اوجگیری رو به گسترش اعتراضات و قیام های مردمی، مواجهه رژیم ولایت فقیه با غرقابی از بحران‌های داخلی و بین المللی، و ناتوانی آن در پاسخگویی به کمترین مطالبات مردم از نشانه های بارز بلوغ شرایط عینی جامعه، یعنی مبنای لازم برای یک دگرگونی بنیادین است. بدیهی است که پدید آمدن این شرایط به هیچ عنوان حاصل یک روند خودبخودی نبوده، بلکه برآیند رشد و تشدید تضاد کل جامعه ایران با نظام عقب افتاده ولایت فقیه می باشد.

اما آنچه همچنان بخشی از گفتمان سیاسی جامعه را بخود مشغول کرده، موضوع آلترناتیو و عنصر هدایت کننده ای است که قادر به سمت و سو دادن این شرایط به نقطه مطلوب، یعنی سرنگونی رژیم ولایت فقیه و ایجاد شرایط و فرآیند لازم برای حرکت جامعه بسوی استقرار دمکراسی و حاکمیت مردمی باشد.
بعضی محافل – ناآگاهانه و یا عمدا – با نادیده گرفتن ساختار و ماهیت رژیم ولایت فقیه و بدون تمایز بین اپوزیسیون، مخالف، ناراضی و مقاومت سازمانیافته، براحتی و با بیان این جمله ساده که «آلترناتیوی وجود ندارد که مردم را متحد کند» منکر حضور عنصر هدایت کننده می شوند.
اما اپوزیسیون چیست و آیا می تواند در همه مراحل یک سیستم تمامیت خواه، از مراحل تکوینی اولیه دیکتاتوری تا تثبیت سلطه همه جانبه و فاشیستی آن از حضور و کیفیت یکسانی برخوردار باشد؟
واژه اپوزیسیون در حکومت های دمکراتیک و یا در حال گذار به آن، ‌اصطلاحا و بطور عام به احزاب و نیروهای مخالف دولت حاکم و در قدرت اطلاق می گردد. می دانیم که در نظام های دمکراتیک، اپوزیسیون در ائتلاف حکومتی شرکت ندارد، اما در صورت ورود به پارلمان (اپوزیسیون پارلمانی) از حق و امکان کامل مخالفت با دیدگاه‌ها، رفتار و عملکردهای دولت برخوردار بوده و تلاش می‌کند که طرحها و برنامه های خود را جایگزین آنها نماید و یا دست کم به اصلاح آنها بپردازد. بدیهی است که این امکان در نظام های دیکتاتوری و فاشیستی که اساسا هیچگونه اپوزیسیون سیاسی را بر نمی تابند، از اپوزیسیون سیاسی سلب می گردد و از آن پس دیگر مشروعیت و فلسفه وجودی اپوزیسیون سیاسی بطور ناخواسته تنها و تنها در ارتقاء و تکامل آن به کیفیتی نوین که مقاومت نامیده می‌شود، مشروط می گردد. شرایط سیاسی کوتاه بعد از انقلاب ۵۷ تا مقطع ۳۰ خرداد سال ۱۳۶۰ بهترین گواه همین واقعیت است. در آن مقطع، نیروهای مترقی و در رأس آنها سازمان مجاهدین خلق علیرغم محدودیتهای شدید اعمال شده از طرف رژیم، از فرصت موجود برای ایفاء نقش اپوزیسیون سیاسی استفاده می کردند. اما تجربه نشان داد که بعد از ۳۰ خرداد ۱۳۶۰ و سلطه بلامنازع فاشیزم مذهبی و سرکوب وحشیانه هرگونه صدای مخالف، ادامه حیات نیروی جدی مخالف، تنها در خروج از پوسته اپوزیسیون سیاسی و ارتقاء به مدار مقاومت سازمانیافته تضمین می گردید. طبعا هر جریانی که مسیری غیر از این پیمود، یا منفعل گردید و یا به آلت فعل بی مقدار و سوپاپ اطمینان رژیم آخوندی تبدیل گشت و از آنها در صحنه سیاسی جز نامی بی مسما چیزی باقی نماند.
پروفسور ولفگانگ بنز (Wolfgang Benz) پژوهشگر و محقق برجسته آلمانی در رساله ارزشمند خود تحت عنوان «مقاومت چیست» تصویر روشنی از تمایز مقاومت سازمانیافته از اپوزیسیون در دوران سلطه فاشیزم هیتلری ارائه داده است.
