برای اولین بار سال ۱۳۷۱ در شهر اشرف، در عراق بودم.

در آن سال سیزده روز در اشرف بودم. سیزده روزی که الان بعد از گذشت سالها می توانم تمامی لحظاتش را تعریف کنم. از موقعی که سوار هواپیما شدیم و در فرودگاه امان پایتخت اردن فرود آمدیم و با اتوبوسی که از آنجا به اشرف رفتیم و نیمه های شب که به آنجا رسیدیم و با چهره های خندان و بشاش مجاهدینی که در آن ساعات منتظر ما بودند و ما را با آغوش باز پذیرفتند، روبرو شدیم. در سال ۷۱ فردای روز بعد از رژه در سالن دانشگاه فروغ جاویدان در شهر اشرف جمع شدیم. رژه بی نظیری بود و همه در مورد نظم و دیسیپلین رژه روندگان صحبت می کردند. در آن روز هم شهر اشرف میزبان خبرنگاران خارجی بود که گزارشهای مفصلی در این مورد داده بودند. هدف این بود که مادران و پدران مجاهدی که فرزندان خود را برای سلامتشان در دوران جنگ خلیج فارس به اروپا و یا آمریکا فرستاده بودند با خانواده های هواداری که آن کودکان را پذیرفته بودند، آشنا شوند و ساعتی در کنار هم باشند. من از ارتش و نیروهای نظامی هیچ اطلاعی ندارم. هنوز بعد از سالها تفاوت تانک ونفر بر را نمی دانم. این که خبرنگاران ارتش آزادیبخش را از نظر نظم و سازماندهی با ارتشهای کلاسیک مقایسه کرده بودند باعث تعجب و خوشحالی بود ولی کمکی به دانش نداشته من در امور نظامی نمی کرد. در هیاهوی سالن به چهره ها نگاه می کردم. زنان مجاهدی که دیروز در رژه شرکت داشتند و امروز آمده بودند تا خبری از فرزندان خود بگیرند. در همین افکار بودم که صدائی تمامی وجودم را لرزاند. مادر ا- ر کیست؟ با خودم گفتم این کیست که عشق مادری خود را با یک نفر دیگر تقسیم می کند؟ مگر امکان دارد. روبوسی و معرفی و اشکها و لبخندها در آن روز در مغز من حک شد.
حال سال ۱۳۹۸ است. بیست و هفت سال از آن زمان گذشته است. سالهائی که برای مردم ایران و تاریخ مبارزاتی کشورمان ثبت خواهد شد. آنچه که بر مجاهدین در عراق در شهر اشرف و در کمپ لیبرتی گذشت جلوه ای از مبارزه را نشان می دهد که مقهور نشد. به شرایط تن نداد و با تمامی سختی ها و فشارها، پایداری کرد، جانفشانی کرد و ماند. ماندگاری مجاهدین بیشتر به معجزه می ماند تا به واقعیتی که در دوران معاصر اتفاق افتاده است. در دوران های گذشته تا آنجا تاریخ شهادت می دهد، در جنگها در کنار فرماندهان و سربازان واقعه نگاری بود که در عین نظارت بر صحنه های نزاع، این وقایع را ثبت می کرد. آن چه که امروز در تاریخ باقی مانده است، داستانی است که پیروز صحنه نبرد نوشته است؛ اما داستان مجاهدین داستان دیگری است. داستانی است که هزاران بار نوشته شده است؛ اما بوسیله آنانی که خود را پیروز صحنه نبرد می دانستند، چه شاه، چه شیخ، چه استعمار و بارها به هر زبانی خبر از پایان مجاهدین داده اند. دستور شلیک مستقیم به تظاهر کنندگان در سی خرداد شصت و فتوای خمینی مبنی بر اعدام مجاهدین بر سر موضع در سال ۶۷ مبین این قضیه است. حال اگر به اینها وقایعی مثل حملات پی در پی به مجاهدین بی سلاح در اشرف و لیبرتی و کودتای استعماری ۱۷ ژوئن سال ۲۰۰۳ را اضافه کنیم (افشاگری سردیبر نشریه ژورنال دو دیمانش فرانسه در مورد توطئه مشترک دولت وقت فرانسه و آخوندهای حاکم بر ایران). شواهد بیشتری برای اینکه دشمن خود را پیروز میدان بداند می بینیم. رفسنجانی گفت تمامی مجاهدین را در کیسه کردیم. احمدی نژاد در جواب خبرنگاری به وضعیت سخت مجاهدین در عراق گفت: مگر مجاهدین هنوز زنده اند و همنوا با آنان گروههای طرفدار رژیم در خارج کشور مجاهدین را سکت خواندند و فرقه. برچسبی نبود که نزنند و تهمتی که نباشد.
