«برحسب اتّفاق، این روزها کلیّات سعدی را ورق می زدم که ماه اردیبهشت با نام سعدی گره خورده است. به این قصیدۀ معروف رسیدم که گمان می کنم بهترین قصیدۀ زبان فارسی باشد.

سعدی آن را خطاب به "انکیانو"، "حاکم مغول فارس" (۶۶۷-۶۷۰) سروده است، و حاوی مطالبی است بسیار گویاتر و عمقی تر از "منشور سازمان ملل" و اعلامیّۀ حقوق بشر و می تواند کارگزاران دنیای امروز را به کار آید.
چند بیتی از آن را در این جا می آورم:
بس بگردید و بگردد روزگار
 دل به دنیا در نبندد هوشیار
ای که دستت می رسد کاری بکن
 پیش از آن کز تو نیاید هیچ کار
این که در شهنامه ها آورده اند
 رستم و رویینه تن اسفندیار
تا بدانند این خداوندان مُلک
 کز بسی خلقست دنیا یادگار
آنچه دیدی بر قرار خود نماند
 وین¬چه بینی هم نماند برقرار
این همه هیچست چون می بگذرد
 تخت و بخت و امر و نهی و گیرودار
نام نیکو گر بماند ز آدمی
 به کزو مانَد سرای زرنگار
صورت زیبای ظاهر هیچ نیست
 ای برادر سیرت زیبا بیار
هیچ دانی تا (=که) خِرد به یا روان
 من بگویم گر بداری استوار
آدمی را عقل باید در بدن
 ورنه جان در کالبد دارد حِمار (=چهارپا، الاغ)
نام نیک رفتگان ضایع مکن
 تا بماند نام نیکت پایدار
از درون خستگان (=دردمندان) اندیشه کن
 تا رود نامت به نیکی در دیار
دیو با مردم (=انسان) نیامیزد مترس
 بل بترس از مردمان دیوسار
هر که دَد (=جانور درّنده) یا مردم بد پرورد
 دیر زود از جان برآرندش دَمار
سعدیا چندان که می دانی بگوی
 حق نباید گفتن الاّ آشکار
هر که را خوف و طمع در کار نیست
 از خَتا (=نام قدیم چین شمالی) باکش نباشد و ز تَتار (=قوم مغول)


* * *


 در همین چند بیت، چند موضوع بنیادی بشر مطرح شده است، که اگر شنیده شده بود دنیای دیگری می داشتیم، و نه دنیایی مانند امروز، که دستخوش آشوب و تروریسم و تخریب و نزاع خودی و غیرخودی است».
 (تارنمای «ایران بوم», ۱۶ خرداد ۱۳۹۱ )