حزب فقط «رستاخیز»!

روز ۱۱ اسفند ۱۳۵۳، محمدرضاشاه در یک مصاحبه مطبوعاتی ضمن اعلام تشکیل «حزب رستاخیز ایران» گفت: ایرانیان دو دسته اند: «کسانی که به قانون اساسی و نظام شاهنشاهی و انقلاب ششم بهمن عقیده دارند و کسانی که ندارند. فکر من این است که هر ایرانی که صف خودش را مشخّص کرده و به این دسته اوّل و گروه اوّل تعلّق دارد، یعنی به قانون اساسی، به نظام شاهنشاهی و انقلاب ششم بهمن، حتماً وارد این تشکیلات سیاسی بشود، امّا کسی که وارد این تشکیلات سیاسی نشود و معتقد و مؤمن به این سه اصلی که من گفتم، نباشد، دو راه برایش وجود دارد یا یک فردی است متعلّق به یک تشکیلات غیرقانونی، به اصطلاح خودمان توده یی، یعنی... بی وطن، او جایش یا در زندان ایران است، یا اگر بخواهد فردا با کمال میل بدون اخذ حق عوارض، گذرنامه را در دستش می گذاریم و به هرجایی که دلش می خواهد برود، چون ایرانی که نیست، وطن ندارد و عملیاتش هم که قانونی نیست، غیرقانونی است و قانون هم مجازاتش را معین کرده است... هرکس مردانه باید تکلیف خودش را در این مملکت روشن کند. یا موافق این جریان هست یا نیست...» (روزنامۀ «مردم»، سال دوم، شماره ۱۲، اسفند۱۳۵۳).


 داریوش همایون در فردای روز تشکیل حزب، در مقاله یی زیر عنوان «حزب فراگیرنده ملت» نوشت: «با اعلام تشکیل حزب رستاخیز ایران، دیگر حزب حاکم یا حزب مخالف نخواهیم داشت. به جای آن یک حزب فراگیرندۀ ملت خواهد آمد؛ حزبی که همه تابشهای طیف سیاسی ایران را در خود خواهد داشت... یکی شدن همه احزاب در یک حزب، آن رقابتهای بیرونی بر سر رسیدن به مقامات را پایان خواهد داد... شاهنشاه یک طرح سیاسی تازه درانداخته اند برای اکنون و آینده، تا آن هنگام که ایران شانه به شانۀ پیشرفته ترین کشورهای جهان بساید» (روزنامۀ آیندگان، ۱۲اسفند۱۳۵۴، ص۷). استدلالش هم این بود که: «آن چه یک نظام حزبی را دموکراتیک می کند شمار حزبها نیست. می توان یک حزب داشت یا چند حزب و دموکراتیک بود یا نبود. اگر ادارۀ حزبِ یگانه، دموکراتیک تر از حزب های چندگانه باشد، می توان از دموکراسی در نظام حزبی سخن گفت» («حزب فراگیرنده ملت ایران»، داریوش همایون، ص۲۲). حال آن که شاه وقتی کتاب «مأموریت برای وطنم» را می نوشت اصرار بر وجود «حزب واحد» را نشانه دیکتاتوری می شمرد: «من چون پادشاه کشور مشروطه هستم دلیلی نمی بینم که مشوّق تشکیل احزاب نباشم و مانند دیکتاتورها تنها از یک حزب دست نشانده خود پشتیبانی کنم، چون مظهر وحدت ملی کشور خودم هستم، می توانم بدون این که خود را منحصراً به یک حزب یا فرقه یی ارتباط دهم دو یا چند حزب را تشویق کنم که در کشور به فعالیت حزبی بپردازند» («ایران در عصر پهلوی»، مصطفی ملکوتی، جلد۱۲، چاپ لندن، ۱۳۷۱، ص۳۴۸).


