اوضاع سیاسی ایران در آستانۀ کودتا 

در روز ۱۶آبان ۱۲۹۶ (۷نوامبر۱۹۱۷)، انقلاب سوسیالیستی در روسیه به پیروزی رسید. ده روز بعد، تروتسکی، «کمیسر خلق برای روابط خارجی» در دولت جدید شوروی، کلیۀ معاهدات تحمیلی به ایران در دورۀ تزار را فاقد اعتبار اعلام کرد.
 از آن پس، انگلستان که بر جنوب ایران چیره شده بود، به فکر تسلّط بر کلّ ایران افتاد. بزرگترین مانع اجرای این خواست استعماری، جنبش استقلال طلبانۀ جنگل به رهبری میرزا کوچک خان جنگلی بود که در شهریور ۱۲۹۳ شمسی (اوت۱۹۱۴)، با استفاده از ضعف دولت مرکزی، به علت درگیربودن روسیه تزاری و انگلیس در جنگ جهانی اول، در جنگلهای گیلان پرچم مبارزه با روس و انگلیس و دولت قاجار را برافراشته بود و در مدّتی کوتاه نه تنها در گیلان, بلکه در اکثر نقاط ایران با استقبال مردم رو به رو شد و روز به روز بر توان نظامی اش افزود, به طوری که به خطری جدّی برای سیاست استعماری انگلیس در ایران تبدیل شد.


***


 با پایان یافتن جنگ جهانی اول و پس از انعقاد قرارداد ورسای در ۲۸ژوئن۱۹۱۹، ایران عملاً به صورت یک کشور تحت الحمایه انگلیس درآمد.
 کمتر از یک ماه و نیم بعد از قرارداد ورسای، در روز ۱۷مرداد۱۲۹۸ (۹اوت۱۹۱۹) قرارداد ننگین ۱۹۱۹ میان انگلیس و دولت دست نشاندۀ وثوق الدّوله بسته شد و انگلیس سلطه ¬اش را بر سراسر ایران گسترد.
 پس از بسته شدن این قرارداد استعماری یورشهای نیروهای تحت فرمان انگلیس به رزمندگان جنبش جنگل به رهبری میرزا کوچک خان جنگلی، که راهبند اصلی گسترش نفوذ انگلیسی ها در شمال ایران بودند، شدّت بیشتری گرفت.
 حدود دو هفته بعد از امضای این قرارداد، در روز ۲شهریور ۱۲۹۸، عبدالحسین تیمورتاش، حکمران گیلان، در سراسر منطقۀ فومنات، که از مراکز مهم استقرار نیروهای جنبش جنگل بود، حکومت نظامی اعلام کرد و یورش به رزمندگان جنگل، به صورت وحشیانه تری، آغازشد.
 در این یورشهای نابرابر و ویرانگر، رضاخان از فرماندهان قزّاق و از عاملان اصلی سرکوب جنبش بود و در چشم فرماندهان انگلیسی و قزّاق، خوش درخشید و با این خوشخدمتی به «دشمنان وطن»، پله های ترقی را به سرعت پیمود تا جایی که اندکی بعد، تنها کاندیدای انگلیس برای تشکیل یک دولت سرسپردۀ قدرتمند بر کلّ ایران شد.


***


 حدود ۹ماه پس از بسته شدن قرارداد اسارتبار ۱۷مرداد ۱۲۹۸ (۹اوت۱۹۱۹) میان انگلیس و وثوق الدوله، گاردهای سرخ شوروی در ۲۵ اردیبهشت ۱۲۹۹ (۱۵مه ۱۹۲۰) برای دستگیری دنیکین, که علیه حکومت نوپای شوروی می جنگید، وارد بندر انزلی شدند. دنیکین بعداز شکستش در پطروفسک (اوکراین), در استحکامات انگلیسیها در غازیان پناه گرفته بود. انگلیسیها بعد از چند ساعت مقاومت غازیان را رهاکرده به رودبار منجیل عقب نشستند.
 در همان ابتدای ورود ارتش سرخ به انزلی, به درخواست راسکولنیکف, فرمانده ناوگان شوروی در دریای خزر, میرزا کوچک خان برای مذاکره با سران قوای اعزامی شوروی، وارد بندر انزلی شد. مذاکرات به نتیجه مطلوب رسید و بر اساس آن بر «تأسیس حکومت جمهوری انقلابی موقّت» در گیلان توافق شد.
 پس از این توافق, فرماندار گیلان به نمایندگی از طرف مردم رشت, میرزا کوچک خان را برای به دست گرفتن زِمام امور گیلان به رشت دعوت کرد و میرزا و یارانش در روز ۱۴خرداد در میان استقبال پرشور مردم رشت به آن شهر وارد شدند و روز۱۶ خرداد, میرزا کوچک خان طی نطقی در رشت تأسیس «جمهوری شورایی در ایران» را به اطلاع مردم رساند.
 روز ۲۴خرداد، میرزا کوچک خان از افسران قزاقخانه رشت خواست که تسلیم شوند. فردای آن روز، گاردهای سرخ بعد از یک درگیری خونین با نیروهای قزّاق در شهر رشت، آنها را خلع سلاح کردند.


