سردار خیابانی ـ‌۳۰ فروردین ۱۳۵۹ خانه پدری مجاهد شهید ناصر صادق

خوب به خاطر دارم بهروز مظهر احساس مسئولیت بود. از لحظه لحظه های وقت و زندگی اش سعی می کرد در جهت پیشبرد اهداف سازمان استفاده کند. همیشه برای ما با استفاده از مسائلی که پیش میامد، درسهایی اتخاذ می کرد، آموزشهایی می داد. و همینطور این خصیصه را آنهایی که در زندان باهاش بودند، ولو مدت چند ماه، به یاد دارند، بخصوص بلحاظ اخلاق انقلابی، چنان که گفتم، بهروز واقعاً مظهر اخلاق انقلابی بود. گذشت، فداکاری، فروتنی، احساس مسئولیت.
مجاهد کبیرعلی باکری(بهروز) ازبرجسته ترین اعضای مرکزیت اولیه سازمان مجاهدین خلق ایران بود، که در جریان دستگیری سراسری اول شهریور ۵۰ دستگیر و پس یک بیدادگاه مخفی، همراه با نخستین گروه کادر مرکزی شهیدان قهرمان ناصر صادق، محمد بازرگانی، علی میهندوست در سحرگاه ۳۰ فروردین سال۱۳۵۱ توسط دیکتاتوری سلطنتی اعدام شد.
علی باکری در سال ۱۳۲۳ در میاندوآب به دنیا آمد، بعداز تحصیلات متوسطه در رشته مهندسی در دانشکده فنی دانشگاه تهران به عنوان استاد یار دانشگاه صنعتی (شریف) مشغول به کار شد. او با پیوستن به سازمان و درکنار بنیانگذاران مجاهدین، سرلوحه صدق و فدا را نصب العین خود ساخت و تمام استعداد و اندیشه و عملش را با ایمان، خلوص و شایستگی در راه خدا و خلق به کار گرفت.
از ویژگی های بارز علی توجه عمیق او به اصول تشکیلاتی و سازمانی بود. او همیشه کارهایش را در کادر جمع و منافع آن تنظیم می کرد. برای او هیچ مسئله فردی وجود نداشت. وقتی در جلسه ای حاضر میشد، از لحاظ منظم بودن، قدرت جمع بندی و حوصله و شکیبایی قابل تحسینی که در شنیدن انتقادها داشت، در بین همه مشخص بود. و وقتی به جمع اضافه می شد، کیفیت او بر همه آشکار می شد.
در سال ۴۹ ظاهراً برای ادامه تحصیل به فرانسه رفت، ولی در واقع برای تعلیمات نظامی و تعلیمات دیگر به فلسطین رفته بود. او از انقلاب فلسطین درس و تجربه آموخت و بدینگونه با تجربه ای بیش از پیش و با کوله باری از سلاح به ایران بازگشت.
علی درباره مشکلات آینده با روشن بینی خاصی می گفت: “شرایطی بر ما تحمیل خواهد شد. ما باید خود را به نقطه ای از آمادگی برسانیم که در صورت روبرو شدن با وقایع غیر قابل پیش بینی، قادر به حفظ خود باشیم”. بهروز در سازمانش، در قلب ملتش، در فکر و ایدئولوژیش زنده است. همانگونه که قرآن گفته است: “ولا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل احیاء عند ربهم یرزقون”
 
سخنرانی شهید موسی خیابانی-تهران- منزل حاج صادق-۳۰فروردین ۵۹
خیلی متشکرم.
بسم الله الرحمن الرحیم... ...
الَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ فَلَن یضِلَّ أَعْمَالَهُمْ
 سَیهْدِیهِمْ وَیصْلِحُ بَالَهُمْ
وَیدْخِلُهُمُ الْجَنَّةَ عَرَّفَهَا لَهُمْ
آنها که در راه خدا کشته شدند، کارهای اونها هرگز گم نمی شود. سَیهْدِیهِمْ وَیصْلِحُ بَالَهُمْ زود باشد که خدا آنها را هدایت کند. راهها را پیش روی آنها بگشاید و کار آنها را به سامان رساند. وَیدْخِلُهُمُ الْجَنَّةَ عَرَّفَهَا لَهُمْ و اونها را در بهشتی که برایشان تعریف کرده و شناسانده، وارد کند.
هشت سال از شهادت برادران مجاهدمان ناصر، محمد بازرگانی، علی میهندوست و بهروز باکری و اصغر منتظرحقیقی، هفت سال از شهادت برادر مجاهدمان هوشمند خامنه ای و چهار سال از شهادت برادران مجاهد مصطفی جوان خوشدل و کاظم ذوالانوار می گذرد.