«مقاومت برعلیه یک رژیم سرکوبگر، چیزی است فراتر از طرد خاموش رژیم و تمرد از همکاری صرف با دیکتاتو؛ فراتر از محکوم کردن دیکتاتور و حامیانش در یک بحث محفلی در یک جمع همفکر در داخل یک چهاردیواری امن. مقاومت شکل متعالی و ارتقاء یافته اپوزیسیون سیاسی است که با شاخص مزربندی عمیق با دیکتاتور و آمادگی برای عمل فعال بر علیه آن و پرداخت هزینه های ناشی از آن شکل می گیرد. یک عنصر مرکزی در مقاومت، تهدیدی است که مبارز عضو مقاومت به دلیل مواضع روشنش در مقابل دیکتاتور و امتناع از هرگونه تطبیق با شرایط تحمیلی فاشیزم مدام در معرض آن قرار دارد. رد قاطع مسامحه با فاشیزم برای حفظ منافع و آسایش فردی و به دردسر نیافتادن – کاری که اکثریت مردم عادی و حتی مخالف فاشیزم در شرایط سلطه فاشیستی می کنند - از دیگر شاخص های یک مبارز در دوران مقاومت می باشند»
(ولفگانگ بنز “مقاومت آلمان بر علیه هیتلر”Der Deutsche Widerstand gegen Hitler, C.H. Beck München ۲۰۱۴)

بنابراین می توان نتیجه گرفت که در دوران سلطه یک حاکمیت فاشیستی، همچون فاشیزم دینی حاکم بر ایران، آنچه در معادله بین نیروهای خارج از حاکمیت (اعم از اپوزیسیون، مخالف، ناراضی، و مقاومت سازمانیافته) با کل حاکمیت فاشیستی از بالاترین اصالت و در عین حال قابلیت و ظرفیت تغییر شرایط برخوردار است، مقاومت سازمانیافته است. عدم این تمایز می تواند افراد خام خیال، ولو صادق را در تشخیص بین نیروی تغییر در مقاومت سازمانیافته از اپوزیسیون های پوشالی که به وفور حتی در داخل حاکمیت هم پیدا می شود، دچار اشتباه گرداند.
 به گواهی تاریخ، مقاومت سازمانیافته ایران در طی ۴۰ سال گذشته حتی برای یک روز هم که شده رژیم ولایت فقیه را به حال خود رها و مبارزه برعلیه آن را تعطیل اعلام نکرده است. این مبارزه از ابتدای به قدرت رسیدن خمینی تا به امروز متناسب با شرایط مشخص، با اتخاذ اصولی ترین استراتژی در همه زمینه ها استمرار داشته، از رویارویی ایدئولوژیک و سیاسی گرفته تا مقاومت مسلحانه، و از خنثی کردن سیاست های توسعه طلبانه و تروریستی تا مهار پروژه ضد ملی اتمی که رژیم برای توسعه و حفظ ابدمدت امپراتوری فاشیزم دینی روی آن حساب استراتژیک باز کرده بود.
بی جهت نیست که متلاشی کردن و نابودی مقاومت سازمانیافته در کانون همه تشبثات امنیتی رژیم ولایت فقیه قرار دارد. از طرف دیگر دقیقا به همین دلیل است که تا زمانی که نیروهای اپوزیسیون، مخالف و ناراضی از همسویی استراتژیک و یا اتحاد عمل و ارتباط ارگانیک با مقاومت سازمان یافته برخوردار نباشند، نه تنها از هرگونه تعرض فاشیزم در امان می مانند، که در صورت لزوم و مهیا بودن شرایط به عنوان ابزاری برای مقابله با مقاومت سازمانیافته نیز بکار گرفته می‌شوند.
بنابراین، این مقاومت سازمانیافته است که در حاکمیت فاشیستی بطور قانونمند به مثابه متعالی ترین شکل نمود همه نیروهای اپوزیسیون در جبهه خلق به اصلی ترین خاستگاه آلترناتیو آن تبدیل می شود.
موتور سوخت رسان ارتجاع هار خمینی و دارودسته آدمکش او که از ۴۰ سال پیش زندگی مردم ایران را به تباهی سوق داده اکنون در نتیجه رویارویی مقاومت سازمانیافته و نیروی محوری آن مجاهدین خلق از نفس افتاده است. مشعل حضور هدایتگر مجاهدین و آلترناتیو دمکراتیک شورای ملی مقاومت ایران اکنون با به آتش کشیدن نمادهای پلید فاشیزم دینی توسط کانون های قهرمان شورشی، دیده همه ایرانیان "برانداز" را روشن کرده است.
 فروپاشی دیکتاتوری دینی حاکم بر ایران حتی به گواهی دلسوزان خود نظام در دنیای واقعی بطور محتوایی اتفاق افتاده است.
از این جهت توطئه های خامنه ای و دستگاه پلید اطلاعاتی او هرگز قادر نخواهد بود با مخدوش کردن چهره آلترناتیو برآمده از رنج و خون هزاران مجاهد و مبارز از سرنگونی محتوم رژیم جلوگیری کند، حتی اگر روزانه هزاران بار در دنیای مجازی به «ری استارت» ماشین به گل نشسته ولایت فقیه متشبث شوند.