***


 شکست و عقب نشینی رسوایی برانگیز قوای انگلیس در برابر ناوگان شوروی در بندرانزلی و رزمندگان جنبش جنگل در رشت، در روحیۀ قزاقهای شکست خوردۀ روسی و نیروهای انگلیس که به طور عمده از هندشرقی به شمال ایران آورده شده بودند، تأثیر خُردکننده یی گذاشت.
 دولت انگلیس برای ترمیم این شکست خفّت بار و زمینه سازی برای ایجاد یک دولت سرسپرده قدرتمند در ایران، که پس از خروج قوای انگلیس، منافع استعماری این کشور را در ایران تضمین کند، به فکر چاره جویی افتاد و برای اجرای مأموریتی چنین خطیر ژنرال آیرون ساید را برگزید و فرماندهی قوای انگلیس در شمال و غرب ایران را به او سپرد و او را روانۀ ایران کرد.

 مأموریت اصلی «آیرون ساید» در ایران
 آیرون ساید (تولد: ۱۸۸۰ ـ درگذشت:۱۹۵۹)، از معروفترین فرماندهان انگلیس در جنگ اول و دوم جهانی بود و در سال ۱۹۴۰ رئیس کل ستاد ارتش انگلیس شد.
 ژنرال آیرون ساید که فرماندهی نیروهای انگلیسی را در اِزمیر ترکیه به عهده داشت، پس از ورود ناوگان ارتش سرخ به انزلی و فرار ژنرال دنستروویل (فرمانده نیروهای انگلیسی در شمال و غرب ایران) به قزوین، به فرماندهی نیروهای انگلیس در شمال و غرب ایران انتخاب شد و در اول اکتبر ۱۹۲۰ (۹مهر۱۲۹۹) زِمام فرماندهی را به دست گرفت تا برای خروج نیروهای انگلیسی از ایران و سپردن امور ایران به فرماندهی مقتدر و سرسپرده انگلیس چاره اندیشی کند.

(آیرون ساید در سال ۱۹۳۵، ۱۴سال بعد از کودتای۱۲۹۹)

 «ژنرال آیرون ساید از ۴ اکتبر ۱۹۲۰ تا ۱۷ فوریه ۱۹۲۱، کمتر از چهار ماه و نیم، فرمانده قشون بریتانیا در شمال ایران (نورپرفورس) بود و در همین سِمت بود که به دستور وزیر جنگ وقت بریتانیا (وینستون چرچیل)، مقدمات کودتای سوم اسفند ۱۲۹۹ (۲۱ فوریه ۱۹۲۱) را فراهم آورد و اندکی پیش از وقوع کودتا از ایران خارج شد».