درباره شهدا و خاطراتی از اونها، برادرم مسعود از بعضی هاشون اسم برد و خاطراتی از اونها نقل کرد. من باز از برادر شهیدمان باکری یادی می کنم که برای ما مظهر اخلاق انقلابی بود. برای ما شاخص یک فرد تشکیلاتی، حل شده در انقلاب و تشکیلات بود. با بهروز من مدتی در خارج از ایران در پایگاههای فلسطین و بعداً در بیروت بودیم. خوب به خاطر دارم بهروز مظهر احساس مسئولیت بود. از لحظه لحظه های وقت و زندگی اش سعی می کرد در جهت پیشبرد اهداف سازمان استفاده کند. همیشه برای ما با استفاده از مسائلی که پیش میامد، درسهایی اتخاذ می کرد، آموزشهایی می داد. و همینطور این خصیصه را آنهایی که در زندان باهاش بودند، ولو مدت چند ماه، به یاد دارند، بخصوص بلحاظ اخلاق انقلابی، چنان که گفتم، بهروز واقعاً مظهر اخلاق انقلابی بود. گذشت، فداکاری، فروتنی، احساس مسئولیت.
برادر شهید دیگرمان اصغر منتظرحقیقی که ضمن یک درگیری در همان سال ۵۱ به شهادت رسید. من اصغر را هم از سالها پیش از اون می شناختم. درباره اصغر فقط یک جمله از شهید رضا رضایی نقل می کنم. بعد از اینکه از زندان فرار کرد، شرایط سخت و دشواری بود در آن سالها. سازمان ضربه بزرگی خورده بود در شهریور ۵۰. بر اثر خیانت یک آدم خودفروخته ای که تصادفاً اینجا ازش اسم برده شد. شخصی به نام دلفانی.
در هر صورت شرایط سختی بود بعد از شهریور ۵۰. تمام اعضای مرکزیت سازمان ما دستگیر شده بودند. در آن زمان سازمان در بیرون در شرایطی سخت، ابتدا پیرامون محور تنها شهید، احمد رضایی می گشت. البته در کنار شهید احمد، برادرانی مانند کاظم بودند که او را کمک می کردند و بعداً که رضا فرار کرد که متأسفانه خیلی زود هم احمد بعد از فرار رضا شهید شد و سازمان حول محور رضا می گشت. باز البته با مساعدت برادرانی نظیر ذوالانوار. بهرحال در اون شرایط سخت و دشوار شنیده ام رضا یکبار گفت که ما، فقط اصغر بود، اصغر منتظرحقیقی که وقتی او را می دیدیم، وقتی قراری، ملاقاتی با او داشتیم، نشستی با او داشتیم، از او و از برخوردهای او و از ایمان او قوت قلب می گرفتیم. بهر صورت از این نکته بگذرم. خاطرات زیادی از این برادران شهید خود من دارم، برادرهای دیگه هم دارند. خاطراتی که می تونه برای ما بسیار آموزنده باشه. ما از اون درس و تجربه بگیریم. اما حالا فرصت بیان اونها نیست.
هر سالی یا در هر موقعیتی یا در هر سالگردی، رسم و سنت ما بر این است که با برگزاری مراسمی، از شهدایمان یادی بکنیم. مراسمی که برگزار می کنیم، قاعدتاً همه شون به یک شکل برگزار نمی شوند و در هر مورد به یک شکل برگزار نمی شوند. بهرحال تفاوتهایی دارند، مثلا ما پارسال همین مراسم را من به خاطر دارم، در بهشت زهرا برگزار کردیم. امسال متأسفانه چنین فرصت و امکانی پیدا نکردیم. بعلت اشتغالات، درگیریها و مشکلاتی که داریم. بنابراین مراسم را در این خانه برگزار کردیم که باز اینجا هم مزاری است. خانه یکی از شهدا است، ناصر در اینجا بزرگ شده. مهم این است که ما از برگزاری این مراسم چه هدفی را دنبال می کنیم و چه نتیجه ای می خواهیم بگیریم. صرف نظر از اینکه شکل مراسم چگونه باشد، در خانه شهدا، در بهشت زهرا یا در هر نقطه دیگری. محتوای این مراسم مسلماً تجدیدخاطره و تجدید عهدی است با شهدا. با کسانی که با ما همراه و همرزم بودند و ما هم با اونها همراه و همرزم بودیم. آنها به عهد خود وفا کردند، جامه شهادت به تن کردند، به معراج خود رفتند و از قله پیروزی گذشتند، اما ما هنوز زنده ایم. اونها از خطرات، از دامهایی که شیطان و شیطانها پیش پای انسان پهن می کنند، بر سر راهش جستند و گذشتند و ما هنوز خطرات زیادی پیش رو داریم.
با برگزاری اینگونه مراسم می خواهیم تجدیدعهدی بکنیم، از همرزمان شهیدمون یادی بکنیم. تجدیدعهدی بکنیم. عهد و پیمان خود را به یاد بیاوریم و بخواهیم از خدا که ما را نیز در این راه، در این راه پر خطر ثابت قدم گرداند و اگر چنانکه شایستگی اش را داشته باشیم، ما را هم از همان سعادتی که رفقای شهیدمان از آن برخوردار شدند، برخوردار کند. باشد که ما هم به تعبیر قرآن، جزو منتظران باشیم. برخی که به عهد خود وفا کردند و برخی دیگر در انتظارند و به عهد خود و در عهد و پیمان خود تغییری نداده اند. و همینطور با یاد شهیدان و قاعدتاً با مروری بر حرکت اونها بر کارشان و به فرجام کارشان قوت قلب بگیریم، ایمان و اعتقاد خود را محکم تر کنیم. چرا که ما تا آنگاه که در مسیر انقلاب باشیم تا آنوقت که از راه منحرف نشده باشیم، تا آنوقت که تن به سازش و تسلیم و عدول از اهداف انقلابی خود نداده باشیم، همیشه با دشواریها، با سختیها و خطرات روبرو هستیم.