اما یک سئوال با توجه به شرایط موجود مورد توجه قرار می گیرد. ماندگاری مجاهدین، شعار یا واقعیت
از لحظه ای که دورنمای اشرف ۳ در معرض دید قرار می گیرد باز همین سئوال است که در ذهن جان می گیرد.
پرچم های سه رنگ ایران مزین به شیر و خورشید با موجی بی نظیر آسمان آبی را زیباتر می کند. انگار خورشید هم به این پرچم می نازد.
حتما که گزارشات کنفرانس های بزرگی که در پنج روز در اشرف ۳ برگزار شد را دیده اید و یا شنیده و خوانده اید. عناوین این کنفرانس ها همه رو به ایران و مردم بود. آینده ای را تصویر می کرد که برای رسیدن به آن نباید سر از پا شناخت. تک تک سخنرانان در سخنرانی های خود در روزهای مختلف با مشت گره کرده فریاد حاضر، حاضر خود را در همبستگی با جنبش مقاومت بر حق مردم ایران به رهبری مریم رجوی سر می دادند. تا آنجا که من شنیدم و حضور ذهن دارم سخنرانان از نظم، دیسیپلین، سرعت پیشرفت کار و آمادگی رزمندگان مجاهد برای سرنگونی سخن می گفتند. می گفتند که اشرف ۳ نماد سازندگی ایرانی است که به وسیله آخوندها ویران شده است. به یاد جمله دکتر ملکی در مراسم خاکسپاری مادر دشتی، مادر مجاهدین شهید هود و فریبا دشتی، افتادم که می گفت: آنان که سنگستان را گلستان کرده اند. می توانند ایران را آباد کنند.
اما من از مشاهدات خودم در حاشیه کنفرانس می نویسم و امیدوارم که بتوانم با کلام بخشی از آن چه را که دیده ام به تصویر بکشم.
در سالن نشسته ام و برنامه شروع شده است. صدای شعارها و موج پرچم ها در دلم شوری ایجاد می کند. حس اینکه قلب من همراه با قلب هزاران نفر برای آزادی مردم ایران می تپد، شوری در من ایجاد می کند.
مادر ا-ر را تصادفی روز شنبه در اشرف ۳ در سالن بزرگ اجتماعات دیدم. با همان تواضع و مهر و چشم هائی پر فروغ. در کنارش نشستم و با هم حرف می زدیم. نمی توانستم نگاه از صورتش برگیرم. آخر در روزهای اعتصاب در شهر اشرف بارها تصویر او را که در معرض خطر از دست دادن جانش بود را دیده بودم. به او گفتم که هیچوقت آن روزها را فراموش نمی کنم. روزهائی که رژیم به وسیله مزدورش مالکی تصمیم گرفته بود که شما را به تسلیم وادارند و سیاست جهانی هم در همین راستا قرار داشت. با لبخندی گفت: چه روزهائی بودند؛ و تعریف کرد که چگونه معجزه آسا در لیبرتی نجات پیدا کرده است ولی حالا یک کار در پیش رو دارند و آنهم سرنگونی است. برگرداندن امید زندگی به مردم ایران. مردمی که بیش از صد سال هر وقت برای رسیدن به آزادی قیام کرده اند، سرکوب شدند؛ و ادامه داد که: ما برای خودمان هیچ نمی خواهیم، هر چه آرزوی زیباست برای مردمی است که زیر ارتجاعی ترین حکومت تاریخ معاصر قرار دارند. کسانی که به اسم دین هیچ زشتی را بر نمی تابند. با نگاه نافذش دوباره گفت ما برای حفظ جان به این جا نیامده ایم. هنگامی که او حرف می زند، انگار می کردم که جواب خودم را پیدا کرده ام. در همین لحظات بود که جوانی من را به نام صدا کرد و می خواست مطمئن شود که من همان کسی هستم که به دنبالش می گشته است. جواب دادم که بله. کنارم نشست! بهادر بود! بهادری که اسم عمویش را داشت که در روزهای بعد از سی خرداد شصت، در خیابانهای تهران مورد حمله مزدوران قرار می گیرد و کشته می شود. هیچوقت آن روزی که اسمش را از رادیو شنیدیم فراموش نمی کنم. بهادر شاگرد من بود. حال بهادری دیگر، یا همان بهادر، مجاهد خلق، چشمهای درشت و جستجوگرش در ذهنم جان گرفت. سعی می کردم جلو اشکهای خود را بگیرم. بارها از تشکر کردم که زحمت کشیده و به دیدن من آمده است. پدر بهادر منصور را در سال ۶۷ اعدام کرده اند. بهادر تعریف می کند که چگونه خود را به اشرف در عراق رسانده و چرا آمده است. برای او درد مردم و تغییر شرایط مهم بوده. بهادر را عشق به اشرف کشاند و با همین عشق ماند و با همین عشق به آرمانش می خواهد، آزادی مردم ایران را رقم بزند. با مهر می گوید باید برای کاری برود. با چشمهایم او را دنبال می کنم. در بین جمع مجاهدین حل می شود. بعد از پایان برنامه برای شنیدن کنسرت به بیرون می رویم. همه چهره ها خندان، پر انرژی! آنچنان مورد محبت و مهر قرار میگیری که فکر می کنی آدم ویژه ای هستی. رو بر می گردانی می بینی که مجاهدین مهر و عشق را نیز به تساوی تقسیم می کنند؛ و از این عشق، انرژی ساطع می شود که چون موج دریا در برت می گیرد و پر می شوی از عشق! چه او که بر صندلی چرخداری نشسته و یا او که می لنگد و یا او یکی از چشمهایش را از دست داده. ذره ای جمود و خستگی وجود ندارد. باز هم شاهدی دیگری برای من و سئوالی که داشتم.