 ***

داریوش همایون از آغاز تشکیل حزب رستاخیز، به عضویت «هیأت اجرایی» و «دفتر سیاسی» حزب درآمد و با همکاری چند تن ازجمله جمشید آموزگار، که همایون در دولت وی به سِمَت وزارت اطلاعات و جهانگردی منصوب شد، اساسنامه حزب رستاخیز را تدوین کرد که در کنگره اوّل مؤسّسان حزب در ۱۲اردیبهشت ۵۴ به تصویب رسید.
 ***
در روز ۵ آبان ۱۳۵۵ «کنگرۀ بزرگ» حزب رستاخیز با شرکت ۷هزار تن در سالن «مجموعه ورزشی آریامهر» «با مأموریت خطیرِ هموارکردن راه رشد و توسعه ملی» و افزایش «همدمی و یگانگی عاطفی مردم» و «شرکت دادن موثّرتر آنان در تمامی امور جامعه» برپا شد.
داریوش همایون در شماره ۹ آبان۱۳۵۵ روزنامه «آیندگان» نوشت: «حزب رستاخیز نشان داده است که به آسانی می تواند دهها هزار کانون برپا کند و میلیونها تن را سازمان دهد». البته امیرعباس هویدا، نخست وزیر و دبیرکل پیشین حزب رستاخیز، کمتر از یک سال پیش از آن، در جلسه یی که در روز ۲۰ آذر۵۴، در وزارت امور خارجه، برای تشریح فلسفه پیدایش حزب رستاخیز، برگزار شده بود؛ شمار اعضای حزب را یک میلیون و دویست هزارتن اعلام کرده بود (روزنامه «آیندگان»، ۲۰آذر۵۴).
روز ۷ آبان۵۵، جمشید آموزگار به دبیرکلی حزب رستاخیز انتخاب شد. سه هفته بعد از این تاریخ، داریوش همایون در ۲۷آبان ۵۵، به عنوان قائم مقام دبیرکل حزب رستاخیز معرفی گردید.
 ***
 جیمی کارتر، از رهبران حزب دموکرات آمریکا، در روز ۱۳ آبان ۱۳۵۵ (۴نوامبر۱۹۷۶) به ریاست جمهوری آمریکا برگزیده شد و مسألۀ «حقوق بشر» را سرلوحۀ سیاست خود قرارداد و پیشبرد آن را در کشورهای زیر سلطه، به نفی تدریجی دیکتاتوری حاکم و ایجاد فضای باز سیاسی در جهت رشد نیروها و احزاب نیمه ملّی منوط نمود و سیاست دیکتاتورپروری را به بهانه مبارزه با کمونیسم مردود دانست.
کارتر شاه را زیر فشار گذاشت که سیاست «حقوق بشر» را در ایران پیاده کند. شاه دربرابر این خواست، عقب ‌نشینی گام‌ به ‌گام را در پیش گرفت و به تدریج تور اختناقی را که بر فضای جامعه گسترده بود، کنار زد و به عبور جامعه از فضای تاریک و استبدادی به فضای باز سیاسی تن درداد.
عقب نشینی های تدریجی رژیم شاه، فضا را برای فعالیت های آزاد سیاسی آماده کرد و همزمان با سست شدن بندهای اختناق، فعالیت های مخالفان سیاسی رژیم شاه نیز آغاز شد و روز به روز گسترش یافت.

شاه در ادامه عقب نشینی هایش، در روز ۱۵مرداد ۱۳۵۶، امیرعباس هویدا را پس از ۱۲سال و ۶ماه و ۱۲روز نخست وزیری، برکنار کرد و روز بعد جمشید آموزگار، وزیر مشاور و دبیر کلّ «حزب رستاخیر» را به نخست وزیری منصوب کرد.
آموزگار در ۱۷مرداد۵۶، از دبیرکلی حزب رستاخیز استعفا داد و به جای او دکتر محمد باهری به این سمت منصوب شد.
در دولت آموزگار، داریوش همایون به سمت وزیر اطلاعات و جهانگردی تعیین شد و آموزگار او را در روز ۲۰مرداد به عنوان سخنگوی دولت معرفی کرد.
عقب نشینی های پیاپی شاه در برابر سیاست جدید کارتر و پیشروی های روشنفکران و نیروهای آزادیخواه مخالف شاه و ظرفیت بالقوّۀ سازمانهای مجاهدین و فداییان، برای دو قطبی کردن جامعه در مسیر سرنگونی رژیم شاه، باعث شد که شاه با ترفند جدیدی پای خمینی را به عرصه مبارزات عمومی بکشانند. چرا که خمینی تا آن تاریخ نشان داده بود از سمت یافتن مبارزه به سود همسایه شمالی ایران جلوگیری خواهدکرد و در پی آن نخواهد بود که رژیم شاه را سرنگون کند و به جایش یک رژیم اسلامی بیاورد، بلکه در پی به دست آوردن سهمی در همان رژیم بود. این را هم، بارها، به زبان آورده بود.

 ***
در روز ۵ دیماه ۱۳۵۶، شاه اعضای دفتر سیاسی و هیأت اجرایی «حزب رستاخیز» به یک گردهمایی فراخواند و در آن گردهمایی اعلام کرد که جدایی پست دبیرکلی حزب رستاخیز را از نخست وزیری بیش از این به صلاح نمی داند و باید نخست وزیر دبیرکل حزب هم باشد.
روز ۱۴ دیماه ۵۶، در «کنگره فوق العاده» «حزب رستاخیز»، که ۱۰هزار تن از اعضای حزب در آن شرکت داشتند، دکتر باهری، از دبیرکلی حزب استعفا داد و جمشید آموزگار، نخست وزیر و رئیس دفتر سیاسی حزب، بار دیگر به دبیرکلی حزب انتخاب شد.