گذشتن از این دشواریها، پشت سر گذاشتن این خطرات و سختی ها، احتیاج و اطمینان قلب و احتیاج به قوت ایمان دارد. احتیاج به این دارد که ما نقطه اتکاء محکمی داشته باشیم. به اینکه ما به عروه الوثقایی و یک دستاویز محکمی چنگ زده باشیم تا بتوانیم از این راه پر مشقت، این راه پر پیچ و خم به سلامت بگذریم. چگونه می شود این راه را به سلامت طی کرد و در این مسیر در برخورد با مشکلات، در گذر از خطرات تن به تسلیم نسپرد؟ وقتی که ما به حقانیت راهمان و به پیروزی راهمان ایمان داشته باشیم. وقتی شرایط سخت و دشوار می شود، وقتی تهدیدها و خطرات جدی و زیاد می شوند، وقتی انسان زیر سنگین ترین فشارها قرار می گیرد، فقط به یک شرط می توان راه را به سلامت طی کرد و آن امیده. امیدی که لازمه اش ایمانه. امید به پیروزی و ایمان به حقانیت راه. بنابراین در مواقعی که یادی از شهدایمان می کنیم، اونها هم سختی های زیادی را تحمل کرده اند. ما با هم از شرایط سخت و دشواری گذر کرده ایم، خطرات را به جان خریدیم، برادرانمان شهادت را پذیرا شدند و برخی دیگر شکنجه و زندان را.
ببینیم آیا راه آنها، کار آنها و فرجام کارشان به کجا رسید. آیه ای از قرآن خواندم. الَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ فَلَن یضِلَّ أَعْمَالَهُمْ، قرآن وعده های زیادی به ما داده است. درباره آنها که در راه حق و ایمانند. این آیه از سوره محمده، می دانید چطوری شروع میشه. الَّذِینَ کفَرُوا وَصَدُّوا عَن سَبِیلِ اللَّهِ أَضَلَّ أَعْمَالَهُمْ آنهایی که کافر شدند، آنهایی که در عکس جهت آفرینش، بر ضد مسیر کمال جهت گرفتند و حرکت کردند، أَضَلَّ أَعْمَالَهُمْ، اعمالشان گم و گور میشه، تباه میشه، خدا کارشان را گم می کنه. یک وقتی نگاه می کنند، می بینند، هیچ چیز در دستشان نیست.
وَالَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَآمَنُوا بِمَا نُزِّلَ عَلَى مُحَمَّدٍ وَهُوَ الْحَقُّ مِن رَّبِّهِمْ کفَّرَ عَنْهُمْ سَیئَاتِهِمْ وَأَصْلَحَ بَالَهُمْ، ولی آنان که ایمان آوردند و عمل صالح، عمل انقلابی، حرکت انقلابی کردند و بر آنچه که بر پیامبر نازل شده، گرویدند که حق است. خداوند کار اونها را سرو سامان میده به سامان می رسونه و نارساییها و نواقصشون رو از بین می برد تا در ادامه آیات، وَالَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ فَلَن یضِلَّ أَعْمَالَهُمْ کسانی که در راه خدا کشته شدند، هرگز کارشان گم نمی شود. سَیهْدِیهِمْ وَیصْلِحُ بَالَهُمْ، خدا هر چه زود آنها را هدایت خواهد کرد، راهها را به رویشان باز خواهد نمود. وَیصْلِحُ بَالَهُمْ، و کار و بارشان را به سامان خواهد برد. ببینیم آیا واقعاً اینطور بود. از این وعده ها قرآن زیاد دارد. الَّذِینَ قُتِلُواْ فِی سَبِیلِ اللّهِ و لا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله أَمْوَاتاً بَلْ أَحْیاء عِندَ رَبِّهِمْ یرْزَقُون، فراوان، فَاسْتَجَابَ لَهُمْ رَبُّهُمْ أَنِّی لاَ أُضِیعُ عَمَلَ عَامِلٍ مِّنکم مِّن ذَکرٍ أَوْ أُنثَى بَعْضُکم مِّن بَعْض، در سوره آل عمران.
ببینیم آیا این آیات، این وعده ها درستند و بطور مشخص در مورد ما، در مورد برادرانی از ما که در راه خدا کشته شدند، شهید شدند، درست بودند؟ اگر درست بودند و اگر ما به این نتیجه رسیدیم، پس ما در مسیر حقی سیر می کنیم. در مسیری که در نظام جهت دار آفرینش نه نظام پوچ، در نظام جهت دار، در نظام با معنی جهان و آفرینش به مقصدی حتماً خواهد رسید.
اگر اینطور باشد، پس ما هم امید و ایمانمان هر چه افزونتر خواهد شد و با سینه باز از خطرات و مشکلات و سختی ها و در نهایت آن از شهادت استقبال خواهیم کرد. چرا که گفتم، زندگی یک انقلابی که نخواهد خود را با شرایط روز مصلحت جویانه و سازشکارانه وقف بدهد، که نخواهد تسلیم شرایط روز و قدرتمندان روز بشود، که بر ادامه راه خود اصرار بورزد، مسیر زندگی چنین کسی، پر از دشواریها، خطرات و فشارها است.