روز دوم در اشرف ۳ در کنفرانسی تحت عنوان زنان پیشتاز مقاومت ایران، به چالش کشیدن رژیم سرکوبگر و بهای آزادی برگزار شد. سخنرانان بار دیگر یکی پس از دیگری از حضور زنان و نقش رهبری کننده آنان در مقاومت می گفتند. فکر می کردم چه بی بی مریم هائی در این جمع هستند و چه زینب پاشاهائی. زنان جهان دوش به دوش مردان همیشه در تمامی مبارزات آزادیخواهانه، مثل کشورهای ویتنام، کوبا، الجزایر، چین و جنگ جهانی دوم شرکت داشته اند؛ اما پس از پیروزی بار دیگر به آشپزخانه ها رانده شدند. مقاومت ایران و زنان مجاهد با مبارزه با ایده ئولوژی های جنسیت گرائی و فرد گرائی منفی توانسته اند جایگاه خود را در جنبش تثبیت کنند. زنان مقاومت با این اندیشه های واپس گرایانه جنگیده اند و اکنون در نوک پیکان مبارزه برای آزادی مردم ایران قرار گرفته اند. به این علت که در یک مبارزه سیاسی، مبارز محور است و نه جنسیت. این مبارزه تضمین حضور زنان در آینده ایران پس از سرنگونی خواهد بود. مریم رجوی در بخشی از سخنان خود چنین گفت: زنان مجاهد و زن در مقاومت، نجات ایران را مسئولیت خود می داند. از بین بردن تبعیض را هم چنین و ایرانی همه کودکان به مدرسه روند.
در فرصت کوتاهی که برای برای دیدار از تاریخچه ۱۲۰ سال مقاومت به ساختمان دیگری رفتیم. اتاق های شکنجه مثل ققس و خانه های مسکونی باز سازی شده بودند. کسانی که از چنگال رژیم فرار کرده بودند سعی کرده بودند با یاد آوری خاطرات خود جنایتی را که بر مردم ایران می رود در معرض دید جهانیان قرار دهند. لوئی فری وکیل برجسته آمریکائی و رئیس سابق اف، بی، آی در سخنرانی خود ضمن اشاره به مجموعه گفت: این موزه نیست. این جا مجموعه ای از اسناد و شواهد بر علیه رژیم حاکم بر ایران است که در هر دادگاهی می تواند به عنوان ادله مورد توجه قرار گیرد.
در این مجموعه آنچه که من را بیش از همه چیز تحت تأثیر قرار داد. اشیاء و کار دستی هائی بود که از شهدای مجاهدین به جا مانده بود. قطعه شعری، گلدوزی و یا تسبیحی با هسته های خرما. در برابر این ها ایستاده بودم. سعی می کردم بفهم که هنگامی که او در معرض اعدام بوده و داشته با هسته های خرما تسبیح درست می کرده و یا شعری را بر کاغذی می نوشته و یا سوزن دوزی می کرده به چه فکر می کرده است.
بار دیگر در دریای محبتی بی کران غرق شدم؛ اما این بار از سوی دو مجاهدی که آنان را در دوران معلمی ام در خزانه فرح آباد تهران می شناختم. پروانه و عصمت، پروانه ی آزادی و عصمت و شرف مبارزه. فرصت کوتاه بود و گفتنی زیاد. با آرزوی دیدار در ایران آن هم به زودی با یکدیگر خداحافظی کردیم؛ اما من به این اشراف رسیدم آن چه مجاهدین را هر روز بیشتر از روز قبل برپا و ماندگار نگاه داشته، عشق بی پایانی است که در دل تک تک آنان به آرمانشان وجود دارد و برای محقق شدن این آرمان با آگاهی کامل پا در راهی گذاشته اند که حاضر به بذل جانشان نیز هستند.
بار دیگر غبار از دل زدوده شد و خورشید سرزد. سرزدن خورشید آزادی در ایران یقینی چون طلوع خورشید همه روز!