این عکس را آنتوان سِوریوگین ( Antoine Sevruguin)، معروفترین عکاس دوره قاجار، در سال ۱۲۸۲ش (۱۳۲۱قمری ـ ۱۹۰۳م ـ سه سال پیش از پیروزی انقلاب مشروطه) از رضاسوادکوهی (۲۶ساله) برداشته است، زمانی که او «وکیل باشی قزّاقخانه و گارد سفارتخانه هلند در تهران» بود. کسی که سوار بر اسب است «موسیو کُنبل»، «اولین سفیر هلند در ایران در روزگار قاجاریه» است. قزّاق ایستاده در عقب اسب، رضا سوادکوهی (رضاشاه بعدی) است.

رضاشاه در ۲۴اسفند ۱۲۵۶شمسی در روستای آلاشت، از روستاهای سوادکوه مازندران، زاده شد و در ۴مرداد۱۳۲۳ در ژوهانسبورگ در آفریقای جنوبی درگذشت. ۴۰روزه بود که پدرش درگذشت و مادرش او را به تهران برد و در محله سنگلج ساکن شد. روزگار کودکی وی در تهیدستی گذشت.


 
(روستای آلاشت، زادگاه رضاشاه)


 در ۱۴سالگی (۱۲۷۰ش) توسط یکی از بستگانش که از ابواب جمعی علی اصغر خان اتابک امین السلطان، صدراعظم ناصرالدین شاه، بود به عنوان سرباز (تابین) به فوج قزّاق سوادکوه وارد شد. از وی نقل می کنند که در این هنگام آن قدر کوچک بود که دیگران وی را سوار اسب می کردند. محمدرضا شاه در کتاب «مأموریت برای وطنم» (ص۴۸) در این باره می نویسد: «وقتی پدرم چهارده سال بیش نداشت در بریگارد قزّاق، که در سال اول ولادت وی تشکیل شده بود، وارد خدمت شد و در آن هنگام اصلاً سواد نداشت!».
 پس از کشته شدن ناصرالدین شاه در سال ۱۲۷۵شمسی، فوج سوادکوه، که رضا سوادکوهی جمعیِ آن بود، به تهران فراخوانده شد و مأموریت نگهبانی از سفارتخانه ها و مراکز دولتی به آن سپرده شد. در همین مأموریت مدتی نگهبانی سفارت آلمان در تهران به او واگذارشد. عکس ابتدای گزارش، یادگار دوره یی است که مأمور حفاظت از سفارتخانه هلند بود.
 از ابتدای تشکیل نیروی «قزّاق» در ایران، رئیسان آن، همه از فرماندهان روسی بودند. در اواخر دوره سلطنت ناصرالدین شاه، کاساکوفسکی، فرمانده نیروی قزاق بود که از نماینده تزار روس در قفقاز دستور می گرفت. در سال ۱۳۲۱ ﻫ . قمری ( ۱۲۸۳ خورشیدی، ۱۹۰۴ میلادی) سرهنگ «چرنو زوبوف» به جای کاساکوفسکی به فرماندهی قزاق منصوب شد. او بود که تشکیلات جدید قزّاقخانه را برپاکرد و شمار زیادی از ایرانیانی که در این قزاقخانه کار می کردند، درجۀ افسری دریافت کردند. از جمله رضاخان که از درجۀ «معین نایب»ی به درجۀ نایبی ترقی کرد و مأمور خدمت در گرگان شد.
 در سال۱۲۷۹ شمسی (۱۳۱۸ قمری– ۱۹۰۰ میلادی) مظفرالدین شاه قاجار سفارش خرید تعدادی مسلسل «شصت تیر» سبُک به نام «ماکسیم» را داد.
 


(مسلسل «ماکسیم»، ساخت سوییس)


 یکی از شصت تیرها در اختیار قزاقخانه قرار گرفت تا قزاقها فن استفاده از آن را یاد بگیرند. در بین قزاقهایی که آموزش کار با شصت تیر را گذراندند، یکی هم رضا سواد کوهی بود که در این کار سرآمد بقیه شد و از آن پس «رضا ماکسیم» نام گرفت و به عنوان «وکیل باشی» (سروان) «گروهان شصت تیر» انتخاب شد.