برای گذر از این مسیر ما به چنین امید و ایمانی احتیاج داریم.
خوشبختانه ما تجربه بسیار غنی پشت سر داریم. یک تجربه خونبار، یک حرکت ۱۵ساله و بطور مشخص یک حرکت ۸-۹ساله انقلابی خونبار. کاروانی از شهدا، کاروانی از اسرا، از شکنجه شده ها، مقاطعی از یأس و ناامیدی، مقاطعی که خودبخود، بطور خودبخودی در بردارنده عمیق ترین ناامیدیها بود. مگر گفتم کسی که چنان ایمان قوی داشته باشد که در این مقاطع نیز ناامید نشود. فراز و نشیبها، شکست و پیروزیها، ما چنین تجربه ای را پشت سر گذاشته ایم. بنابراین یک ملاک عینی برای محک زدن وعده و وعیدهای قرآنی و برای رسیدن به نتیجه ای داریم که به ما در ادامه راهمان کمک می کنه.
به سال ۵۰ اشاره کردم، بعد از شش سال حرکت، بعد از شش سال کار تشکیلاتی، در شرایط اختناق، در جو پلیسی، تحت حاکمیت ساواک، با چه آرزوها و امیدهایی. ما ناگهان در آستانه ورودمان به یک مرحله نوین از حرکت انقلابی مان، به مرحله اقدام نظامی، به مرحله عمل مسلحانه، ضربه بزرگی خوردیم، ضربه شهریور۵۰. در اولین روز تقریباً ۴۰نفر از بالاترین کادرهای سازمانمان دستگیر شدند.
در ادامه جریان ضربه در مدت ۲ماه، تمام کادرهای بالای سازمان، تمام مرکزیت سازمان دستگیر شدند. روزی که شهید حنیف را گرفتند، در ساواک جشن و پایکوبی بر پا شد. شرایط سختی بود. ما همیشه در سالهای پیش از ۵۰، آرزو و رویایمان ورود به مرحله عمل نظامی بود، به مرحله ای که به رژیم ضربات مادی بزنیم. در آستانه چنین مرحله ای، ما چنین ضربه ای خوردیم.
 رژیم، ساواک، ایادی رژیم، تصور می کردند که حرکت را در نطفه خاموش و خفه کردند و تبلیغ می کردند که تمام شد، مجاهدین تمام شد. نمی دونم اون موقع هنوز شاید نام مجاهدین بر خودمون نگذاشته بودیم. با نامهایی می خوندند، می گفتند، به هرحال تمام شد.
حالا ما دهها نفر، شاید صد و پنجاه نفر بعد از ۲ماه از اول شهریور در زندانها، زیر شکنجه ها بودیم و در بیرون هم معلوم است که برادرانمان دچار چه سختی ها و مشکلاتی بودند. تحت تعقیب ساواک، پلیس، در به در، از این خانه به آن خانه، همدیگر را پیدا بکنند، دوباره سازماندهی و تشکلی ایجاد بکنند، خودشون رو جمع و جور بکنند، اون هم زیر فشار ساواک. بعدا خبر شهادت بعضی از برادرانمون رو شنیدیم، اصغر منتظرحقیقی، پیش از اون یک برادر دیگری یا دو تا برادر، شهید شده بودند، پیشتر احمد شهید شده بود. در زندان شکنجه ها، هر روز دستگیرها، به اصطلاح دادگاهها و محکوم به اعدامها که در ۳۰فروردین سال ۵۰ اولین گروه از برادرانمان را به جوخه اعدام سپردند. همین برادران صادق و میهندوست و باکری و بازرگانی.
مسعود اشاره کرد، من هم خوب به یاد دارم که در آن روزها این برادرها با چه اشتیاقی در انتظار شهادت بودند و از خدا می خواستند که شهادت نصیبشون بشود. بعد هم خب این سیر محاکمات و اعدامها ادامه داشت. قریب به یک ماه پس از همین سری اول، برادرهای سری دوم، بنیانگذارهای سازمان، محمد و سعید و اصغر، همراهشان مجاهد شهید رسول مشکین فام و محمود عسکری زاده. شرایطی سخت بود. دشمن تبلیغ می کرد تا ما را مأیوس و نومید بکنه. اگر ما، اگر هر کسی مأیوس بشود، ناامید بشود، بالاجبار تن به تسلیم خواهد سپرد.
اما در هر صورت اون روزها گذشت و ما دیدیم که فال زنی های رژیم به تحقق نپیوست. سازمان دوباره خودش رو جمع و جور کرد. بهرحال ساواک هم دید که نه به همین سادگی ها هم نبود، به همین آسانی ها هم نبود که یک حرکت چندین ساله را که بر اساس حق و حقیقت، در راه خدا و خلق شکل گرفته، بتواند از بین ببرد. به زودی زود سازمان به یک نیروی تهدید کننده و وحشتناکی برای رژیم تبدیل شد.