 ***
 روز ۱۶دیماه، داریوش همایون، وزیر اطلاعات و جهانگردی و سخنگوی دولت آموزگار، مقاله یی را با عنوان «ایران و استعمار سرخ و سیاه»، به قلم احمد رشیدی مطلق، برای چاپ به روزنامه اطلاعات سپرد که فردای آن روز (۱۷ دیماه ۱۳۵۶) در این روزنامه به چاپ رسید. در این مقاله، خمینی «شاعری عاشق پیشه و عامل استعمار»، «سیدهندی»، «شهرت‌طلب و بی‌اعتقاد»، «ماجراجو و وابسته و سرسپرده به مراکز استعماری» و «عامل واقعۀ ننگین روز ۱۵خرداد» نامیده شد...».

این مقاله، راهگشای خمینی شد و او را که در بوته خاموشی و فراموشی خفته بود، به یکباره، بر سر زبانها و در صمیم دلها نشاند.

اعتراضات به این مقاله ابتدا از قم آغاز شد. روز ۱۹دی، بازاریان قم در اعتراض به این مقاله توهین آمیز مغازه ‌هایشان را بستند و در تظاهراتی که به همین مناسبت برپاشد، عدّه ‌یی از مردم بی دفاع بهدست مأموران شهربانی قم کشته شدند.

روز ۲۹بهمن، در چهلمین روز کشتار قم، مردم تبریز طی خیزشی قهرمانانه به مراکز حزب رستاخیز، سینماها و بانکها یورش بردند. شیشه ‌های آنها را شکستند و برخی را به آتش کشیدند. در این تظاهرات نیز عدّه‌ یی از مردم کشته یا زخمی شدند.

در مبارزات فراگیر مردمی که هر روز شعله ورتر می شد، «حزب رستاخیر» از اولین آماج حملات مبارزان بود و هجومهای بی وقفه به مراکز این حزب فرمایشی نشان می داد که چقدر مورد نفرت و انزجار عمومی مردم است.

 ***
در تابستان سال ۱۳۵۷، حزب رستاخیز در اثر عقب نشینی های پیاپی شاه در برابر جنبش اعتراضی مردم، شیر بی یال و دم و اشکم شده بود و هر روز که می گذشت، از شمار اعضای آن کاسته می شد و حزب در آستانه فروپاشی قرار داشت. اما داریوش همایون، به عنوان یکی از مدافعان جدّی و پایدار دوام حزب، مانند روزهای اول تشکیل آن، در پاسخ به این پرسش که «آیا کسانی که از حزب کناره گرفته اند می توانند فعالیت دولتی داشته باشند؟» می گفت: «نکته یی که شاهنشاه در روز آغاز تشکیل حزب به آن اشاره فرمودند... همین بود که کسانی که این سه اصل [قانون اساسی، نظام شاهنشاهی و انقلاب شاه و ملت] را قبول ندارند و نمی خواهند فعالیت حزبی داشته باشند، نباید توقّعی داشته باشند... در این کشور مسئولیت و فعالیت سیاسی از داخل حزب رستاخیز ملت ایران می گذرد... وزرا و مقامات مملکتی باید فعالیت حزبی داشته باشند و حزب و دولت به هیچ وجه در ایران از هم جدا نیستند» (کیهان، ۶تیرماه ۱۳۵۷).

کمتر از سه هفته پس از این پاسخ، محمدرضا عاملی تهرانی، که پس از داریوش همایون قائم مقام حزب شده بود، در روز ۲۵ تیرماه، در اعتراض به بی توجهی حزب به خواستهای مردم، از عضویت در حزب استعفا داد.

دولت آموزگار نیز در روز  ۵ شهریور ۵۷ پس از یک سال و سه هفته کناره گیری کرد و روز بعد، وزیران او که از گردانندگان اصلی حزب بودند، از حزب کناره گیری کردند. دکتر جواد سعید، دبیرکل جدید حزب، پس از حدود یک ماه از این سمت استعفا داد و «حزب رستاخیز» که شاه به این پندار بود که سالهای متمادی «فراگیرِ» قاطبۀ مردم ایران باشد، به کلّی متلاشی شد و شخص او نیز کمتر از چهارماه بعد، مجبورشد تیپاخورده و گریان، خاک ایران زمین را ترک کند و کمتر از یک ماه بعد، رژیم دیکتاتوریش نیز برای همیشه در این میهن اهورایی به گور سپرده شد.