***


 خروج اجباری!
 «نورپرفورس* (قشون شمال ایران) قشونی بود که بریتانیا در سال ۱۹۱۸ به منظور مقابله با انقلاب بلشویکی ۱۹۱۷ روسیه و حمایت از "ژنرالهای سفید" علیه بلشویکهای "سرخ" ایجادکرد.
 حمایت از "روسهای سفید" و جنگ با بلشویک‌ها بر بریتانیا خسارت فراوان وارد کرد. هزینۀ این جنگ فقط در ایران سالیانه ۳۰ میلیون پوند بود که در آن زمان رقم سنگینی به شمار می‌رفت.
 وخامت وضع اقتصاد بریتانیای پس از جنگ جهانی اول اجازۀ تداوم این سیاست را نمی‌داد. به علاوه، آنفلوانزای سالهای ۱۹۱۹- ۱۹۱۸، که منجر به مرگ حدود ۲۱ میلیون نفر در سراسر جهان شد، ایران را نیز به کام خود کشید و نیروهای انگلیسی ـ هندی را با خطر مرگ جمعی مواجه ‌کرد.
 بدین سان، هم دولت لندن و هم حکومت هند بریتانیا، که بخش عمده ۶ هزار نیروی هندی "نورپرفورس" را تأمین می‌کرد، تصمیم به خروج نیروهای خود از ایران گرفتند. ژنرال آیرون ساید با این مأموریت وارد ایران شد و فرماندهی قشون را به دست گرفت.
 اندکی پس از ورود آیرون ساید، در نوامبر ۱۹۲۰ "روسهای سفید" در جنگ با بلشویک‌ها با شکست نهایی مواجه شدند و کارشان پایان یافته تلقی شد».
 (تارنمای «مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی»، مقالۀ «چه کسانی قزاق گمنام را بر ایران مسلّط کردند؟»، عبدالله شهبازی، ۵اسفند۱۳۹۲).

 کاندیدای آیرون ساید برای کودتا
 آیرون ساید پس از بررسی اوضاع نیروها و فرماندهان نظامی موجود در ایران، رضاخان میرپنج را برای ایجاد یک نیروی نظامی که بتواند با قبضه کردن حکومت به نحو قدرتمندی آرامش مطلوب انگلیس را با سرکوب همه مخالفان داخلی در ایران به وجود آورد، برگزید.
 آیرون ساید در خاطرات روزانه اش که بعدها توسط پسرش به چاپ رسید و به زبان فارسی هم ترجمه و چاپ شد، دربارۀ تلاشهایش برای یافتن راه حلی برای خروج نیروهای در گل ماندۀ انگلیسی از ایران و سپردن زمام امور ایران به دست یک دولت قدرتمند سرسپرده، که ادامۀ سلطۀ انگلیس را بر ایران تضمین کند، مطالبی نوشته که گوشه یی از آن را در زیر می خوانید.