بنابراین ما تجربه می کردیم وعده های قرآن را که الَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ فَلَن یضِلَّ أَعْمَالَهُمْ، گم شدنی نیست خون شهیدانی چون صادق و باکری، هدر رفتنی نیست. افت و خیز، فراز و نشیب هست، ولی این کارها، اون تلاشها، اون فداکاریها که بر اساس ایمان و صداقت بود، اونها هدر رفتنی نبود. ما این را تجربه می کردیم و ما آثار حرکت خودمان را در جامعه می دیدیم که چه تحولی، حرکت مجاهدین، بخصوص با اون خصوصیت ایدوئولوژی که داشتند، در جامعه ما ایجاد کرد. ما شاهد بسط یک فرهنگ انقلابی اسلامی در جامعه خودمان بودیم. می دیدیم که ایدئولوژی و فرهنگ مجاهدین، دانشگاهها و محیطهای روشنفکری ما را تسخیر می کند. می دیدیم که روشنفکر مسلمان چگونه پشت و پناهی و پایگاهی به دست آورده است و رژیم البته ادعا می کرد مارکسیست اسلامی. به زبان امروزی یعنی همان التقاطی، انحرافی. ولی ما می دیدیم که نه.
به هرحال روزها و سالها گذشت. شهدایی تقدیم کردیم، این لازمه یک انقلاب و یک حرکت انقلابی است. نثار شهیدان، نثار خون تقدیم کاروانی از شکنجه شده ها و زندانیان، لازمه حرکت انقلابی بود. ما به یک مقطع دیگری رسیدیم در حرکت خودمون، به مقطعی که قرین است با شهادت برادران شهیدمون کاظم و مصطفی. سالها ما با این برادرها در زندانها بودیم. ادامه فعالیت و مبارزه شان را در زندانها نظاره می کردیم. کاظم را می دیدیم که چگونه از صبح تا شام در اون شرایط جهنمی زندان که سرهنگ زمانی برقرار کرده بود، در سوراخهای بندهای زندان قصر به وظایف انقلابی خود عمل می کنه، بچه ها را سازمان میده، اونها رو آموزش میده، سعی می کنه تا روحیه انقلابی اونها تقویت بشه، مرتباً سعی می کرد از بیرون خبر داشته باشه، به بیرون خبر بده. کاظم را می دونید چرا کشتند. بعداً معلوم شد که کاظم آدرس اون ساواکی که کشته شد، نیک طبع بود ظاهراً، اون رو به بیرون رد کرده. آدرس سرهنگ زمانی و سروان ژیان پناه رو به بیرون رد کرده. بعداً معلوم شد که کاظم دهها نفر از بچه ها رو که در زندان بودند و آزاد شده بودند، با سازمان بیرون ربط داده، بینشون ارتباط برقرار کرده. از صبح تا شام کاظم را می دیدیم، مصطفی را هم می دیدیم.
رسیدیم به یک مقطع دیگر، همزمان با شهادت همین برادرها. یکبار دیگر ما ضربه خوردیم. این دفعه ضربه ای سخت تر از قبل. این دفعه ضربه ای که تمام موجودیتمون رو زیر علامت سئوال و مورد ابهام و تردید قرار داد. این دفعه ضربه ای از درون. خب می دونید، ضربه اپورتونیستها. شرایط این دفعه واقعاً سخت تر بود. در سال ۵۰ ما فقط از طرف رژیم و ساواک تهدید می شدیم، زیر فشار رژیم بودیم و در خارج از آن مورد احترام، عزیز، هر کسی خب سعی می کرد هر چی از دستش بر میاد، کمکی به ما بکنه. دستی ولو از دور به حرکت ما داشته باشه. اما این زمان در سال ۵۴ شرایط دیگر فرق می کرد. ما این دفعه از طرف علاوه بر رژیم، جریانهای دیگری نیز زیر سخت ترین فشارها قرار گرفتیم.
زیاد وارد تشریح نمی شوم. منظورم رو می دونید، توی کتابها خوندید، هنوز هم ما به مقدار زیادی تاوان آن روزها را می پردازیم، تاوان اون مقاومتها را می پردازیم که در اون روز کردیم. به ما گفتند توبه کنید، شما منحرفید. ما گفتیم، نه. مگر نمی بینید عده ای درونتون مارکسیست شدند، خب شده باشند. این دلیل بر عدم حقانیت ما نیست. منحرف ترین آدمها در دودمانهای انبیاء و اوصیا بوده اند. موسی ۴۰روز قوم خودش رو ترک کرد. ۴۰روز فقط. بعد از اون همه زحمت که کشید تا اینها را آگاه کند، تا اینها را نجات بدهد. وقتی از میقات برگشت، دید همه قوم گوساله پرست شدند. داستانش رو می دونید، اشاره شد به آیه ای.
هر جریان حقی ممکنه با عناصر باطل گهگاه آمیخته بشه. مثل جریان آبه که کفی بر لب میاره. هیچ حرکت انقلابی نبوده که با این مسائل روبرو نباشه. این دلیل بر عدم حقانیت ما نیست. ما راهمان درست بوده، حق بوده و ما می دونیم و مطمئنیم و معتقدیم که این کف باطل هرچه زودتر به کناری خواهد رفت. اون روزها واقعاً این ادعا خیلی ادعای بزرگی بود و اثبات اون هم خیلی مشکل بود. چون بر عکس تمام واقعیات موجود بود. ما همه چیزمونو از دست داده بودیم. ما از هر طرف زیر فشار بودیم. تازه کاظم و مصطفی را کشته بودند. ما دائم زیر شکنجه ساواک بودیم در زندان اوین، از چپ و راست. این آقایون تازه مارکسیست شده ها که خدا می داند، هیچ خدایی را بنده نبودند و اون آقایون دیگر هم همینطور. می گفتند توبه کنید. آخه برای چی توبه کنیم. کدوم کار غلط، کدوم حرکت غلط رو کردیم.