 
(رضاخان پشت مسلسل ماکسیم)

 پس از درگذشت مظفرالدین در دیماه ۱۳۸۵شمسی، چرنوزوبوف به روسیه برگشت و به جایش سرهنگ لیاخوف فرماندهی کل قزاقخانه را به دست گرفت. به فرمان او بود که ساختمان اولین دورۀ مجلس شورای ملی به توپ بسته شد و در تهران حکومت نظامی برپاکرد و چند تن از مشروطه خواهان (ملک المتکلمین، صوراسرافیل و...) را به دار آویخته شدند. او و قوای قزاق تحت فرمانش، تا پایان استبداد «صغیر» محمدعلی شاه و فتح تهران توسط مشروطه خواهان، همچنان در سرکوب مردم نقش مستقیم داشت.
 نیروی نظامی قزاق پس از فتح تهران در سال ۱۲۸۸ شمسی و تشکیل دولت «انقلاب» توسط سپهدار تنکابنی به عنوان بازوی نظامی دولت نوپا برقرارماند. رضاخان از آن پس نیز در قزاقخانه ماند و همراه با سواران بختیاری و ارامنه برای خواباندن شورش‌ها و قیامهای محلی به زنجان و اردبیل اعزام شد و در جنگ با قوای ارشدالدوله، برادر محمدعلی شاه قاجار، از خود رشادت نشان داد و با درجه یاوری (سرگردی) به فرماندهی دسته تیرانداز و در سال ۱۲۹۷ خورشیدی به فرماندهی آتریاد (=تیپ) همدان منصوب شد. در همین منصب بود که مأمور جنگ با میرزا کوچک خان و ازمیان بردن جنبش جنگل شد.
 جنبش جنگل همزمان با جنگ حهانی اول، در شهریور ۱۲۹۳شمسی (اوت ۱۹۱۴) شکل گرفت و در مدّتی کوتاه نه تنها در گیلان, بلکه در اکثر نقاط ایران با استقبال مردم رو به رو شد و روز به روز بر توان نظامی آن افزود, به طوری که به خطری جدّی برای سیاست استعماری انگلیس در منطقه تبدیل شد.


 
(رضاخان در لباس قزّاقی، در نخستین سال برپایی جنبش جنگل)

 اوج جنبش جنگل با پیروزی انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ در روسیه و آغاز حکومت بلشویکها همزمان بود. حکومت نوپا، اندکی پس از پاگرفتن، همۀ قراردادهای استعماری دوران حکومت تزارها با ایران را الغاکرد. تروتسکی، «کمیسر خلق برای روابط خارجی»، در ۲۶دیماه ۱۲۹۶ (۱۶ژانویه ۱۹۱۸) «کلیۀ معاهدات تحمیلی به ایران» را فاقد اعتبار اعلام کرد.
 احمدشاه قاجار (۲۱ساله) پس از کنارکشیدن روسها، که حامی اصلی دولت مرکزی ایران بودند، برای اداره کشور از توانی برخوردار نبود و قوای قزّاق، اصلی ترین نیروی نظامی آن روز ایران، نیز که دست پروردۀ حکومت تزاری روس بود، پس از تغییر سیاست حکومت جدید در روسیه، کارآیی اش را به شکل سابق، از دست داده بود.
 پس از کوتاه شدن دست استعماری روس در ایران، استعمار انگلیس، که در نیمۀ مرکزی و جنوبی ایران چیرگی داشت، به فکر سلطه بر سراسر ایران افتاد. تنها مانع رسیدن به این مقصود، جنبش جنگل، به فرماندهی میرزا کوچک خان جنگلی بود. از این رو، برای نابودی این جنبش دست به کارشد و برای پیشبرد این مقصود شوم، بلافاصله پس از لغو «کلیۀ معاهدات تحمیلی» روسیه به ایران، در همان اوایل سال ۱۹۱۸ یکی از افسران تزار به نام بیچراخُف، را که فرماندهی حدود هزارتن از قزّاقهای ضد انقلاب را به عهده داشت، با واگذاری مبلغ کلانی به او، به خدمت گرفت.
 چند ماه بعد، قوای نظامی انگلیس تحت فرماندهی ژنرال دنسترویل، فرمانده نیروهای انگلیسی در شمال و غرب ایران، همراه با نیروهای تحت فرمان بیچراخُف، در ۲۱خرداد۱۲۹۷ (۱۲ژوئن۱۹۱۸ـ ۴رمضان ۱۳۳۶قمری) با توپخانه سنگین، هواپیما و زرهپوش به نیروهای تحت فرمان میرزا کوچک خان، که جز تفنگ و دو مسلسل سلاح دیگری نداشتند، در پل منجیل (محل کنونی سدّ سپیدرود) یورش بردند. در این یورش ۱۸تن از رزمندگان جنگل به شهادت رسیدند و محمودخان ژولیده، که فرمانده نیروهای جنگل در پل منجیل بود، زخمی شد. انگلیسیها او را برای مداوا به قزوین بردند، امّا او حاضر نشد به مداوای «دشمنان وطن» تن دهد و به شهادت رسید.
 یکی دوماه بعد از این رویارویی، انگلیس با تلاشهای پشت پرده، در مرداد ۱۲۹۷شمسی، وثوق الدوله (برادر قوام السلطنه) را به نخست وزیری نشاند.