 ـ «یادداشت‌های دوم نوامبر ۱۹۲۰: «من تمامی خصوصیات مردم ایران را مطالعه کرده‌ ام. رضاخان، فرمانده آتریاد تبریز، بی‌تردید یکی از بهترین‌هاست. کلنل اسمایس [انگلیسی که پس از برکناری استاروسلسکی، فرمانده قوای قزاق، از روسهای سفید، به فرماندهی قوای قزاق منصوب شده بود]، رضاخان را فرمانده واقعی صحنه قلمداد می‌کند» (صفحه ۳۳۵).
 ـ یادداشت اوایل ژانویه ۱۹۲۱: «سری به قزاق‌های ایرانی زدم و وضع آن‌ها را بررسی کردم. اسمایس به وضع آن‌ها سر و سامان داده است... فرمانده قزاق‌ها [قاسم خان پوروالی یا والی ملقب به «سردار همایون» نصب شده از سوی احمدشاه قاجار] موجودی حقیر و بی‌مصرف است ولی روح و جان این نمایش سرهنگ رضاخان است؛ مردی که من از سابق به او علاقه داشتم. اسمایس می‌گوید او مرد خوبی است و من از اسمایس خواستم تا به سردار همایون مرخّصی بدهد تا رضاخان موقعیت خود را مستحکم کند» (ص ۳۵۹)
 ـ «در واقع، فقط دیکتاتوری نظامی می‌تواند مشکلات ما را حل کند و به ما فرصت خواهد داد بدون هیچ گونه دردسری کشور [ایران] را ترک کنیم» (ص ۳۶۰).
ـ یادداشت ۲۹ ژانویه ۱۹۲۱: «اسمایس می‌گوید سردار همایون، فرمانده قزاق‌ها، رفته و رضا خان که سرهنگی است، فرماندهی قزاق‌ها را بر عهده دارد. اسمایس و رضاخان دوستان صمیمی یکدیگرند. به زودی بار دیگر به دیدن آن‌ها خواهم رفت.» (ص ۳۶۳)
ـ یادداشت اواخر ژانویه (۳۰ ژانویه) ۱۹۲۱: «... گفت‌وگوهای مفصلی با اسمایس و رضا خان انجام دادم. رضا موجودی سختکوش به نظر می‌رسد... او می‌خواهد دستش به کاری بند باشد و از بیکاری ناراحت است...
 می‌گویند در تبریز مِهتر (=تیمارکنندۀ اسبها در طویله) بوده است. حتی اگر این گفته صحّت هم داشته باشد باز از لیاقت او حکایت می‌کند. او به طور قطع پرجذبه ‌ترین فرد ایرانی است که تاکنون دیده‌ ام.» (ص ۳۶۶)
 ـ یادداشت ۱۲ فوریه ۱۹۲۱: «با رضاخان گفت ‌و گویی داشتم و او را به فرماندهی کل قزاق‌های ایران گماردم. او قوی‌ترین فردی است که تاکنون دیده ‌ام. به او گفتم که به تدریج از تحت کنترل من خارج می‌شود و باید همراه سرهنگ اسمایس مقدّمات رویارویی با شورشیان رشت [اشاره به جنبش جنگل] را، پس از خروج ستون از منجیل، فراهم کند. در حضور اسمایس گفت و شنودی طولانی با رضا داشتم.
 قبل از این که از هم جدا شویم دو نکته را برایش روشن کردم:
۱- نباید به هیچ وجه از پشت سر به قوای من حمله کند چون که این کار به نابودی او منجر خواهد شد و جز به سود "حزب انقلابی" به سود هیچ کس نخواهد بود.
۲- شاه نباید به هیچ وجه سرنگون شود.
 رضا صراحتاً قول داد و من با او دست دادم. به اسمایس گفته ‌ام به تدریج کنترل را کاهش دهد. به هیچ وجه نگران رفتن نیستم.» (ص ۳۶۹).
 ـ یادداشت ۱۴ فوریه ۱۹۲۱: «من دستورات مربوط به خروج نیروها را به اسمایس و رضا داده ‎ام. باید به ایشان تا اندازه‌ یی آزادی عمل بدهم. باید وزیر مختار [نورمن] را ببینم و مطالب را با او در میان بگذارم. برای ما کودتا از هر چیز دیگر مناسب‌تر است...» (ص ۳۷۲).
 ـ یادداشت ۱۵ فوریه ۱۹۲۱ (۲۶بهمن۱۲۹۹): «حرکت به سمت تهران... در ساعت ۵ بعد از ظهر به تهران رسیدم... نورمن را دیدم ... با هم به دیدن [احمد]شاه رفتیم. شاه در نقطه‌ یی در شش مایلی تهران با [تعدادی] از زنانش زندگی می‌کرد. نورمن همچنان نگران اوضاع بود. با او درباره رضا صحبت کردم. او بسیار تردید داشت که شاه تسلیم شود. به او گفتم که به رضا ایمان دارم. وانگهی هر دوِ ما که با کُرزن [وزیرخارجه انگلیس] اختلاف داریم، نباید بیش از این در این مورد با هم مجادله کنیم. ناگزیرم به قزاق‌ ها اجازه دهم دیر یا زود وارد عمل شوند.» (ص ۳۷۱).
 («خاطرات سرّی آیرونساید»، از انتشارات «مؤسّسه پژوهش و مطالعات فرهنگی و مؤسسه خدمات فرهنگی رسا»، تهران، ۱۳۷۳).

 کودتای سوم اسفند۱۲۹۹
در سحرگاه سوم اسفند ۱۲۹۹شمسی (۲۲فوریه۱۹۲۱م), تیپ قزوین با دو هزار و پانصد قزّاق به فرماندهی رضاخان میرپنج, به تهران یورش برد و مراکز حیاتی شهر مانند تلگرافخانه, تلفنخانه, شهربانی و وزارتخانهها را به تصرّف درآورد. ژاندارمها و پلیسهای مستقر در شهر واکنش مهمی از خود نشان ندادند و شهر به سرعت به تصرف نیروهای مهاجم درآمد و دولت ناتوان سپهدار اعظم سقوط کرد.

(رضاخان در بامداد سوم اسفند در کنار اتومبیل مصادره شدۀ نصرت الدّوله فیروز)
 «عامل کودتا در ظاهر سیدضیاءالدین طباطبایی بود که روزنامه نگاری جوان، فعّال و ماجراجو بود که از مدتها پیش با سفارت انگلیس سر و سرّی داشت. امّا، در پشت سر او شبح رضاخان میرپنج مازندرانی، فرمانده آتریاد (هَنگ، فوج) قزّاق قزوین دیده میشد که چندی بعد طی بیانیه یی خود را عامل اصلی کودتا خواند»، امّا، «ژنرال آیرونساید، فرمانده قوای انگلیس در ایران طرّاح و پیشبرندۀ پشت پردۀ کودتا بود» («روزگاران»، دکتر عبدالحسین زرین کوب، چاپ اول، تهران، ۱۳۷۵، جلد سوم، ص۲۰۳).