در هر صورت، اون روزها هم گذشت. ما اون روزها به خودمان می گفتیم، خب اگر ما حقیقتی و حقانیتی در کارمان بوده باشه، اگر ما حرکتمون بر حق بوده باشه، مسلماً ما از بین نخواهیم رفت. نمی دونستیم هم چطور ها، واقعاً نمی دونستیم. ولی می دونستیم که از بین نخواهیم رفت و می دونستیم که این مدعی ها، اون ها از بین خواهند رفت. منطق قرآن بوده آخه، (سوره رعد) آیه ۱۶ - أَنزَلَ مِنَ السَّمَاء مَاء فَسَالَتْ أَوْدِیةٌ بِقَدَرِهَا فَاحْتَمَلَ السَّیلُ زَبَداً رَّابِیاً وَمِمَّا یوقِدُونَ عَلَیهِ فِی النَّارِ ابْتِغَاء حِلْیةٍ أَوْ مَتَاعٍ زَبَدٌ مِّثْلُهُ کذَلِک یضْرِبُ اللّهُ الْحَقَّ وَالْبَاطِلَ فَأَمَّا الزَّبَدُ فَیذْهَبُ جُفَاء وَأَمَّا مَا ینفَعُ النَّاسَ فَیمْکثُ فِی الأَرْضِ کذَلِک یضْرِبُ اللّهُ الأَمْثَالَ این منطق قرآن بود. بنابراین می گفتیم اگر حق و حقیقتی در کارمان باشه، نه، از بین نخواهیم رفت، دوباره سر بر می آوریم، دوباره جمع و جور می شویم. از مواریثمان حراست می کنیم. از خون شهیدانمان پاسداری می کنیم. نه به دشمن و نه به جریانهای انحرافی تسلیم نمی شویم. خیلی سخت بود ها.
بهرحال اون روزها هم گذشت و ما باز وعده های قرآن را تجربه کردیم و تجربه می کردیم. راستی کارها به کجا انجامید. آیا وعده قرآن که سَیهْدِیهِمْ وَیصْلِحُ بَالَهُمْ تحقق نپذیرفت؟ آیا اشکالات کار ما برطرف نشد؟ همین ضربه ای که ما در سال ۵۳-۵۴ خوردیم، واقعاً در ما یک تغییر کیفی مثبت ایجاد کرد. ما خیلی تجربه اندوختیم، خیلی چیزها برایمان روشن شد و خیلی به خودمان مطمئن شدیم، به ایدئولوژیمون. جریان امور و گذشت ایام و سالها، این را باز نشون داد. بنا بر این جا داشت که ما اعتقادمان هر لحظه عمیق تر و محکم تر بشه. می دونید خدا که صحبتش رو می کنیم، بعنوان خالق هستی، در زندگی روزمره و در حرکت روزانه انسان نیز باید ظهور و تجلی داشته باشه. ما اینچنین خدا را هم تجربه می کردیم که بله، پس واقعاً حقیقتی در جهان وجود داره، حساب و کتابی وجود داره، وگرنه چه داعیه ای داشت که ما که آنچنان در واقع یکبار مرده بودیم، دوباره زنده شویم. پس حق و حقیقتی در کاره. پس خدایی هست. سَیهْدِیهِمْ وَیصْلِحُ بَالَهُمْ و به این ترتیب بود که خون شهیدان ما، خون کاظم و مصطفی به ثمر می نشست. به هرحال باز ایام گذشت.
الان جمله ای از شهید ناصر خواندم. از وصیتنامه وی. گفت من منتظر قدم گذاشتن همه شما در این راه هستم. در راهی که ناصرها گشودند، همه قدم گذاشتند، تمام خلق در آن قدم گذاشت. همه مردم به پاخاستند و رژیم اضِلَّ أَعْمَالَهُمْ، نابود شد. اون همه هزینه ها، اون همه ادعاها، تمدن بزرگ، اضِلَّ أَعْمَالَهُمْ، نیست، گم شد. همه در راه صادقها، در راه حنیفها قدم گذاشتند. همه مردم. شما بودید، می شنیدید، مگر نمی گفتند، تنها ره رهایی راه مجاهدین است. مگر نمی گفتند، تنها ره رهایی راه مسلحانه است. مگر نمی گفتند، رهبران ما را مسلح کنید. این راهی بود که صادقها گشودند. اشاره شد به سخنان پدر طالقانی، درسال گذشته در مراسم ۴خرداد، آنانی که راه جهاد را گشودند، {۱۹۴} فَاسْتَجَابَ لَهُمْ رَبُّهُمْ أَنِّی لاَ أُضِیعُ عَمَلَ عَامِلٍ مِّنکم مِّن ذَکرٍ أَوْ أُنثَى بَعْضُکم مِّن بَعْض من عمل هیچ عمل کننده ای از شما را چه زن، چه مرد، ضایع نمی کنم. عملها ضایع نشد. همه مردم به پا خاستند.
