنویسند. نامه از «آفرینِ» «خداوندِ هست و خداوندِ نیست» و ستایش سام آغازشد و سپس به شرح دلدادگی به «دخت مهراب» رسید و از پدر در این زمینه رای خواست.
 وقتی نامۀ زال به پدر رسید و آن را خواند، «بپژمرد بر جای و خیره بماند». اما وقتی «ستاره شمار» (=اخترشناس، پیشگو) به او مژده داد که از این پیوند «پیلی ژیان بیاید» و «به مردی ببندد میان» (=کمر به مردانگی ببندد) و «همه نیکویی زو به ایران رسد»، شادمان شد و به منوچهر شاه، نامه یی نوشت و آن را به زال سپرد تا به او برساند.
 منوچهرشاه وقتی نامه پهلوان سام را از زال «بستد» (=گرفت) و بر پیام سام آگاه شد، «بخندید و شد شاد و روشن روان». سپس فرمان داد که «مؤبدان و ردان (=دلاوران) و ستاره شناسان و بِخردان» نزد او گردآیند و در کار پورِ سام به رایزنی بپردازند. آنها «برفتند و بردند رنجی دراز» و سرانجام:
به شاه مژده دادند که:
 «از این دخت مهراب و از پور سام/
 گوی (=پهلوانی) پرمنش زاید و نیک نام
کمربستۀ شهریاران بود/
 به ایران، پناه سواران بود».
 «منوچهر شد شادمان زین سخن/
بپرداخت (=خالی کرد) دل را ز رنج کهن»
 سپس در پاسخ نامۀ جهان پهلوان سام، به او مژده داد که این پیوند نیک است و خجسته و زال را «با دلی شادمان» به نزد پدر روانه کرد.
 وقتی خبر این پیروزی به زابلستان و کابل رسید، مردم سراسر این خِطّه به جشن و شادمانی پرداختند و کینۀ دیرینه را از دلها زدودند و در همین جشن پیوند همسری زال و رودانه نیز بسته شد و به میمنت این پیوند: «ببودند یک هفته با نای و رود (=با نوای نی و ساز رود)/ ابا (=با) سور و جشن و خرام و سرود».
 رستم از پیوند زال و رودابه به دنیا آمد و در عمر «ششصد سال» اش جز به ایران و ایرانی نیندیشید و مظهر جاودانۀ عشق و پاکبازی در راه ایران زمین شد.


***

کلام آخر
 وضع و حال ایران و ایرانی در دورۀ «هزارسالۀ» پادشاهی او بر ایران از زبان فردوسی در شاهنامه:
«چو ضحّاک بر تخت شد شهریار/
 برو سالیان انجمن شد "هزار"
 سراسر، زمانه بدو گشت باز/
 برآمد برین روزگاری دراز
نِهان گشت کردار فرزانگان/
 پراگنده شد کام دیوانگان
 هنر خوارشد، جادویی ارجمند/
 نِهان راستی، آشکارا گزند
شده بر بدی دست دیوان دراز/
 به نیکی نبودی سخن، جز به راز (=در خفا و پنهانی)
ندانست خود جز بدآموختن/
 جز از کشتن و غارت و سوختن
چُنان بُد که هر شب دو مرد جوان/
 چه کِهتر، چه از تُخمۀ (= نژاد) پَهلوان
خورشگر ببردی به ایوان (=کاخ) اوی/
 همی ساختی راه درمان اوی
 بکُشتی و مغزش بپرداختی/
 مر آن اژدها را خورش ساختی» («شاهنامه»، دفتر یکم، ص۵۶)

