(کلیّات شمس تبریزی، مولوی، به تصحیح استاد بدیع الزمان فروزانفر)

«من از کی باک دارم خاصه که یار با من/

 از سوزنی چه ترسم و آن ذوالفقار با من

کی خشک لب بمانم کان جو مراست جویان/

 کی غم خورد دل من و آن غمگسار با من

تلخی چرا کشم من، من غرق قند و حلوا/

 در من کجا رسد دی و آن نوبهار با من

از تب چرا خروشم، عیسی طبیبِ هوشم/

 وز سگ چرا هراسم، میرِ شکار با من

در بزم چون نیایم ساقیم می‌کشاند

 چون شهرها نگیرم و آن شهریار با من؟

در خُمّ خُسروانی، می بهر ماست جوشان

 این جا چه کار دارد رنج خمار با من

با چرخ اگر ستیزم، ور بشکنم، بریزم

 عذرم چه حاجت آید و آن خوش عِذار با من

من غرق مُلک و نعمت، سرمستِ لطف و رحمت

 اندر کنار، بختم و آن خوش کنار با من

ای ناطقه مِعَربِد(=تندخو، عربده کش)، از گفت، سیر گشتم

 خاموش کن و گر نی، صحبت مدار با من»

 

***

 

آب زنید راه را، هین که نگار می‌رسد

 مژده دهید باغ را، بوی بهار می‌رسد

راه دهید یار را، آن مهِ ده چهار (=ماه شب چهارده)را

 کز رخ نوربخش او، نور، نثار می‌رسد

چاک شدست آسمان، غلغله یی­ست در جهان

 عنبر و مُشک می‌دمد، سَنجُق (=پرچم) یار می‌رسد

رونق باغ می‌رسد، چشم و چراغ می‌رسد

 غم به کناره می‌رود، مه به کنار می‌رسد

تیر روانه می‌رود، سوی نشانه می‌رود

 ما چه نشسته ‌ایم پس، شه ز شکار می‌رسد

باغ سلام می‌کند، سرو قیام می‌کند

 سبزه پیاده می‌رود، غنچه سوار می‌رسد

خلوتیانِ آسمان تا چه شراب می‌خورند

 روح خراب و مست شد، عقل خمار می‌رسد

چون برسی به کوی ما، خامشی است خوی ما

 زان که ز گفت و گوی ما، گرد و غبار می‌رسد

 

***

 

بازآمدم چون عید نو تا قفل زندان بشکنم

 وین چرخ مردمخوار را چنگال و دندان بشکنم

هفت اختر بی‌آب را، کاین خاکیان را می خورند

 هم آب بر آتش زنم، هم بادهاشان بشکنم

از شاه بی‌آغاز (=خدا)، من، پرّان شدم چون باز، من

 تا جغد طوطی خوار را در دیر ویران بشکنم

ز آغاز عهدی کرده ‌ام کاین جان فدای شه کنم

 بشکسته بادا پشت جان، گر عهد و پیمان بشکنم

امروز همچون آصفم(1) شمشیر و فرمان در کفم

 تا گردن گردنکشان در پیش سلطان بشکنم

روزی دو (=دو روز)، باغِ طاغیان (=ستمگران) گر سبز بینی غم مخور

 چون اصل‌های بیخشان از راه پنهان بشکنم...

گشتم مقیم بزم او چون لطف دیدم عزم او

 گشتم حقیر راه او تا ساق شیطان بشکنم

چون در کف سلطان شدم(=رفتم) یک حبّه بودم کان شدم

 گر در ترازویم نهی، می دان که میزان (=ترازو)بشکنم

چون من خراب و مست را در خانه خود ره دهی

 پس تو ندانی این قَدَر کاین بشکنم، آن بشکنم

گر پاسبان گوید که هی، بر وی بریزم جام می

 دربان اگر دستم کشد، من دست دربان بشکنم

چرخ اَر (=اگر) نگردد گرد دل، از بیخ و اصلش برکنم

 گردون اگر دونی (=پستی) کند، گردون گردان بشکنم

خوان کرَم گسترده ‌ای، مهمان خویشم بُرده‌ای

 گوشم چرا مالی اگر من گوشهٔ نان بشکنم؟

نی نی (=نه،نه) منم سرخوان تو، سرخیل مهمانان تو

 جامی دو بر مهمان کنم، تا شرم مهمان بشکنم

ای که میان جان من، تلقینِ شعرم می کنی

 گر تن زنم(=سرپیچی کنم)، خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

از شمس تبریزی اگر باده رسد مستم کند

 من لااُبالی وار (=بی باکانه)، خود، اُستونِ (=ستون) کیوان (=ستارۀ زُحَل) بشکنم

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1ـ آصف بن بَرخیا، وزیر حضرت سلیمان پیامبر بود.