البته فراز و نشیبها به پایان نرسید و حرکت تمام نشد. انقلاب به پایان نرسید و برای انقلابیون هنوز خطرات در پیش بود. پارسال همین روزها را به یاد آورید. در این ساعتها پارسال ما در بهشت زهرا بودیم. در این ساعتها که نه، روز سی ام بود. دو روز بعد. من به یاد دارم آن روزها را. روزهایی بود که پدر طالقانی هجرت کرده بود، تهران را ترک کرده بود، به یاد دارید. این روزها در قم بود. اون روزها مسعود هم در قم بود. بهشت زهرا من صحبت میکردم، شاید یادتان باشه. شرایط سخت و عجیبی بود. ما در اون روزها ملزم شده بودیم که شهادتین بگوییم. گویا فراموش شده بود که صادق ها و بازرگانی ها و میهندوست ها، باکری ها، با بانگ تکبیر و آیات قرآن به میدان های تیر رفته بودند. در اون زمان که از اسلام پناهها خبری نبود. آیا دروغ می گویم؟ دروغه این حرفها؟
اگر مجاهدین نبودند در اون سالهای سخت، وضع دانشگاههای ما به چه ترتیبی می بود؟ چه کسانی بودند در اون سالها که پرچم اسلام را برافراشتند و به پایش جان و خون دادند؟ ها؟ اینها فراموش شده بود. لازم بود ما شهادتین بگوییم و البته ما گفتیم.
دردآور بود، دردآور هست. من یادم است پارسال به همین دلیل تو سخنرانی خودم در بهشت زهرا در همین مراسم، از خدا، از پیغمبر و از نبوت و انبیاء، از قیامت و معاد صحبت کردم و برادرم مسعود یادتون هست، نامه ای که متضمن شهادتین و شهادتها بود، نوشت. روزهای سختی بود. ولی البته سختی ها تمام شدنی نیست. از پارسال تا امسال باز ما می توانیم مرور بکنیم، ببینیم آیا باز وعده خدا راست بود؟ آیا وعده خدا درست از آب در آمده یا نه. درسته ما سختی و مشکل زیاد تحمل کردیم و تحمل می کنیم. هر روز توطئه جدید، هر روز تهمت و افترائی تازه، هر روز فشاری جدید. ولی این لازمه کار و حرکت انقلابیه. ما این را می دانیم. ما شهید داده ایم، کاروانی از شهدا داده ایم، شکنجه ها شده ایم، زندانها کشیده ایم. ما لمس کرده ایم. الان هم زندانی داریم، بله یک ساله، چند روز دیگه میشه یک سال. ما می دانیم این لازمه راهه. اگر بخواهیم بر سر اصول خود، بر سر پیمان خود بمانیم، باید این تاوان را بپردازیم و ما می پردازیم. اما باز معتقدیم و مطمئنیم که آینده روشن است. ما این حرف را بی پایه و از روی هوا و هوس نمی گوییم، گذشته را مرور می کنیم، به اینجا می رسیم. از پارسال تا امسال.
پارسال این موقع خیلی ها به ما پشت کرده بودند، بعد از اون صحبتهایی که در اسفند ماه، برادرمان مسعود در دانشگاه کرد، اتمام حجتهایی که کرد، هشدارهایی که داد که به مذاق خیلی ها خوش نیامد، برخی به ما پشت کردند. ولی ما می دانستیم که این پدیده ای است موقت و گذرا، می دانستیم که اگر ما حقیقت داریم و حق می گوییم، تا اونجا که می فهمیم، باز عناصر آگاه، باز عناصر مؤمن، باز عناصر مبارز و انقلابی به سمت ما باز خواهند گشت. بنابراین ما ایستاده ایم تا به اینجا رسیده ایم که در امروز می بینیم. امروز ما تجربه می کنیم، لمس می کنیم که خون صادقها و شهید حنیفها، بدیع زادگانها، منتظرحقیقی ها هدر نرفته است، مجاهدین هستند، خواهی نخواهی هستند و اگر هم کسانی خواب و خیالی در سر داشته باشند، ما قادریم و حاضریم قاطعانه به آنها بگوییم که نه، اشتباه می کنید، مجاهدین را نمی شود از بین برد.
ممکن است ما را بکشید، ممکن است ما را زندانی بکنید. اما نه، مجاهدین از بین رفتنی نیستند. مگر گذشته نشان نداد؟ این فکر باقی ماندنی است چون حقه. این فکر جای خودش رو در جامعه و تاریخ باز خواهد کرد. این پرچم اگر هم امروز از دست ما بیافتد، دست دیگری حتما آن را برخواهد گرفت. پس ما حق داریم امیدوار باشیم. ما حق داریم از مشکلات و خطرات نهراسیم و از اونها استقبال کنیم. ما حق داریم بر توطئه ها و توطئه چینها نیشخند بزنیم و امیدوار باشیم. امیدوار باشیم که آینده از آن خلق و مردم محروم است. فرصت طلبی، دروغ پردازی، تهمت پراکنی، اینها مانند کف های باطلند که حتماً از بین خواهند رفت. فقط چیزی که به مردم نفع برسانه و تا گاهی که نفع برسانه، اون ماندنی است وَأَمَّا مَا ینفَعُ النَّاسَ فَیمْکثُ فِی الأَرْض. این را ما هر روز تجربه می کنیم.
