«... شادروان استاد دهخدا در لغتنامه، ذیل "دیوان بلخ" ... آورده: "گویند در شهر بلخ قاضیان، اَحکام نادرستی صادر می کردند، بی گناهان را بزهکار و گناهکاران را معصوم جلوه می دادند. از این رو "دیوان بلخ" مَثَل هر دادگاه و مَحکمه یی شده است که احکام آن برخلاف حق باشد. هم او ... در معنای مثَل گوید: یعنی "در اینجا قانون و عدالتی برای رسیدگی به مظالم نیست" (۱).

... زنده یاد شاملو در "کتاب کوچه" گوید: "کنایه از هر محضر یا مرجعی است که قضاوتش از روی منطق و عقل و در نتیجه بر اساس حق و عدالت نباشد"(۲).
شادروان عباس اقبال، به استناد ... مثل سایرِ (=رایج) "گنه کرد در بلخ آهنگری/ به شُشتر زنی گردن مسگری"، گمان دارد که داستان داوری بلخ و دیوان آن، دست کم پیش از میانۀ سدۀ ششم هجری در میان مردم ایران زبانزد بوده است. وی با توجه به این عبارت از رویۀ (=صفحۀ) ۷۲ "داستانهای دیوان بلخ"، که به دست زنده یاد "صبحی"[مهتدی] گردآوری شده، و قاضی بلخ در بطن یکی از این داستانها گوید: "هیچکس زورش به من نمی رسد ولو امیر غزنوی باشد" نتیجه می گیرد که قاضی سرشناس بلخ، همزمان با غزنویان، به ویژه اُمرای توانای آن سلسله، مانند سبکتکین و پسرش محمود بوده، و اگر این یافته، درست باشد، جناب قاضی بلخ ما، باید پیوسته با روزگاری باشد که بلخ را غزنویان در دست داشته اند، یعنی در مرز سالهای ۳۸۵ [قمری](سالی که سبکتکین بر بلخ فیروزی یافت و آنجا می زیست) تا ۴۳۹ (که سلاجقه بلخ را از دست غزنویان بیرون کردند).
از این رو ریشه و بُن "داستان دیوان بلخ" زندگانی یی نزدیک به هزار سال دارد.
 شادروان "اقبال" به ویژه از کاربرد کلمه "امیر" به جای "سلطان" بهره می گیرد که آگهی های دیوان بلخ در اوان خیزش غزنویان و نه دوره های پسین رخ داده است. چنان که اگر مراد، شاهان دیگری مانند سلجوقیان بودند ـ که گذشته از بلخ بر سراسر خراسان و ایران و ماوراء النهر و عراق و شام و الجزیره، زورمندی داشتند ـ دلیلی نداشت که قاضی بلخ از امیر غزنوی یاد کند و او را نمونۀ پر و رسای زور و توانایی بشمارد.
 ... از این رو دانسته می شود که ساکنان بلخِ سدۀ چهارم و پنجم هجری، وضعی نابهنجار و باورنکردنی داشته و کارگزاران و سرپرستان دادگستری و ساماندهان شهر، از حاکم گرفته تا سالار شهر و میرشب و کلانتر و محتسب و شِحنه و حتی پیشکار دیوان قضا، که باید پاسدار نظم و قانون، و پشتیبان حقوق و آبرو و دارایی ها و ناموس و رازآگاه مردم باشند، گمراه و زیاده خواه و بیدادگر بوده اند(۳).
 مثَل های پیوسته و برابر آن:
۱ - "خر من از کرّگی دم نداشت"، از زمرۀ داستانهایی است که از "دیوان بلخ" نقل شده... مهدی پرتوی در باره آن گوید: " این مثل در مورد کسی به کار می رود که از کیفیت قضاوت و داوری نومید شود و حُکم مَحکمه را بر مجرای عدالت و بی نظری نبیند. در واقع چون محکمه را به مثابه "دیوان بلخ" ملاحظه می کند از طرح دعوی منصرف شده به ذکر ضرب المثل بالا متبادر می شود. این تدریجاً عمومیت پیدا کرد و درحال حاضر به طور کلی هر گاه کسی از تصمیم و نیت خویش منصرف شده باشد به آن تمسّک و تمثّل می جوید". وی معتقد است که قدر مسلّم واقعۀ مربوط به آن حقیقت تاریخی دارد و در عصر سلطان محمود غزنوی اتفاق افتاده است لیکن بعدها شاخ و برگش داده اند" (۴).
۲ - گنه (خطا) کرد در بلخ آهنگری/
 به شوشتر زدند گردن مسگری
 زنده یاد احمد شاملو در "کتاب کوچه"، این شعر را معادل مَثَل "دیوان (=دادگاه) بلخ" می داند و سایر معادلات رایج این ضرب المثل، به گفته وی بدین نَمَط (=روش، نوع) است:
ـ خر خرابی می کند، گوش گاو را می بُرند؛
 (خره خرابی می کنه از چشم گاو می بینند).
 ـ شاه خانم می زاید، ماه خانم دردش را می کشد؛
ـ بچه خودش را می زند که چشم همسایه بترسد؛
ـ گنه کنند گاوان، کدخدا دهد تاوان؛
ـ حکیم باشی را دراز کردن؛
ـ ببخشید چوب شما را خیّاط خورد؛
ـ زورش به خر نمی رسد، پالانش را بر می دارد (می زند)؛
ـ از هر طرف که رنجه شوی، کشتنی منم؛
ـ سوخت بم روی نَرماشیر است" (۵).

