«حدود سال ۱۳۱۰ شمسی با عدّه یی از دوستان به همدان سفر کرده بودیم. در یکی از روزها که برای تفرّج و تفریح به درّه عباس آباد رفته بودیم، در قهوه خانه یی کنار جوی آبی نشسته بودیم و نوازنده یی به نام حسین ذوقی، که بسیار خوب تار می زد، در کنار ما بود. کمی دورتر بر روی فرشی، پیر مردی را دیدیم که به حال خود مشغول بود. حسین ذوقی ساز را برداشت و شروع به نواختن کرد. شور و دشتی می زد و من هم به مقتضای زمان، غزلی از حافظ را می خواندم و توجّهی به آن پیرمرد نداشتم.

پس از چندی صاحب آن قهوه خانه نزدیک ما آمد و گفت: آن آقایی که آنجا نشسته خواهش کرده، به شما بگویم اگر میل دارید چند دقیقه یی پیش او بنشینید. ما قبول کردیم و به طرف آن مرد مجهول رفتیم وقتی در فاصله دو، سه متری او رسیدیم تشخیص دادم عارف است. در کنارش نشستیم. پیرمردی بود که چهره اش پر از چین و چروک بود و سر و وضعی درهم ریخته داشت، به طوری که واقعاً شناخته نمی شد. او همان عارف، شاعر آزادیخواه و آزاده بود که به این روز افتاده بود.
 عارف اظهار داشت: عالم دیگری پیدا کردم که ساز و آواز و حتّی شعر مناسبی از حافظ شنیدم، و ادامه داد که، اخیراً هم چند تا صفحه برای من آورده اند که یکی دو آواز ضربی، در بین آنها بد نبود و گفت: نمی دانم بدیع زاده کیست که این آواز ضربی را خوانده؟ و در این لحظه حسین ذوقی بالاخره طاقت نیاورد و بی محابا گفت: آقا ایشان همان بدیع زاده است، و من بعد از آن مجبور شدم خودم را به او معرفی کنم و به او گفتم: شما هم مرا می شناسید. شما را در تهران می دیدم و با پدرم اشنایی داشتید و حتّی با دایی من مرحوم سعید الواعظین آشنا و دوست بودید، من پسر بدیع المتکلّمین هستم.
 عارف یکباره برافروخته شد و گفت: تو فرزند آقا بدیع هستی؟
 در این هنگام بلندشدم و صورت و دست او را بوسیدم و به او گفتم: تا شما را از نزدیک دیدم شناختم. ولی خواهشی دارم، شما تصنیفی دارید در مایۀ دشتی، که من آهنگ آن را کاملاً با ضرب مخصوص نمی دانم، اگر ممکن است یک بند آن را بخوانید. و او بلافاصله خواهش مرا پذیرفت و شروع به خواندن بند اول این تصنیف کرد که چنین است:

"ناله یی که ناید ز نای دل اثر ندارد/
گریه کن که گر سیل خون گری ثمر ندارد
 او این تصنیف را برای کلنل محمدتقی خان پسیان [زادۀ ۱۲۷۰ ـ شهادت: ۹مهر۱۳۰۰] ساخته بود.
بعد از آن، عارف نگاه سوزنده یی به من کرد و گفت: عارف مرده و من همان شیخ ابوالقاسم قزوینی هستم. و من آن بحث را قطع کردم و حسین ساز را برداشت و باز هم در مایۀ شور و دشتی غزلی از حافظ خواندم .
 بعد از اتمام آواز از او خداحافظی کردیم و رفتیم. دیگر او را ندیدیم تا در سال ۱۳۱۲ در روزنامه ها خواندم که عارف مرده است. ولی من در همان سال مرده او را دیدم».
ـــــــــــــــــــــــــــــــ
ـ («مردان موسیقی سنتی و نوین ایران»، مجموعه ۵جلدی، حبیب الله نصیری فر، نشر «نگاه»، تهران، ۱۳۸۳)