چند دقیقه پیش که ما می خواستیم بیاییم اینجا، نامه ای به ما دادند. نامه ای است از یک، پاکتی از یک واحد میلیشیا. دیدیم بد نیست که به مناسبت همین جلسه، این نامه را در اینجا در حضور شما باز کنیم و بخوانیم. یک واحد میلیشیا، میلیشیایی که چند روز پیش شما شاهد حرکت اونها بودید که گویا برای برخی ها خیلی سخت و گران آمده، یک پاکتی که اینقدر اینطوری این پاکت را تزئین کرده با آرم مجاهدین و یک ستاره و در جوف پاکت نوشته، هدیه کوچک ما را بپذیرید، یک تیم میلیشیا، مبلغی پول و دو تا گوشواره، گوشواره دخترانه، مال بچه ها است. خواهری، نمی دونم چند سالش بوده، نوشته حتماً اصطلاح غلام حلقه به گوش را شنیده اید. این گوشواره ها یادآور دورانی است که به دور از یاد محرومین مملکتم، سرخوش از شادی های کودکانه بر زمین خدا و خلق در مسیری نه در راه رهایی توده های مستضعف گام می سپردم. حلقه ها را باز کرده، به شما تقدیم می کنم. اما حلقه بندگی خدا را و مسئولیت در قبال خلق را همچنان در وجود خود احساس می کنم. آیا این وارث خون صادق نیست؟ این و اینها، دهها هزار، صدها هزار، میلیونها. پس آیا قرآن راست نگفته؟ که أَنِّی لاَ أُضِیعُ عَمَلَ عَامِلٍ مِّنکم مِّن ذَکرٍ أَوْ أُنثَى بَعْضُکم مِّن بَعْض، امروز صادق در وجود این خواهر مجاهد میلیشیا زنده است. وَلاَ تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُواْ فِی سَبِیلِ اللّهِ أَمْوَاتاً بَلْ أَحْیاء عِندَ رَبِّهِمْ یرْزَقُون، آیا این نمی تونه معنی این آیه باشه؟ آیا شهیدان زنده نیستند؟ چرا.
به هرحال تیم میلیشیا شعری هم نوشته و چه خوب که من صحبتم را با همین شعر تمام کنم.
تاریخ آبستن پیروزی خلقها است
 در زوزه های باد موذی شبانه
 در شرشر جویبار که در رگهای شهر جاری است
 در گامهای افتان و خیزان نونهالان شهر
 در رگهای آبی دستهای پینه بسته
 در سرفه های پیاپی روستایی خسته از فقر و کار
در صدای جیرینگ جیرینگ قل و زنجیرهای محکم شده بر پای زحمتکشان
 در فرود آمدن چماق و گلوله سربی بر پیکر حقیقت جوی عباسها و عین الله
 در ورای فریادهای ”یا للمسلمین پس کجایید“ مسعود
 در جزوات سیاه، به سیاهی قلب مرتجعین دست اندرکار منافق
 همگام با پر شدن بی دریغ صندوقها از آراء تقلبی آقایان
 در رژه شکوهمند میلیشیا
 در کوچه های دم کرده شهر
طلوع جامعه بی طبقه را از پشت قله های رفیع توحید
 لبخند پیروزی و فتح را بر لبان خلق محروم و مجاهد خلق
این همراه راستین توده های مستضعف و دشمن دیرین سد کنندگان راه بهروزی می بینیم
می شنویم و احساس می کنیم.
یک تیم میلیشیا. خیلی متشکرم
تیتراژ خیلی کوتاه از شهدای ۳۰ فروردین
سروده بهروز را دیدم
این شعر را مجاهد شهید عبدالرسول مشکین فام در اخرین روزهای حیاتش در تاریخ ۱۵ اردیبهشت ۵۱ هنگامی که در سلول و زیر شکنجه بوده پس از شنیدن خبر اعدام همرزمش مجاهد شهید علی باکری سروده است . یادش گرامی باد

بهروز را دیدم
سروده مجاهد شهید رسول مشکین فام قبل از شهادتش
بهروز را دیدم
بهروز را دیدم
همین امروز، بهروز را در آشیان خاطرم دیدم
او چون همیشه مهربان و گرم و گیرا بود
چشمانش از مهر و عطوفت داستانها داشت
در فکر فردا و امید نسل فردا بود
فردا همیشه از برایش آرمانها داشت
می گفت:
دیدی گفتمت اخر، ببین دیگر
دیگر چه میخواهی از این بهتر
سربازهای جوخه آتش
سربازهای جوخه اعدام
الله اکبرهای مارا که تا بشنیدند
فریادهای ” خلق پیروز است”
ننگ و مذلت بر رژیم و شاه و استعمار
برگشتند، برگشتند
درحالی که من از دور می دیدم
فریادهای خشم مارا
در درون تکرار می کردند
برگشتند
درحالی که می گفتند: آری
” خلق پیروز است ”
آری
” خلق پیروز است ”