- دو روایت کوتاه دیگر از دیوان بلخ:
 سَوای آنچه در لابه لای مقاله خود گفتیم، نبشته خود را با آوردن دو گزارش کوتاه دیگر از دیوان بلخ، که نمونه هایی از داوریهای خنده دار و دور از سَنجه های دانش و دادورزی قاضی بلخ است، به پایان می بریم:
۱ - زنده را به گور کردن
 "مسافری در شهر بلخ جماعتی را دید که مردی زنده را در تابوت انداخته و به سوی گورستان می برند و آن بیچاره فریاد می زند و خدا و رسول را شفیع می آورد که "ای خلایق! من زنده و سالمم. چگونه می خواهید زنده یی را به خاک بسپارید؟" گاه فریاد می زد و گاه اشک ریزان التماس می کرد. امّا ملّایی چند که از پی تابوت کشان می رفتند بی توجه به او رو به مردم می گفتند: "ملعون دروغ می‌گوید. مُرده است!
 مسافر حیرت زده حال و حکایت را پرسید. گفتند: "این مرد فاسق و فاجری است سخت ثروتمند و بدون وارث. چندی پیش که به سفر رفته بود، چهار شاهد عادل خداشناس در محضر قاضی بزرگ شهادت دادند که مرده است و قاضی نیز به مرگ او حکم کرد. یکی از مقدسین شهر زنش را گرفت و اموالش را تصاحب کرد. اکنون ملعون بازگشته ادّعای حیات می کند. حال آن که ادعای مردی فاسق در برابر شهادت چهار عادل خداشناس مسموع و مقبول نیست. این است که به حکم قاضی به گورستانش می‌برند، چرا که دفن میّت واجب است و معطّل نهادن جنازه شرعا ً جایز نیست!(۶).
 ۲- حق با شماست!
 روزی زنی به محضر قاضی بلخ آمد و از شوهرش به تفصیل شکایت کرد که بخیل و مُمسک (=خسیس) است، خرج خانه نمی دهد، بد اخلاق است و با او سر یاری و سازش ندارد. قاضی سخنان شاکیه را به دقت گوش می کرد ولی بدون تأمّل و تفکّر مرتباً سرش را تکان می داد و می گفت: "حق با شماست!"
 زن با رضایت و خشنودی از "دیوان بلخ" خارج شد و امیدوار بود که حکم قاضی به نفع او و علیه شوهرش صادر خواهد شد.
 دیر زمانی نگذشت که شوهر زن شاکی به "دیوان بلخ" آمد و از همسرش به گناه آن که علاقه به زندگی زناشویی ندارد و پر توقّع و پر افاده است، داستانها گفت. قاضی احمد حنفی این مرتبه با قیافۀ اندوهگین سخنان مرد شاکی را شنید و در فواصل صحبت شاکی با بیان فصیح می گفت: "حق با شماست! حق با شماست!"
 همسر قاضی که در کنار پنجرۀ اتاقش شاهد این صحنۀ مضحک و تصدیق بلاتصوّر از طرف شوهرش بود، به محض آن که شاکی از دارالقضا خارج شد به درون رفت و مشت محکمی بر فرق قاضی کوبید و گفت: "ای نفهم احمق، این چه نوع قضاوت است که می کنی؟ در کدام یک از محاکم و محاضر قضایی دنیا سابقه دارد که قاضی روی اظهارات مدّعی و مدّعی علیه، رأی مشابه دهد؟ آیا هیچ می دانی که آن زن شاکیه همسر این شاکی بوده است؟ اگر حق با او بود این چه می گوید؟ و اگر مرد را ذیحق می دانی همسرش چه می گوید"؟
 قاضی کتک خورده نیشخندی زد و در جواب همسر خشمگین گفت: "حق با توست! تو هم درست می گویی!"
 در واقع جناب قاضی با این سه رأی مشابه نشان داد که در فرهنگ "دیوان بلخ" میدان حق و حقیقت آن قدر وسیع است که می توان عارض و معروض و شاکی و مُشتکی عَنه (=کسی که از او شکایت شده) را با هم در آن جای داد!»(۷).
ــــــــــــــــــــــــــــ
پانوشتها:
۱ - «امثال و حکم»، تالیف علّامۀ فقید علی اکبر دهخدا، مؤسّسه انتشارات امیرکبیر، جلد دوم، چاپ چهارم، ۱۳۵۷، تهران، ص ۸۵۱).
۲ - «کتاب کوچه»، تالیف مرحوم احمد شاملو، با همکاری آیدا سرکیسییان، جلد ۵، انتشارات مازیار، چاپ دوم، ۱۳۷۸، تهران، ص ۵۲۹۵.
 ۳- به نقل از مقدمه استاد عباس اقبال بر کتاب «داستان های دیوان بلخ» صبحی مهتدی، ص ۸).
 ۴ ـ «ریشه های تاریخی امثال و حکم»، تالیف مهدی پرتوی آملی، جلد اول، انتشارات سنایی، چاپ اول، تابستان ۱۳۶۵، ص۵۳۱.
۵ ـ «کتاب کوچه»، جلد اول، چاپ سوم، ۱۳۷۸، ص ۷۵۴.
۶ - به نقل از استاد بهمنیار («کتاب کوچه»، جلد ۵، ص ۵۲۹۹).
۷- «ریشه های تاریخی امثال و حکم»، ص ۶۶۱.
ــــــــــــــــــــــــــــــ
(خلاصه یی از مقاله مفصّل «کنگاشی در ضرب المثل "دیوان بلخ"»، محمدمهدی حسنی، تارنمای «چه بگویم»؟، ۴مرداد ۱۳۸۹).