 (وثوق الدوله)

در دوره نخست وزیر وثوق الدوله نیز یورشها به جنبش جنگل ادامه یافت. ازجمله، در روز۱۳فروردین ۱۲۹۸ (۲آوریل۱۹۱۹) حملۀ ۲۰هزار قزّاق ایرانی با پشتیبانی هواپیماهای انگلیسی به پایگاههای مجاهدان جنگل آغاز شد. این حمله ها ماهها به طول انجامید. در این مدّت نیروهای مستقر در جنگل, در اثر فقدان آذوقه، جنگ و گریزهای طولانی و نداشتن تسلیحات کافی, در موقعیت دشواری قرار داشتند.
 وثوق الدوله که از مرداد۱۲۹۷ تا تیرماه ۱۲۹۹ بر سر کار بود، از ابتدای نخست وزیری، مذاکرات محرمانه یی را با انگلیسی ها آغازکرد و پس از ۹ماه مذاکره، قرارداد جنجال برانگیز «۱۹۱۹» بین ایران و انگلیس را در ۱۷مرداد۱۲۹۸ (۹اوت۱۹۱۹ ـ ۱۲ذی قعده۱۳۳۷) امضاکرد. براساس این قرارداد تمام امور کشوری و لشکری ایران زیر نظر مستشاران انگلیسی و با مجوّز آنان انجام می شد.

(رضاخان ـ نفراول سمت راست در صف بالایی ـ در میان افسران روسی و انگلیسی)
 در آستانۀ بسته شدن قرارداد بین انگلیس و وثوقالدّوله, فرماندهی نیروهای قزّاق در فومنات, شَفت و دیگر حوزههای استقراری جنبش جنگل حکومت نظامی اعلام نمود و حمله و هجوم به نیروهای مستقر در جنگل دامنۀ گسترده تری پیداکرد و در نتیجه, موج تسلیم شدنها و امان نامه گرفتنها نیز بیشتر شد.
 حدود دو هفته بعد از امضای این قرارداد، در روز ۲شهریور ۱۲۹۸، عبدالحسین تیمورتاش، حکمران گیلان و طوالش، در سراسر منطقۀ فومنات، که از مراکز مهم استقرار نیروهای جنبش جنگل بود، حکومت نظامی اعلام کرد و یورش به رزمندگان جنگل، به صورت وحشیانه تری، آغازشد. در دورۀ حکومت او در گیلان بود که دکتر حشمت، از یاران نزدیک میرزا کوچک خان، به دارآویخته شد.
 در این یورشهای نابرابر و ویرانگر، رضاخان از فرماندهان قزّاق و از عاملان اصلی سرکوب جنبش بود و در چشم فرماندهان انگلیسی و قزّاق، خوش درخشید و با این خوشخدمتی به «دشمنان وطن» پله های ترقی را به سرعت پیمود.

 همزمان با برقراری حکومت نظامی در فومنات و پیرامون آن و یورشهای پیوسته به رزمندگان جنگل، محمدرضا و زهرا (که بعدها اشرف الملوک خوانده شد)، پسر و دختر دوقلوی رضاخان، در روز ۴ آبان ۱۲۹۸ (اول ماه صفر ۱۳۳۸ ه. ق ـ ۲۶ اکتبر ۱۹۱۹) در خانه‌ یی اجاره‌ یی در محلۀ «دروازه قزوین» تهران زاده شدند.
 