***


 ملک الشعرای بهار: «سرکردگان و طرّاحان کودتا بعد از ورود به مرکز، تمام رجال مشروطه و در واقع نخبۀ ‌روشنفکران و طبقه تربیت‌شدۀ مملکت را دستگیر ساختند» («تاریخ مختصر احزاب سیاسی ایران»، ملک الشعرای بهار، جلد دوم، تهران، انتشارات امیرکبیر، ۱۳۶۳. ص ۸۵).
 «قرار بود مؤسس کودتا همه جراید را ببندد و تنها روزنامه "ایران" را که مدیرش من بودم، باقی بگذارد و ماهی هزار تومان به روزنامه کمک کند... نکته‌ یی قلبی و احساسی روحی که شرحش دشوار است، مرا از پذیرفتن پیشنهاد دوستانه ایشان [رضاخان] منصرف داشت و بعد از دو سه روز، من هم در شمار اسرای کودتا قرار گرفتم» («تاریخ مختصر احزاب سیاسی ایران»، ملک الشعرای بهار، جلد اول، ص ۱۹).


***


در روز فتح تهران اولین اعلامیۀ رضاخان میرپنج، رئیس قشون قزّاق و فرمانده کل قوا، با عنوان «من حکم می کنم» صادرشد و توسط نیروهای قزاق تحت فرمان او در سطح شهر در معرض دید مردم قرارگرفت.
متن اعلامیه:
«مادۀ اول: تمام اهالی شهر تهران باید ساکت و مطیع احکام نظامی باشند؛
مادۀ دوم: حکومت نظامی در شهر برقرار و از ساعت هشت بعد از ظهر غیر از افراد نظامی و پلیسِ مأمور انتظامات شهر کسی نباید در معابر عبور کند؛
مادۀ سوم: کسانی که از طرف قوای نظامی و پلیس مظنون به مخلّ
آسایش و انتظامات واقع شوند، فوراً جلب و مجازات سخت خواهندشد؛
مادۀ چهارم: تمام روزنامجات، اوراق مطبوعه تا موقع تشکیل دولت، به کلّی موقوف و بر حسب حکم و اجازه، که بعد داده خواهدشد، باید منتشرشوند؛
مادۀ پنجم: اجتماعات در منازل و نقاط مختلفه به کلّی موقوف، در معابر هم اگر بیش از سه نفر گرد هم باشند با قوۀ قهریه متفرّق خواهندشد؛
مادۀ ششم: درِ تمام مغازه های شراب فروشی و عرق فروشی، تئاتر و سینما، فتوگرافها و کلوپهای قمار باید بسته شود...
مادۀ هشتم: کسانی که در اطاعت از موادّ فوق خودداری نمایند، به محکمۀ نظامی جلب و به سخت ترین مجازاتها خواهند رسید...
 رئیس دیویزیون قزّاقِ اعلیحضرت اقدس شهریاری و فرمانده کلّ قوا ـ رضا»

 سیمای انگلیس پسند!
 «عصر روز چهارم اسفند، مردم سیدضیاء الدین را دیدند که در اتومبیل ریاست وزراء سوار است، در حالی که سر و صورت را اصلاح نموده و عمّامه را برداشته، کلاه پوست بر سر گذاشته بود و در خیابانهای تهران رفت و آمد می نمود و با همین وضعیت در حدود ساعت ۲ به غروب به قصر فرح آباد رفت و دستخط ریاست وزرایی خود و حکم ریاست دیویزیون قزّاق و لقب سردار سپه را برای رضاخان میرپنج از احمدشاه گرفته به شهر مراجعت کرد...
 سیدضیاء مرتباً به پارک سفارت انگلیس رفت و آمد می کرد و از آنها دستور می گرفت، با این که برای فریب افکار عمومی، به ظاهر، لغو قرارداد ۱۹۱۹ را که دیگر کارآیی خود را کاملاً از دست داده بود، در روز ۷ اسفند (۲۶فوریه۱۹۲۱) اعلام کرد، اما آرمیتاژ اسمیت را، که بعد از انعقاد قرارداد ۱۹۱۹ مستشار مالیۀ ایران شده بود، به تهران دعوت نموده، مجدّداً به همان سِمَت منصوب کرد.