 فردوسی روزگار نکبت بار مردم ایران را در دورۀ «هزارسالۀ» پادشاهی ضحّاک تاجدار بر آنها، به روشنی شرح می دهد، امّا مقایسۀ بدکنشی های او در «هزارسال» بر مردم و سرزمین ایران، که در شعر بالا خواندید، با کشتارها و ویرانگریهای دورۀ «چهل سالۀ» اهریمنان عمّامه دار بر ایران، تفاوتی «از زمین تا آسمان» دارد.
 فردوسی نمی گوید که ضحّاک جنگ ویرانگری را زمینه سازی کرد و برای «حفظ نظام»، هشت سال، به اصرار، آن را ادامه داد که حاصل آن خرابی دهها شهر و هزاران روستا، یک میلیون کشته و چند میلیون معلول و آواره و هزار میلیارد خسارت بود؛ جنگی که در همان هفته های اول می توانست پایان گیرد، هشت سال، با وحشتبارترین شکل، به طول انجامید؛
 فردوسی می گوید که ضحّاک برای درامان ماندن از نیش مارهای رُسته بر دوشش، هر شب دو جوان را قربانی می کرد تا از مغزشان برای مارهایش خورش فراهم کند، امّا نمی گوید برای برپاماندن «نظام» در یک تابستان خونین سی هزارتن از پاکبازترین جوانان ایران زمین را سر به دار کرد و در چهل سال حکومت اهریمنی اش صد و بیست هزار شیفتۀ آزادی ایران زمین را، با فجیع ترین وضع، پرپر کرد؛
 فردوسی نمی گوید که ضحّاک زنان و دختران ایران را در هزارسال دوران حکومتش خونین جگر کرد و از پا انداخت؛
 نمی گوید که جنگلهای ایران، گنجینه های زیرزمینی ایران، آبها و خاکهای ایران، و هر چه را، که ارزیدنی بود، به باد فنا داد؛
 فردوسی نمی گوید که ضحّاک حتی دریای خزر و خلیج فارس و دریای عمان را به بیگانگان هدیه داد و هزاران میلیارد دلار از درآمد نفت را در چاه ویل غارتگریها و دخالتهای تجاوزکارانه اش در این کشور و آن کشور به باد داد؛
 فردوسی از هیچ سیل ویرانگری در دورۀ «هزارسالۀ» حکومت ضحّاک ماردوش بر ایران سخن نمی گوید و نمی گوید که سیلهای ویرانگر بر سراسر ایران لای و لوش مرگ و ویرانی گستردند و سران نظام بی آن که ذرّه یی به فکر مردم ایران باشند، به جای یاری رسانی به سیل زدگان، باز هم بساط دار و درفش و تانک و زرهپوش را در ایران سیل زده و زندانهای بی روزن و روشنای آن برپاکردند...
امّا فردوسی می گوید که از نسل ضحّاک، رستمی زاده شد که از زمان فردوسی تا اکنون، پرچم رزم بی امان در راه آزادی ایران زمین را، به پهنای سراسر ایران زمین به اهتزار درآورده است.
امّا از نسل این ضحّاکان ایران و ایرانی سوز، چه پدیدآمد جز...؟



***

سخن، بسیار است. بر درد و داغ مردم ایران و خاک تشنۀ آزادی ایران، همگان خبردارید، تنها راه پایان دادن به این نکبتی که «ضحّاک» زمان ما در این چهل سال بر سراسر ایران زمین گسترده است، همان است که «کاوۀ میهن» ـ مریم رجوی ـ نداداده اند:
 «مادران، پدران، دختران و پسران عزیزم که به خاطر فجایع سیلابها از خشم و تأثّر به خود می پیچید، برافروختگی شما علیه رژیم ولایت فقیه، یعنی مسبّب این همه ویرانی و مرگ و ماتم، تمام رژیم را به وحشت انداخته است.
 حق با شماست که در این سیلاب پایان کار آخوندها را می بینید؛ حق با شماست که در این سیلابها سرریزشدن فساد و جنایت آخوندها را می بینید...»
 «نوروزی و شادکامی، اگرچه به سرقت رفته، امّا حق شماست؛
آزادی و رفاه و امنیّت حق شماست؛
حقوق بشر، انتخابات آزاد و جدایی دین و دولت حق شماست؛
 مبارزه برای یک زندگی عادلانه و یک کشور بدون اعدام و شکنجه و قیام برای به زیرکشیدن ولایت فقیه حق شماست؛
 این حق را باید به کرسی نشاند و غاصبان و سرکوبگران را سرنگون کرد؛ در این مسیر، ما، همه، یک دل و یک تن واحدیم».

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱ ـ «شاهنامه»، فردوسی، به تصحیح جلال خالقی مطلق، چاپ نیویورک، ۱۳۶۶، دفتر یکم، صفحۀ۴۸).
 ۲ ـ خوالیگر: آشپز (=یک آشپز درستکار و نامور هستم).
 ۳ ـ سر کم خِرد و کوتاه اندیش ضحّاک مهر ابلیس را به دل گرفت و فریفتۀ او شد.