 مذاکرات سرّی مربوط به قرارداد اوت ۱۹۱۹، که متن آن یک سال بعد از بسته شدن، توسط قوام السلطنه منتشرشد، مخالفتهای زیادی را برانگیخت، ازجملۀ مخالفان قرارداد، احمدشاه قاجار، پادشاه وقت ایران بود. میرزا کوچک خان و همرزمانش نیز از مخالفان جدّی قرارداد بودند و قیام شیخ محمد خیابانی نیز در مخالفت با این قرارداد شکل گرفت. از دیگر مخالفان سرسخت قرارداد، مرحوم مدرّس و روحانیان همگام او بودند. آمریکا نیز از مخالفان این قرارداد بود.
 این مخالفتها باعث شد که امکان پیشبرد مفاد استعماری آن از میان برود و ادامۀ نخست وزیری وثوق الدوله نیز ناممکن شود. به خصوص که شایعۀ بسیار گستردۀ مربوط به این که انگلیس با دادن رشوۀ کلان به وثوق الدوله و وزیر خارجه اش، نصرت الدوله فیروز، آنها را به این خیانت راضی کرده است، آنها را رسوای خاص و عام کرده بود.
 این مخالفتها و رسوایی رشوه گیری سرانجام باعث شد که دولت وثوق الدوله سقوط کند و به جای او در روز ۷تیرماه ۱۲۹۹ حسن مشیرالدوله (پیرنیا)، که فرد خوشنامی بود، عهده دار مقام نخست وزیری شود.

  مشیرالدوله حاضر نشد همچون همتای پیشین خود مفاد قرارداد را به اجرا دربیاورد و آن را به تصویب مجلس شورا موکول کرد.
 انگلیس پس از ناکامی در پیشبرد قرارداد استعماری «۱۹۱۹»، راه دیگری برگزید که درصورت تحقّق آن، منافع درازمدتش تضمین قوی تری پیدامی کرد: راه ایجاد یک دولت متمرکز قدرتمند، که جنبشهای محلی و آشوبهای منطقه یی را از میان بردارد و دربرابر نفوذ دولت نوپای شوروی سد و راهبند ایجاد کند.
 مشیرالدوله در راستای این سیاست جدید انگلیس اقدامات مؤثری انجام داد که از جمله، می توان به سرکوب قیام تبریز به رهبری شیخ محمد خیابانی در ۲۲ شهریور ۱۲۹۹ (۲۹ذیحجۀ ۱۳۳۸قمری) و شهادت خود او، ازمیان بردن جنبش تنگستانیها و چاکوتاهی ها و تلاش برای ازمیان بردن جنبش جنگل اشاره کرد. با وجود این خوشخدمتی ها، مخالفت آشکارش با قرارداد۱۹۱۹ و ردّ درخواست انگلیس برای برکناری استاروسلسکی، فرمانده روسی قوای قزاق، و سپردن زِمام قوای قزاق به فرماندهان انگلیسی، او را از چشم انگلیسیها انداخت.
 مشیرالدوله در سوم آبان ۱۲۹۹، در جریان مخالفتش با برکناری استاروسلسکی، و مخالفتهای برآمده از شهادت خیابانی و «شیخ حسین چاه کوتاهی» استعفاداد که خشم مدرّس را برانگیخت. به جای او سپهدار اعظم (فتح الله اکبر)، که فردی ضعیف اما مورد اعتماد انگلیسی ها بود، به نخست وزیری نشانده شد. او نیز کاری از پیش نبرد و چند هفته پیش از کودتای انگلیسی سوم اسفند۱۲۹۹ کناره گرفت. کودتای سوم اسفند، زمام نخست وزیری را به سیدضیاء طباطبایی و مقام سردار سپه را به رضاخان «میرپنج» واگذارکرد و پس از صد روز به جای سیدضیا، قوام السطنه به نخست وزیری نشانده شد. کودتا توسط نیروهای قزاق تحت امر انگلیس و افسر مورد اعتماد انگلیس ـ رضاخان ـ انجام شد و به یاری انگلیس، به شتاب، به سوی تثبیت یک قدرت متمرکز قوی و سرسپردۀ آن کشور پیش رفت.

 تا سه ماه پس از کودتای سوم اسفند، رضاخان «سردار سپه» و خانواده اش در همان خانه اجاره یی محلۀ «دروازه قزوین» زندگی می کردند. پس از آن بود که به خانه‌ یی بزرگ‌تر نقل مکان کردند. اما وقتی «سردارسپه» در ۲۱آذر ۱۳۰۴ به تخت شاهی نشست، خانه یی به وسعت «ایران» نصیب «خاندان پهلوی» شد.