بالفور، وزیر خارجۀ انگلیس، بعدها اعتراف کرد که "سیاست سید ضیاء الدین همان بود که در موافقتنامۀ ۱۹۱۹ ایران و انگلیس پیش¬بینی شده بود".
 با کودتای سوم اسفند ۱۲۹۹، دو مسألۀ مهم که اجرای آن مضمون اصلی قرارداد۱۹۱۹ بود، یعنی، کنترل ارتش و مالیه، در اختیار انگلستان قرارگرفت».
 در روز ۸اسفند (۲۷فوریه)، قرارداد ۱۹۲۱ بین ایران و شوروی در مسکو امضاشد و در همین روز رضاخان از سوی احمدشاه به مقام سردار سپهی رسید». («تاریخ بیست سالۀ ایران»، حسین مکّی، جلد اول).
 «سردار سپه» بی سواد!
ـ محمدرضا پهلوی: «...سختی و مشقّت زندگی، از دست دادن پدر در دوران کودکی و نبودن وسیله باعث شد که رضاشاه در ابتدای عمر به مدرسه نرود و خواندن و نوشتن را نیاموزد» («تاریخ بیست ساله ایران»، نگارش و تألیف حسین مکی، ج ۶، ص۱۶۲).
 ـ محمدرضا شاه در کتاب «مأموریت برای وطنم» نیز در این باره می نویسد: «وقتی پدرم چهارده سال بیش نداشت در بریگارد قزّاق، که در سال اول ولادت وی تشکیل شده بود، وارد خدمت شد و در آن هنگام اصلاً سواد نداشت!».
 ـ تاج الملوک، دختر یاور (سرگرد) تیمورخان آیرملو، از سران قوای قزّاق، که در سال۱۲۹۵شمسی به عقد رضاشاه درآمده بود، در سال ۱۳۴۷ش در مصاحبه با خبرنگار یکی از مجلات چاپ پاریس، به نام «کنفیدانس» (confidence) دربارۀ همسرش رضاخان گفته بود: «پدر و مادر او از رعایای معمولی بودند و خودش هم اصلاً سواد نداشت. ولی به خاطر پشتکار فراوان توانست وارد قوای قزاق شود و با همان بیسوادی نردبان ترقی را، پله پله، طی کند تا به درجه سرهنگی برسد».
 رضاخان تا سوم اسفند ۱۲۹۹ که در رأس قوای قزاق تحت فرمان انگلیس، تهران را به تصرف درآورد و ۵روز بعد به منصب «سردار سپه» منصوب شد، همچنان بی سواد بود.

(رضاخان «سردار سپه» تا سه ماه پس از کودتا با همسر و سه فرزندش شمس، محمدرضا و اشرف در خانه اجاره یی در محلۀ «دروازه قزوین» تهران زندگی می کرد و بعد از آن به خانه یی بزرگتر نقل مکان کرد).
ــــــــــــــــــــــــــ
 پانویس:
* «قشون شمال ایران» ـ
(Norperforce: North Persia Force)
در فوریه ۱۹۲۱ آیرون ساید، پس از اتمام مأموریت خود و انتقال بخش عمدۀ نیروهای انگلیسی ـ هندی، فرماندهی "نورپرفورس" را به ژنرال سِر جورج کُری واگذار کرد و خود از ایران خارج شد.
همزمان با خروج او طرح کودتا آغاز شد و در ۳ اسفند ۱۲۹۹/ ۲۱ فوریه ۱۹۲۱ فوج قزاق، به فرماندهی رضاخان میرپنج، تهران را اشغال کرد.
 دو ماه پس از کودتا، در ۲۱ آوریل ۱۹۲۱ "نورپرفورس" به طور کامل از ایران خارج شد و تمامی سلاح‌ها و مهمّات و سیورسات (=خوار و بار و علوفه) خود را به قشون قزاق تحویل داد...»
 (تارنمای «مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی»، مقالۀ «چه کسانی قزاق گمنام را بر ایران مسلّط کردند؟»، عبدالله شهبازی، ۵اسفند۱۳۹۲).